7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از اطلاع رسانی رهپویان🌼
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طلا گرمی 19 تومن بخرم یا منتظر باشم؟!😊
🛑 تا بیست و سه تومن میره
🛑 یا برمیگرده همون محدوده 15 تومن؟!
مو به مو #تحلیل_طلا نسبت به اتفاقات اخیر👇
https://eitaa.com/joinchat/941424693C0969dda811
📈📉 تحلیل ها و #قیمتها لحظه ای
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
♨️ قیمتِ ریزشیِ هر گرم طلای ۱۸ عیار 👇
https://eitaa.com/joinchat/941424693C0969dda811
قیمتِ طلای ۱۸ عیار رو هر ثانیه از اینجا چک کنید👆
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_پانزدهم
عمه بلافاصله بعد از سال تحویل اومد بیرون و به همه نفری یک سکه عیدی داد و به من گفت آماده شم تا باهاش برم عمارت اصلی ، مش قربون و مش اسماعیل اسب عمه خانم رو آماده کردن و من کمکش کردم سوار شد و خودم کنار اسب همراه اون دوتا به سمت عمارت ارباب حرکت کردیم وقتی رسیدیم به عمارت کمک کردم و عمه از اسب اومد پایین چند تا از خدمه های عمارت اومدن سمت عمه و با احترام عمه رو سمت سالن بزرگ هدایت کردن منو مش قربون و مش اسماعیل همونجا جلوی ایوون موندیم ، مش قربون اسب عمه رو برد سمت اصطبل و مش اسماعیل هم همراهش رفت و بعد رفتن کنار خدمه های مرد و با هم شروع به گفتگو و تبریک عید کردن من تنها مونده بودم وسط حیاط ، کمی به اطراف نگاه کردم هوا سرد بود عید بود اما حیاط پر از برف بود و سرما آدم رو اذیت میکرد صورتم از دست سرما سرخ شده بود و دستم یخ زده بود ، همینجور بی هدف و هاج و واج جلوی ایوون وایستاده بودم که صدایی رو شنیدم ، گلبهار اینجا واینستا یخ میزنی سرم رو بلند کردم سالار بود کت شلوار شیک و خوش رنگی تنش بود و با اون چشمای قشنگش نگام میکرد سریع خودمو جمع و جور کردمو سلامی دادم و عید رو تبریک گفتم سالار خندید و گفت چه کردی ولی خوشگل شدی برو تو اون اتاق کنار ایوون اونجا همه ی کسایی که خانومشون رو آوردن عمارت جمع شدن ، برو اونجا گرم میشی به احترام دستم رو روی سینه م گذاشتم و تشکر کردم و سمت اتاق راه افتادم سالار گفت گلبهار عیدی نمیخوای ؟ ازش خجالت کشیدم میدونستم کلی برای خرید این لباسها پول داده گفتم ممنونم آقا از شما به ما رسیده ، سالار خندید و کیسه ی مخمل قرمز رنگ کوچیکی رو از جیبش درآورد و گفت بیا اینم عیدیت ، برو که یخ زدی گفتم ممنونم آقا من شرمنده ی شما هستم سالار با دست اتاقک رو نشون داد و خودش برگشت تو عمارت ، کیسه ی کوچیک قرمز رنگ رو تو دستم گرفتم گرم بود ، همینجور که سمت اتاقک میرفتم کیسه رو بوییدم بوی عطر خوشبویی میداد همینجور که عطر اون کیسه مستم کرده بود رسیدم به اتاقک در رو باز کردم قبل از اینکه برم داخل کیسه ی مخملی رو گوشه ی روسری م گره زدم و پنهان کردم عمه همیشه میگفت مالت رو سفت نگه دار همسایه ت رو دزد نکن ، تو عمارت دزدی زیاد میشد البته معمولا هم دزد پیدا نمیشد چون کسی جرات نداشت بگه سکه یا پولش گم شده ، به خاطر اینکه همه تنبیه میشدن ، رفتم داخل دخترای جوون همسن و سال من تو اتاق نشسته بودن و همه لباسهای نو تنشون بود باورم نمیشد اونی که اون گوشه نشسته بود و مثل خانم های خوشگل و مرتب کمی به خودش رسیده بود همون دوست و همسایه ی خودمون بود.