هدایت شده از تبلیغات گسترده ریحون
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بلدنیستی ماسک #سفید_کننده_خونگی بسازی⁉️
من مختصص پوستتم 🧕
🈯️ اینجا فرمولی یادت میدم هیچ کس بهت نمیگه🥰
♨️بریم که باهم بسازیمش 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3812819107C27dadee671
این پست سنجاق شده ☝️
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
از کوچیکی و #افتادگی_ وسینه خلاص شو😱🍑
♨️ فقط با انجام چندتا تمرین ساده مشکل #افتادگی_سینه رو تو خونه بدون عمل پروتز حل کن⚔⚔
https://eitaa.com/joinchat/3812819107C27dadee671
❤️🔥❤️🔥چند تا تمرین ساده رو روزی ۲۰ دقیقه انجام بده تا افتادگی تو درمان کنی🏋🏋♂
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_بیستوسوم
هنوز هوا تاریک بود سریع از جام بلند شدم سالار در رو نیمه باز کرده بود و بهم نگاه میکرد دستش رو به نشونه ی هیس روی لبش قرار داد و آروم گفت نترس منم همه خوابن عمه هم خوابیده پاشو پشت در اتاق رو بنداز گلبهار، اینجا امن نیست هزار جور آدم هست پاشو در رو قفل کن بعد بخواب.میدونستم درو قفل نکردی واسه همین اومدم بیدارت کنم که پشت درو بندازی. گفتم ممنونم سالارخان شما خیلی مردی خدا از بزرگی کمتون نکنه.سالار پشت در لبخندی زد و گفت درو ببند زبون نریز، فردا باهات قرارمیزارم همو ببینیم حرف بزنیم الان دیگه بگیربخواب، پشت در رو انداختم و باخیالی راحت رفتم تو رختخواب، خیلی زود خوابم برد تا صبح خواب ارباب و زنش و سالار و ارسلان رو میدیدم. خوابهای بی سرو ته که هیچ کدوم معنی نداشت اما حضور این چند نفر کامل و پررنگ بود باصدای خواندن خروس از خواب پا شدم رختخواب رو جمع کردم و یه گوشه مرتب چیدم و لباس هام رو ردیف کردم وروسریم رو عوض کردم و این بار روسری آبی رنگی سرم گذاشتم و رفتم سمت اتاق عمه ، آروم در رو باز کردم عمه هنوزخواب بود دوباره در رو بستم همه ی اهالی عمارت خواب بودن به جز خدمه ها که هر کدوم یواش یواش از تو جاشون بیرون میومدن و مشغول کار میشدن، چون من جز خدمه اون عمارت نبودم کار خاصی نداشتم و کارم فقط در ارتباط با عمه بوداما از اونجایی که عادت به کار کردن و بیدارشدن صبح زود داشتم نمیتونستم بخوابم، آروم از پله ها پایین رفتم بوی دود و سوختن چوب و نم زمین بارون خورده هوش از سر آدم میبرد نسیم خنک بهاری که به صورتم خورد خواب رو کلا ازسرم پروند با لبخند رفتم سمت آشپزخونه چند تا خانم مشغول پختن نون بودن و کنار تنور نشسته بودن سلامی کردم و گفتم کمک نمیخواین، آشپز باشی با خنده گفت صبحانه که کاری نداره تازه تا اینا از خواب بلند بشن یه ساعت طول میکشه تو برو بخواب واسه خودت دختر،اینجا مهمانی هاااا ، کار نمیخوادبکنی، دیشبم زیاد زحمت کشیدی ، یکی از دخترا با کنایه گفت چرا آشپز جان بزار بره یکم سبزی بچینه واسه ناهار، الان اول صبح خلوت هم هست.آشپز باشی ابروهاش رو در هم کشید و رو به دختر جوان گفت لال بشی تو دختر تو خجالت سرت نمیشه مهمان حالیت نیست، بعد رو به من گفت اصلا گلبهار تو برو اتاقت بخواب تا خانمت ازت کاری نخواسته از اتاقت بیرون نیا، چراخودتو واسه این حسودا به زحمت میندازی برو دختر، آهان برو تو عمارت نبینم بیرون بیای تا عمه خانم دستورنداده، بعد هم یه سبد داد دست دختر جوان و گفت برو ته باغ از همون سبزی ها بچین بیار واسه ناهار میخوایم بدو برو، زود اومدیاااا، دیر نکنی دلم نمیخواست جو اونجا خراب بشه و به خاطر من کسی اذیت بشه اما آشپز باشی نفر اول آشپزخونه بود و حرفش حرف اول بود و همه ی اهل مطبخ باید به حرفاش گوش میدادن از آشپزخونه اومدم داخل عمارت همچنان داخل عمارت سکوت بودو همگی خواب بودن منم