eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.4هزار دنبال‌کننده
42.6هزار عکس
7.1هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
366.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در اوایل دهه ۱۹۸۰، یک استاد زبان‌شناسی از شرق آسیا به طور غیررسمی در مرزهای جنوبی چین تحقیق می‌کرد و به طور تصادفی به یک "روستای پنهان" برخورد که هیچ‌گاه در نقشه‌ها وجود نداشت. مردم این روستا زبانی کاملاً متفاوت از هر گویش چینی مدرن صحبت می‌کردند و زندگی ابتدایی داشتند. استاد در بررسی‌هایش متوجه شد که روستائیان از یک خط باستانی شبیه به دوران سلسله چین استفاده می‌کنند و پیام‌هایی از امپراتور اول (چین شی هوانگ) و دیوار بزرگ چین می‌پرسیدند. نظریه‌ای مطرح شد که این مردم نسل‌های "موئین"، گروهی که از کار اجباری دوران سلسله چین به کوه‌ها پناه برده بودند، هستند و باور داشتند که همچنان تحت حکومت امپراتور اول هستند. سال‌ها بعد، وقتی استاد دوباره به آن منطقه برگشت، یک مرد مسن محلی آواز عجیبی به زبان مانچو برایش خواند که معنی آن "دیوار بزرگ چین را بلند بسازید" بود. مرد ادعا کرد که این آواز را از "مردم‌هایی شبیه به میمون‌ها" آموخته است. این حادثه هرگز به طور رسمی گزارش نشد، اما همچنان یکی از معماهای جالب در مطالعه فولکلور باستانی چین و انسان‌شناسی باقی مانده است. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از دردآورترين شكنجه هاى قرون وسطى اين وسيله است كه دست و پاى قربانى را به دو استوانه دسته دار ميبستند و او را ميكشيدند تا مفاصلش از هم جدا شده و پاره شود. اين شكنجه بيشترين درد را القا ميكرد!🤯‼️ 🪓📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردی در حال ضبط ویدیویی از خود بود و در حال گوش دادن به یک آهنگ. همه چیز عادی به نظر می‌رسید—تا اینکه ناگهان دوربین او چهره‌ای را از پشت یک کمد ضبط کرد که به آرامی از پشت آن بیرون می‌زد. شگفت‌زده و ترسان، اما همچنین کنجکاو، او تصمیم گرفت پشت کمد را بررسی کند. وقتی کمد را جابه‌جا کرد، هیچ چیزی آنجا نبود. هیچ‌کس. هیچ چیز که بتواند توضیح دهد چه چیزی در دوربین دیده شد. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🧐آیا می‌دانستید قبل از اختراع ساعت‌های زنگ‌دار، افرادی به نام «knocker upper» یا «knocker-up» وجود داشتند که وظیفه بیدار کردن مردم را بر عهده داشتند؟ این افراد با استفاده از چوب‌های بلند یا نخود خشک به پنجره‌ها ضربه می‌زدند تا افراد را از خواب بیدار کنند و به موقع به کارهایشان برسند.* *این شغل در دوران انقلاب صنعتی در انگلستان و ایرلند بسیار رایج بود. چقدر جالب که مردم در گذشته به این روش ساده و خلاقانه برای بیدار شدن تکیه می‌کردند! 🌞⏰ 🫧 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معرفی چند سایت ترسناک 🗣 🕸 † ” 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☹️علت دسته دار شدن لیوان ها 🫧 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مامان و‌ بابا و چند تا از اهالی ده خسته و سیاه و دودی، بی رمق و ناامید سمت خونه هاشون برمیگشتن مامان و بابا انگار غم عالم تو وجودشون نشسته بود و گریه میکردن، خونه هامون در نداشت و با چند تا تیکه چوب بلند برای محوطه ی حیاط در درست کرده بودیم که اونم به راحتی باز میشد و نیازی نبود کسی به زحمت بیفته کلا تو روستامون جز خونه ی ارباب خونه ی کسی در نداشت ، یعنی کلا چیزی نداشتیم که نگران باشیم دزد بزنه.همسایه ها همه مثل خواهر برادربودن و همیشه تو غم و شادی شریک هم بودن ، فقط خونه ی ارباب بود که در بزرگ آهنی داشت و دیوارهای بلندی که نرده های تیز دورش چیده شده بود و کسی نمی‌توانست داخل حیاط و خونه رو ببینه ، مامان گریه کنان اومد تو حیاط و همینطور که ناله ی سوزناک میکرد و زیر لب شعر غم میخواند رفت سمت چاه آب و چند تا سطل آب کشید بالا و برد سمت بابا ، بابا که انگار تو ذغال فروشی کار میکرد از بس سیاه شده بود.