1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☯قلعه آغشت یا هاگوارتز ایران🏰
🔹این قلعه ی اسرار آمیز در روستای آغشت استان البرز واقع شده است که مورد توجه طرفداران فیلم هری پاتر قرار گرفته و به یکی از لوکیشن های معروف عکاسی تبدیل شده است.
🔹توجه کنید که این ملک کاملا شخصی است و کسی اجازه ی ورود به قلعه را ندارد.
🔹 این بنا قدمت زیادی ندارد و فقط به سبک بناهای قدیمی ساخته شده است.
-📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده جام 🏆
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه فکر میکنن جوجه تو دل طبیعت یعنی 🏕👇
🥩 منقل
🔥 آتیش
😵 دود
😩 دردسر
❌ ولی نه!
👀 این ویدیو نظرتو عوض میکنه👇
https://eitaa.com/joinchat/786366716C9c3bf1cda6
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
😳 بدون منقل؟
اگه فکر میکنی نمیشه
اینو ببین 👇
https://eitaa.com/joinchat/786366716C9c3bf1cda6
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_بیستویکم
بعد بزرگ خدمه ها رو صدا کرد و کلی سفارش باغ و باغچه و ... رو بهشون داد سریع رفتم و یکی دو تا لباس و روسری برداشتم و انداختم تو ساک و اومدم پیش عمه و با سالار سمت عمارت اصلی حرکت کردیم عمه نشست رو اسب و سالار هم افسار اسب رو دست گرفته بود و منم پشت سرشون آروم آروم میومدم عمه حرف میزد و سالار جواب میداد. سالار صحبت میکرد و منو عمه رو طرف صحبتش قرار میداد و جواب میخواست من با خجالت بعضی از سوالاتش رو جواب میدادم رسیدیم به عمارت بزرگ. اتاق مخصوص عمه آماده بود. عمه بقچه ش رو به من داد تا ببرم و تو اتاق بزارم ارباب و زنش با مهربونی از عمه استقبال کردن و وسایل عمه رو گذاشتم تو اتاق و خودم رفتم اتاقک مخصوص کلفت ها. عمه گفت کارت داشتم صدات میکنم فعلا اینجا استراحت کن ، ساک لباسم رو گذاشتم گوشه اتاق و نشستم روی زمین یه تشک و بالش و لحاف که ملحفه کشیده بود گوشه ی اتاق بود که موقع خواب استفاده بشه ، اتاقک چسبیده به اتاق عمه بود با یه پنجره که از سمت اتاق عمه باز میشد اونم برای اینکه اگه کاری داشت صدا کنه نشستم کف اتاق و پاهامو دراز کردم و منتظر موندم تا صدام کنن ، همین موقع در اتاق باز شد و یکی از کلفت های عمارت ارباب جلوی در گفت گلبهار تویی دختر ؟ گفتم بله خانم. زن گفت ارباب جوان تو حیاط با شما کار دارن، سریع خودمو جمع و جور کردم و دستی به موهام کشیدم و لباسم رو مرتب کردم و رفتم سمت حیاط. سالار کنار اسبش وایستاده بود و نوازشش میکرد منو که دید برای اینکه جلوی بقیه ضایع نباشه گفت بیا دختر بیا این اسب رو ببر اصطبل و بگو سیرش کنن بعد هم بیا باغ کار داریم برات ، اسب رو بردم سمت اصطبل و سپردم به مردی که اونجا بود و سفارش سالار رو بهش رسوندم از اصطبل که اومدم بیرون صدای سوتی رو شنیدم سرم رو برگردوندم سالار دور از اصطبل پشت به درخت بزرگ وایستاده بود تا منو دید با دست اشاره زد که برم سمتش ، مونده بودم چکار کنم ؟ اگر کسی منو میدید که پیش سالارم حتما بلایی سرم میاوردن ، اصلا اگه عمه باهام کاری داشت چی ؟ از طرفی جرات نداشتم ارباب زاده رو منتظر بزارم و بهش توجه نکنم آروم و با ترس رفتم سمت باغ پشتی ، سالار لبخند روی لبش بود نزدیک شدم و گفتم ارباب زاده امری دارین ؟ میترسم عمه خانم باهام کار داشته باشن. سالار با خنده گفت نترس عمه تا شب با مادر من درگیره مگه مامانم دست از تعریف کردن برمیداره ، ما هم یک ساعت دیگه برمیگردیم عمارت ، تو هم یه بغل سبزی میبری میگی رفتم سبزی بهاری چیدم براتون. دستام یخ کرده بود سالار پشت درخت تنومندی روی زمین نشست و از منم خواست کنارش بشینم بعد با لبخند گفت روسریت رو در بیار گلبهار میخوام موهات رو ببینم ، داشتم از ترس میمردم قلبم مثل گنجشک میزد ، سالار گفت نترس گلبهار من نامرد نیستم وقتی میگم ازت خوشم میاد یعنی واقعا دوستت دارم و میخوام مال من باشی ، سهم دل من باشی حالا موهای قشنگت رو باز کن تا سهمی از عشقم رو ببینم بعد دستش رو آورد سمت روسریم و با یه حرکت روسری رو از سرم برداشت موهام رو بافته بودم و پشت سرم بسته بودم سالار کش موهام رو باز کرد و گره های بافته شده ی موهام رو از هم باز کرد و موهام رو دورم ریخت و خودش کمی ازم دور شد و با عشق خاصی به صورتم نگاه کرد ، میلرزیدم. سالار گفت گلبهار نترس ، این حالت اذیتم می کنه. من که کاری باهات ندارم فقط میخوام یه بار دیگه موهای قشنگت رو ببینم بعد گفت گلبهار تو مال منی ، میفهمی. من دوستت دارم. باد از لابه لای موهام عبور میکرد و پریشونترش کرده بود. سالاردستی لای موهام کشید و گفت یکم صبر کن من تو رو ملکه ی این عمارت میکنم ، بعد موهام رو گرفت توی دستش انگار قلبم رو گرم کرده بود اما جرات نداشتم کمی که گذشت سالار موهام رو دوباره بافت و روسری سرم کرد و یه سبد سبزی تازه چیده شده که همراهش بود رو داد دستم و گفت بریم سمت عمارت تو سبزی ها رو ببر داخل و بده به آشپز و بگو اینا رو برای شام چیدی. سالار خان گفتن برای شام اینا رو بیارین ، در حالی که قلبم سرشار از عشق سالار بود و صورتم سرخ از شرم، اومدم سمت عمارت ، سالار رو دیگه ندیدم. سبد سبزی رو بردم سمت آشپزخونه ی بزرگ عمارت و با ترس به آشپز باشی دادم و حرف سالار رو تکرار کردم مرد آشپز نگاهی به سبزی ها کرد و گفت ارباب زاده خودشون خواستن برای شام اینا رو ببرم دیگه گفتم بله آقا به من دستور دادن برم بچینم.
ادامه دارد...