رفتم تو اتاق خودم و دوباره تشک رو پهن کردم و روی رختخواب ولو شدم البته دیگه خوابم نمیومد فقط دراز کشیدم و به سقف خیره شدم و به سالار فکر میکردم کم کم اهل عمارت بیدار شدن و سر و صداشون به گوش میرسید از جام بلند شدم و اتاق رو مرتب کردم و رفتم سمت اتاق عمه خانم ، عمه بیدار شده بود و در رو نیمه باز کرده بود. تقه ای به در زدم و اجازه خواستم برم داخل، عمه خندید و گفت بیا تو دختر بیا که دیشب از بس دیر خوابیدم هنوز خستگی تو تنمه، رفتم داخل. عمه جلوی آینه نشسته بود با تعجب دیدم ارسلان روی تخت عمه خوابیده و خروپف میکنه عمه لبخندی زد و گفت میبینی تا صبح نزاشت من بخوابم الان خودش هفت تا پادشاه رو خواب میبینه ، برس چوبی رو برداشتم و موهای عمه رو که بافته بود باز کردم و آروم آروم شونه زدم و دوباره بافتم و دور سرش پیچیدم ، عمه روسریش رو سرش کرد و لباسش رو که عوض کرده بود تو تنش مرتب کرد و گفت بیا بریم بزار این پسره بخوابه باور کن تا لنگ ظهر هم بیدار نمیشه. همراه عمه از اتاق اومدم بیرون و عمه رو تا جلوی در سالن اصلی همراهی کردم عمه گفت امروز جایی نرو همین جاها باش شایدغروب رفتیم خونه ی خودمون،چشمی گفتم و مشغول کمک به بقیه شدم دیگه موقع صبحانه بود همه بیدار شده بودن به جز ارسلان ، البته ازسالار هم خبری نبود احتمالا اونم تواتاق خودش خوابیده بود، سفره ی صبحانه چیده شد از نان تازه و تخم مرغ نیمروشده تا عسل و سرشیر تازه و پنیر گاومیش و ... استکان های چای و شیر و قهوه که سری به سری میاوردن تو اون جمع. با چشم دنبال سالار بودم اما واقعا مثل اینکه خواب بود و تا آخر سفره ازش خبری نبود، تو جمع همانهایی که شب قبل تو عمارت مونده بودن دخترجوونی همراه پدر و مادرش بودن که ظاهراً خیلی باکلاس و پولدار به نظرمیومدن و زن ارباب توجه خاصی به دختر جوان داشت.
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
⛔️خانما شومیز بالا حــــــراج شــده
فقط به مــــــــدت ۲۴ ساعت😱👆
کانال مورد تایید براتون آوردم😍
اینجا مرکز #بافت های وارداتی
#مانتو های شیک و مجلسی
#عباهای اماراتی 😍👌
✔️مانتو با ۵۰ درصد تخفیف
✔️ضمانت مرجوع✅
مستقیم از تولید کننده خرید کن👇
https://eitaa.com/joinchat/2569404723C4c871a14ed
https://eitaa.com/joinchat/2569404723C4c871a14ed
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_بیستوچهارم
مدام میگفت لیلا جون تعارف نکن، بخور عزیزم.این سرشیر خیلی خوشمزه است و مدام از غذاهای وسط سفره تعارفش میکرد و لیلا هم با لبخند و عشوه ی خاصی ازش تشکر میکرد، دست و گردن لیلا پر بود از طلا و جواهر و این به چشم همه میومد، پدر و مادرش هم مورد عنایت و توجهه ارباب بودن و ارباب هی اشاره میکرد که ازشون پذیرایی بشه ، صبحانه که جمع شد هر کدوم از اهل عمارت و مهمونها مشغول کاری شدن یه عده رفتن سمت باغ و یه عده تو حیاط قدم زدن و بعضی ها هم تو عمارت مشغول حرف زدن و استراحت بودن عمه انگار حوصله ی هیچ کس رو نداشت.انگارفقط با همین دو تا برادرزاده ش حال میکرد و باهاشون خوشحال بود اون دو تا هم که یکیشون خواب بود و اون یکی هم پیداش نبود ، عمه از سالن اومد بیرون و منو صدا کرد و گفت گلبهار بیا بریم از اون سبزی ها که دیروز چیدی یکم بچینیم ببریم خونه ، رنگ از صورتم پرید خدایا سبزی ها رو سالار خودش آورده بود من اصلا نمیدونستم کجای این عمارت بزرگ اون سبزی ها رشد کرده بودبا کمی من من گفتم عمه خانم اون سبزی ها اینقدر کم بودن دیگه چیزی نمونده بود من خودم چند روز دیگه میام اینجا میچینم براتون اون سبزی ها وحشی ن و زود به زود در میان ، توهمین فکر و حرفا بودم که سالار از توی باغ اومد بیرون و خنده کنان اومد سمت ما ، عمه گفت کجا بودی سالار سر سفره نبودی گفتم شاید مثل داداشت خواب موندی سالار خندید و گفت من دیشب رفتم تو اتاقم خوابیدم ارسلان تا صبح بیدار بوده.