مامان آب ریخت و بابا دست و صورتش رو تمیز شست و لباس هاش رو تو حیاط در آورد و چند تا سطل آب رو بدنش هم ریخت و همونجور که آب از سر و روش می‌چکید اومد سمت پله های خونه و گفت گل بهار یه حوله بده بپیچم دور خودم بیام بالا ، بدو رفتم سر صندوقچه و حوله ی آبی رنگ بابا رو در آوردم و دادم بهش. لیلا خواهر کوچیکم اینقدر گریه کرده بود هق هق میکرد و هر از گاهی نفسی عمیق میکشید ، بابا حوله رو پیچید دور خودش و گفت آب ببر واسه مادرت ، دست و روش رو بشوره و بیاد بالا ، بدبخت بینوا حال نمونده براش معلوم نیست امسال باید چکار کنیم؟رفتم تو حیاط و چند تا سطل آب کشیدم و اومدم سمت مامان ، مامان گریه کنان گفت بدبخت شدیم گلی تمام زحمت یک ساله مون بر باد رفت ، آتیش همه ی محصولمون رو سوزوند نمی‌دونم کدوم لقمه حرومی آتیش انداخت به مزرعه ی ما امسال یک کیلو گندم هم نداریم بخوریم تازه مالیات ارباب هم هست بدبختی بهمون رو کرده مامان هی میگفت و گریه میکرد و با آب دست و صورتت سیاهش رو میشست رفتم سمتش و کمکش کردم تمام بدنش بوی علوفه ی سوخته میداد ، معلوم نبودآتش چجوری افتاده بود تو مزرعه ی گندم و همه ی زمینها و گندم هارو درگیر کرده بود و هیچ کس نتونسته بود خاموشش کنه ،، مزرعه ی ما و مزرعه ی همسایه مون به کلی سوخته بود و اهالی زمانی تونسته بودن آتش رو کنترل کنن و خاموش کنن که دیگه چیزی از زمین ما و همسایه مون نمونده بود ، تنها جای شکرش باقی بود که آتیش به مزرعه های دیگه نرسیده بود ، خونه یه جور ماتم کده بود ، تنها راه درآمد ما همین فروش گند م بود که اونم یه مقدارش جای مالیات و این حرفا تقدیم ارباب ده میشد و امسال که دیگه هیچی از محصول نمونده بود واقعا مامان بابا حق داشتن اینجوری عزا بگیرن ، خرج شکم ما به کنار، باج ارباب هم باید جور میشد.حال و روز همسایه ی بغلیمون هم بهتر از ما نبود دخترهمسایه حمیده با من دوست بود و یکی دو سالی ازم بزرگتر بود. اون برام تعریف میکرد که پدر مادر اونم هیچ حال و حوصله ندارن و خونه ی اونا هم ماتم کده است با این تفاوت که پدر حمیده دست بزن داشت و تو اون چند روز چند بار بچه ها از دست پدرشون بی جهت کتک خورده بودن،حمیده طفلی زیر چشمش کبود بود اما بازم برای خانواده ش دل می‌سوزوند  اهل روستا بعد از ماجرای آتش گرفتنه مزرعه مون وقتی ما رو میدیدن سری به نشونه ی افسوس تکون میدادن و دل میسوزوندن اما کار دیگه ای از دستشون برنمیومد ، زمان برداشت محصول بود و همه برای جمع آوری گندم هاشون تو مزارع کار میکردن و حال مامان بابا بدتر میشد بنده خدا بابا هر روز لباس کارمیپوشید و صبح زود از در می‌رفت بیرون و به مزرعه ی سوخته و بی ثمرش سر می‌زد و غروب پریشون و خسته و ناامید برمیگشت بالاخره زمان چیدن محصول تموم شد و اهالی محصولشون رو آوردن خونه و مالیات گیری ارباب شروع شد هر روز چند نفر کوچه به کوچه و خونه به خونه میومدن و چند تا کیسه گندم سوار گاری میکردن و با خودشون میبردن بابا نگران و غصه دار بودنمی‌توانست از کسی کمک بگیره و ازشون درخواست گندم کنه که حداقل مالیات ارباب رو بده چون همه ی اهالی روستا یه وضعیت داشتن و نهایت می‌تونستن با فروش محصول باقی مونده شکم زن و بچه شون رو سیر کنن به همین خاطر توقعی از هیچ کس نداشتیم.تو غم و غصه ی خودشون دست و پا میزدن ، باج گیرای ارباب هر روز کوچه به کوچه میومدن و سهم مالیات ارباب رو می‌گرفتن و میرفتن اون روز صدای جیغ و فریاد و التماس از کوچه به گوش می‌رسید با وحشت رفتم دم در و نگاهی به کوچه کردم نوکرای ارباب جلوی در خونه ی حمیده اینا جمع شده بودن و در حال کتک کاری بودن بیچاره پدر حمیده زیر مشت و لگد نوکرای ارباب بود و داد و فریاد میکرد و حمیده و مادرش و بقیه ی خواهر برادرای کوچیکش جیغ میزدن و گریه میکردن و التماس میکردن ،