حمیده بود باورم نمیشد این همه تغییر کرده باشه با لبخند رفتم نزدیکش و صداش کردم حمیده سرش رو بلند کرد و با دیدن من خندید و منو تو بغلش کشید و گفت واااای باورم نمیشه گلبهار ، تو اینجا چکار میکنی ؟ گفتم جای بدهی بابام اومدم اینجا کلفتی ، چند ماهه اینجام تو روندیدم تو کجایی پس ؟ حمیده خندید و گفت من کلفت خانم کوچیکم. این عمارت نیستم ، عمارت پایین ده هستم بعد با خنده دستش رو نشونم داد و گفت شوهر کردم گلبهار حلقه م رو ببین چشام گرد شد با تعجب گفتم با کی شوهر کردی ؟ چه بی خبر .. حمیده گفت با یکی از مردهای همون عمارت ، دیگه خانم کوچیک اونو به من معرفی کرد و منو به اون نشون داد بابا مامانم اومدن ما عقد کردیم ، گفتم مبارکه عزیزم الان راضی هستی ؟ حمیده گفت آره راضیم عبدالله مرد خوبیه ، زن داره بچه دار نشده چند ساله ، منو عقد کرده همینجا خونه ی خانم کوچیک زندگی میکنم و براش کار هم میکنم خانم کوچیک گفته اگه بچه دار بشم یه خونه و زمین بهم میده.با تعجب گفتم یعنی کارگراش اینقدربراش مهمن که اگه بچه دار بشی براشون خونه و زمین هدیه میده، خانم کوچیک باید زن خوبی باشه ، باید ببینمش حمیده گفت نمیدونم عبدالله اصلا تو عمارت نیست. بعضی روزا میاد کارهای خانم کوچیک رو میکنه و هفته ای یکی دوشب هم پیش من میمونه گفته اگه به زودی بچه دار شدم همش بهم سر میزنه و پیشم میمونه، کنار حمیده نشستم اون هی از خودشو کارشو شوهرش تعریف کرد و من گوش دادم دلم کمی براش میسوخت، اون موقع اکثر دخترای رعیت همین وضعیت رو داشتن یا با یه آدم فقیرتر از خودشون ازدواج میکردن یا زن دوم یه روستایی نسبتا پولدار میشدن.حمیده انگار از وضعیتش ناراضی نبودهی از عبدالله تعریف میکرد و خوشحال بودکلی با هم حرف زدیم و اون روزگذشت و شب شد شام عمارت شام مفصلی بود و ما هم بعد از پذیرایی از بزرگان عمارت حسابی به خودمون رسیدیم.خوبی عید این بود که هر کدوم از مهمونا فراخور حال خودش بهمون عیدی میداد و این منو خیلی خوشحال میکرد چون روزسوم میخواستم برم خونه مون و میتونستم کلی پول با سوغاتی های زیادی که خریده بودم واسه مامان اینا ببرم.
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
⁉️انسان بعد از مرگ کجا میرود و چه بر سر روح او می آید
⁉️آیا مردگان صدای ما را میشنوند و جواب میدهند
⁉️آیا اموات هم دلتنگ میشوند؟
‼️آنچه را که میخواهید بدونید در این جا بخوانید
ديدنش ضرر ندارد 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
#توسل_به_حضرت_ام_البنین
برای حاجات صعب العلاجی که امیدی به براورده شدن ان نیست به طریق زیربه حضرت ام البنین توسل کنید
http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
🌺دریافت انواع دعا👆 #ویژه_امشب