من به تنبلی ارسلان نیستم ، بعد آروم چشمکی بهم زد و گفت بیایید بریم تو باغ از صبح دارم اونجا آلاچیق میزنم ناهار رو اونجا بخوریم هوا خیلی خوبه حیفه ، همش تو عمارت موندیم. عمه خوشحال پشت سر سالار رفت سمت باغ و به منم گفت بیا گلبهار بیا ، منم خوشحال از دیدن سالار پشتشون راه افتادم ، وسط باغ که رسیدیم دیدم چند تا کارگر مشغول زدن چادر هستن و کف زمین رو با تخت های پهنی با فاصله ی نیم متری از زمین درست کردن و دور و برش رو با گلهای قشنگ بهاری تزیین کردن سالار دستور داده بود و کارگرها خیلی خوشگل درست کرده بودن عمه زیر آلاچیق وایستاد و شروع کرد به صحبت کردن با کارگرا، سالار فرصت رو غنیمت شمرد و اشاره ای به من کرد و ازم خواست برم سمتش واقعا ترس داشتم از لو رفتن رابطه ی منو سالار ، نگاهی به عمه کردم و گفتم عمه خانم، سالار خان باهام کاردارن عمه گفت برو ببین چی میگه من همینجا روی این تخت ها نشستم بعد رو به سالار گفت سالار اینجا جون میده واسه غذا خوردن آفرین پسر ، آفرین به سلیقه ت ، رفتم پیش سالار ، سالار بی توجه به آدم های اونجا منو سمت درخت بزرگی راهنمایی کرد وقتی رفتم پشت درخت سالار خندید و گفت اینجا جون میده واسه حرف زدن رنگ از رخم پریدسالار گفت نترس گلبهار من اگه نخوام تو رو بگیرم بهت دست نمیزنم مطمئن باش تو عروس خوشگل خودمی همین روزا عقدت میکنم بعد میون بهت و ناباوری گفت من عاشقتم گلبهار بدنم میلرزید، سالار گفت حالا برو پیش عمه که الان شک میکنه. تو بهت و شوک بودم در حالی که صورتم گل انداخته بودرفتم پیش عمه ، عمه روی تخت نشسته بود و داشت کیف میکرد منو که دید گفت گلبهار بیا همینجا بمونیم برنگردیم عمارت سالار گفته ناهار هم همه میان اینجا همین جا ناهارمیخوریم ، گفتم عمه خانم شاید تو عمارت به کمک من احتیاج باشه عمه گفت بیخود کردن بشین همین جا تو با منی ، مال این عمارت نیستی که، اصلا پاشو برو دور این باغ چرخی بزن شاید از اون سبزی های وحشی پیدا کردی خندیدم و گفتم چشم عمه خانم الان میرم، بعد رفتم سمت باغ،سالار هنوز اون طرفا میچرخید باشیطنت گفت چیه دختر بوسه چسبیدبرگشتی یه دونه دیگه بگیری؟شایدم اومدی پس بدی بوسه ی منو؟ با خجالت گفتم عمه از اون سبزی محلی ها میخواد سالارخندید و گفت بیا ببرمت بچین ، بعد با صدای بلند گفت عمه جان من جای سبزی وحشی ها رو بلدم با گلبهار میرم تا بچینه عمه گفت برین من همینجا نشستم ، کمی که از اون محل دور شدیم سالار خودشو به من نزدیک کرد و گفت گلبهار امروز روز ماست خدا خواسته منو تو بیشتر کنار هم باشیم غریبی نکن میدونم تو منو دوست داری اما به خاطر خانزاده بودنم میترسی، اما نترس من بهت قول میدم زودتر از اونی که فکر کنی بشی خانم این عمارت انگار قلبم داشت از جا در میومد هر حرفی که سالار میزد و ابراز عشقی که میکرد قلبم رو میلرزوند و شادی خاصی بهم تزریق میکرد گوشه های دیوار باغ پر بود ازسبزی های وحشی، نشستم و مشغول چیدن شدم سالار هم کنارم نشست و آواز خوند همون جور که آواز میخوند گفت گلبهار روسریت رو بردار بعد نزدیکم شد گفتم آقا من شما رو دوست دارم اما این وصلت شدنی نیست هیچ وقت خانواده تون به اینکه یه رعیت زاده عروستون بشه رضایت نمیدن،
ادامه دارد
هدایت شده از گسترده 5 ستاره 🌟🌟🌟🌟🌟
یکم بی ادبه ، ولی حرف حق رو میزنه ! 🤣
کوتاه ولی شدیدا بیشعور😂🚷👇
https://eitaa.com/joinchat/4053139964C51d02688de
https://eitaa.com/joinchat/4053139964C51d02688de
وااای ترکیدم از خنده عالیه 😂🚷☝️🏼