5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسرار سر به مهر جهان باستان: سنگ اینگای ۶ هزار ساله!
سنگ اینگا در میان رودخانه اینگای برزیل
قرار دارد و گفته میشود این سنگ دو متر در ۲۵۰ مساحت دارد. روی سنگ اینگا اشکالی عجیب از صدها حیوان، میوه حتی ویژگی های کهکشان راه شیری حکاکی شده است.
محققان می گویند این تخته سنگ حاوی یک نقشه ستارهایست که نمادهای بسیاری از صورت فلکی شکارچی را نشان میدهد. حکاکی های سنگ اینگا حدس زده می شود ۶ هزار سال قدمت دارد.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ᥒᥲmᥱ : school bus graveyard
🔪 ؛ وبتونی در ژانر Paranormal | Horror |Thriller
ترسناک | ماوراء طبیعه
روزی که وارد اون خونه متروکه شدن فکرشم نمیکردن که یه اردوی ساده به کابوس هرشبشون تبدیل بشه
وارد شدن به بُعد دیگه ای از زمانو مکان و مقابله با موجودات عجیبی که هر کسی قادر به دیدنشون نیست
کابوسی که جونشون رو تهدید میکرد و باید ازش فرار میکردن...
دلیل این اتفاقات چیه ؟
اونا میتونن فرار کنن ؟ ولی فرار از چی؟
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میلادتون مبارکــ پناه امن دنیا :)
قدیمی ها معتقد بودن اگر بیش از اندازه به آینه نگاه کنید «نفس جن» بهتون میخوره و چهره شیطانی خودتون رو میبینید. اما یه واقعیت علمی به اسم اثر تراسکلر وجود داره که میگه، وقتی مدت طولانی به یه نقطه خیره بشید، مغز جزئیات ثابت رو حذف میکنه بنابراین چهرتون دفرمه و عجیب دیده میشه. :))
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_هفدهم
بالاخره رسیدم جلوی در خونه ، در که نداشتیم ، بابا جلوی خونه رو از ورودی تا ایوون تمیز و مرتب کرده بود و سنگ و ماسه ریخته بود که برف باعث سر خوردن مهمون ها نشه ، دو طرف ایوون پر بود از گل های شمعدانی که تازه گل داده بود و با رنگ قرمز و نارنجی حیاط خونه روصفایی داده بود که روح از تن میبردبوی چای تازه دم و صدای قل قل سماور منو سمت آشپزخونه کشوند مامان در حال ریختن چای توی استکان های کمر باریک بود ، کفش های جفت شده نشون ازمهمون هایی میداد که شب گذشته اونجا خوابیده بودن و بر اساس عادت همیشگی صبح زود بیدار شدن و چای خوش عطر و بوی تازه دم رو میخوردند و روزشون خیلی زود شروع میشد صدای استکان هایی که مامان پر میکرد از چایی و کنار هم تو سینی میچید نمیزاشت.صدای پای منو بشنوه با دیدن مامان چشام اشکی شد صداش کردم مامان جان عیدت مبارک مامان با شنیدن صدای من صورتش رو برگردوند و با ذوق نگاهی بهم کرد و گفت ای جان مادرقربونت برم تو اینجا چه میکنی آخ که چشام روشن شد دویدم سمتش و بغلش کردم و هر دو تایی یه دل سیر گریه کردیم مامان سینی چای رو برداشت و در حالی که منو نگاه میکرد گفت برو تودخترم برو ، عمه ثریا و ننه اینا اینجان بیدارن الان تو رو ببینن چقدر ذوق میکنن ، در رو باز کردم و رفتم داخل مامان پشت سرم اومد ، عمه با صدای ناله ی در چوبی سرش رو بلند کرد و با دیدن من گفت واااای گلبهار تو اینجا چه کار میکنی؟ بعد با خوشحالی از جاش بلند شد و سمتم دوید و گفت عمه قریونت بره ، با صدای عمه و خوشحالیش بچه ها هم بیدار شدن و همگی ذوق زده از دیدن من شادی میکردن، بابا بعد از چند دقیقه با چند تا نون داغ اومد تو خونه منو که دید گفت واای خدایا شکرت ، امروزداشتم نون از تنور در میاوردم از خدا خواستم دخترم رو بهم برگردونه حرف بابا اشکام رو سرازیر کرد تو بغل بابا هم یه دل سیر ازدوری و دلتنگی این چند وقت گریه کردم و بابا هی سرم رو میبوسید اون روز صبح صبحانه ای که دور هم خوردیم گویاغذایی بهشتی بود که از آسمون رسیده بود بعد از صبحانه سوغاتی ها و عیدی های همه رو یکی یکی بهشون دادم مامان کلی از پارچه و روسری که براش خریده بودم خوشش اومده بود ، اینقدر سوغاتی زیاد بود که به عمه و ننه هم رسید بچه ها لباس هاشون رو همون موقع پوشیدن و با ذوق میرقصیدن ، علی الخصوص وقتی کفشهای نو و رنگی خوشگل رو پاشون کردن ، بابا گفت اونجا بهت سخت میگذره گلبهار ؟ خیلی کار میکنی ؟ خسته میشی ؟مامان میپرسید غذا میخوری اونجا ؟ گشنه نمیمونی ؟ با خنده براشون از عمارت و کار و خونه ی عمه کلثوم تعریف کردم و اینجوری کمی خیالشون رو راحت کردم ، زندگی کنار خانواده م اگرچه سخت بود و فقیرانه بود اما لذتی داشت که هیچ جای دیگه چشیدنی نبود . مامان صندوقچه ی کوچیکی رو نشونم داد که توش چند تا النگو و گوشواره بود با خنده گفت اینا رو با پولایی که فرستادی برات خریدم واست نگه میدارم عروس بشی جهاز بگیریم برات گفتم مامان جان من پول میفرستم که شما خرج کنید.حالا کو تا من عروسی کنم ؟اصلا شاید هیچ وقت ازدواج نکنم. پولا رو خرج خودتون کنید مامان گفت نه گلبهار جان ، دختر که داشته باشی هر لحظه ممکنه یه خواستگار خوب براش پیدا بشه ، دختر مثل میوه ی تازه رسیده است هر لحظه ممکنه یکی بیاد بچینتش بعد نمیشه که هیچی نداشته باشیم جهاز بدیم ، آبروی دختر میره ، عزت دختر تو خونه ی بخت به جهازشه مامان بامزه میگفت انگارهمون لحظه پشت در چوبی خونه چند تا خواستگار دست به کمر وایستادن تا من جواب بدم بهشون ، بقیه ی پولایی که این چند روز عیدی گرفته بودم دادم مامان ، مامان چشاش برق زد و گفت گلبهار اونجا خوب بهت پول میدن همه رو جمع کن تا مثل ما نشی مادر ، خندیدم و گفتم عیدی گرفتم دیگه این چند روزاونجا شلوغ بود و خان و خان زاده ها و این اشراف زاده ها به همه عیدی میدادن وگرنه همیشه که اینجوری نیست.مامان خندید و گفت انشالله امسال زمینمون پر بار باشه محصول رو چیدیم مالیات ارباب رو میدیم و تو هم برمیگردی پیشمون دیگه بدهیمون با ارباب صاف میشه توهم این چند وقت حسابی پولات رو جمع کن چون بیای خونه دیگه از پول و انعام خبری نیست ، حسابی خودتو جمع کن اونجا سه روز پیش مامان اینا مثل برق و باد گذشت و روز برگشتن به عمارت شد ، دل کندن از خونه و خانواده م برام سخت بوداما به امید اینکه چند ماه دیگه کلا ازعمارت بیرون میام و برمیگردم، رفتم سمت عمارت ، صبح زود بابا منو با یک عالمه نون و کلوچه ی پخته شده و شربت و شیرینی محلی رسوند عمارت و خودش برگشت.