12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
377.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ خداحافظ افتادگی پلک!
✅جهت مشاوره و سفارش به آیدی زیر مراجعه کنید📦👇
@mahdiehbeauty
این پماد کلاژن هیدرولیزشده با آبرسانی عمیق، پوست دور چشم رو سرحالتر نشون میده.
بدون هیچ روش تهاجمی—میتونی ظاهر چشمهات رو شادابتر کنی ✨
برای تهیه محصولات عدد « 5 » رو بفرستید به این آیدی:
راه ارتباطی 👇
@mahdiehbeauty
لینک کانال👇
https://eitaa.com/joinchat/1621820758C5adede0ace
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_بیستوپنجم
من از این میترسم وگرنه چه افتخاری بالاتر از اینکه ارباب زاده رو دوست داشته باشم و زن ارباب زاده بشم این در خواب و خیال من هم نمیگنجه چه برسه به اینکه ارباب زاده به من در بیداری ابراز علاقه کنه. سالار خان به من رحم کنید من نمیتونم دل به شما ببندم منو شما خیلی فاصله داریم ، سالار خندید و گفت نترس دختر نترس من کنارتم تو دل بده، دل ببند من از دلت مراقبت میکنم.حرفهای سالار قشنگ بود و دلنواز ولی ترس در وجود من خیلی بیشتر از این حرفا بود ، اون روز هم گذشت و طبق دستور سالار همه ی مهمونا ناهار رووسط باغ تو آلاچیقی که سالار ساخته بودخوردن و همه کلی تشکر کردن و خوششون اومد. تنها کسی که دیرتر ازهمه اومد و با غرولند ناهارش رو اونجا خورد ارسلان بود اون روز غروب عمه تصمیم به برگشتن گرفت و گفت که میخواد برگرده ویلای خودش اما سالاراجازه نمیداد و اصرار داشت که عمه چند روز اونجا بمونه ، ارسلان هم باهاش هم عقیده بود اما عمه تصمیمش روگرفته بود واسه همین غروب سوار گاری شد و منم کنارش نشستم و رفتیم سمت ویلای عمه ، دو تا پسرا هم سوار بر اسب دو طرف گاری همراه ما بودن و هی سر به سر عمه میزاشتن، وقتی رسیدیم ویلا بعد از پیاده شدن عمه، خانزاده ها با عمه خداحافظی کردن و برگشتن سمت عمارت. موقع برگشت سالار آروم بدون اینکه کسی متوجه بشه بهم گفت زود به زود میام اینجا و بهت سر میزنم ، از اون روز عشق سالار تو دلم جوونه زد و هر روز محبتش تو دلم بیشتر میشد و مدام دلتنگش میشدم و علیرغم اینکه میدونستم این عشق عاقبتی نداره اما کاری نمیتونستم بکنم سالار یک روز در میان میومد پیش عمه و به بهونه ی رسیدگی به عمه همدیگر رو میدیدیم و سالار از هر فرصتی برای حرف زدن با من استفاده میکرد ، دیگه دلم رو کامل بهش باخته بودم و ندیدنش اذیتم میکرد هرچی سالار میگفت گوش میکردم و اونم عاشقانه باهام رفتار میکرد ، انگار نه انگار که من یه رعیت بودم و اون ارباب زاده ، کلی هدیه بهم داده بود و تو اون چند وقت یه عالمه سکه ازش هدیه گرفته بودم ، حتی یک بار به بهونه ی خرید منو از عمارت بیرون برد و گفت که میتونم به خانواده م سر بزنم و برگردم. خودش منو تا نزدیک خونه ی مادرم برد و گفت تو برو پیش خانواده ت من غروب میام خریدهام رو از شهر میکنم و برمیگردم تو رو میبرم عمارت این بزرگترین لطفی بود که بهم کرده بود چون بعد از عید دیگه ندیده بودمشون ، خانواده م باورشون نمیشد که ارباب به من اجازه داده بیام خونه و یک روزه ببینمشون ، تمام سکه هایی که اون چند وقت از سالار هدیه گرفته بودم به مامان اینا دادم و گفتم که باهاشون سر و سامانی به زندگی شون بدن ، غروب که شد سالار از شهر برگشت و طبق قرارمون منو سر جاده سوار کرد و برگشتیم عمارت ، دیگه مطمئن بودم که سالار با بقیه فرق داره و واقعا عاشق منه و منم دلم رو با همه ی وجودم بهش داده بودم ، حاضر بودم خار تو چشم من بره اما تو پای سالار نره ،چند ماه به این منوال گذشت و دیگه دلم نمیخواست ازعمارت برم و دوست داشتم همونجابمونم تا اینکه اون روز سالار اومد خونه ی عمه و گفت فردا شب مهمونی بزرگی تو عمارت اصلی گرفتیم و اومدم ببرمت عمارت عمه خندید و گفت خیره انشالله مناسبتش چیه ؟سالار گفت من الان بیست و پنج سالمه و فردا تولدمه مامان مثل هر سال مهمونی گرفته امااین دفعه سنگ تموم گذاشته و کلی آدم دعوت کرده نمیدونم چی تو سرشه فکر کنم میخواد به همه اعلام کنه که جانشین ارباب بزرگ منم و میخواد منو به همه معرفی کنه که حساب کار دستشون بیاد ، خیلی از بزرگان و پولدارا و خان های اطراف رو دعوت کرده از امروز صبح همه مشغول پخت و پز هستن و بریز و بپاشیه اومدم ببرمت که تو هم اونجا باشی و لذت ببری عمه خندید و گفت خیره انشالله شایدم قراره دوماد بشی ، باشنیدن این حرف رنگ از رخم پرید یادفاصله ی منو سالار افتادم و حقیقتی که وجود داشت و حرف صادقانه ای که عمه بدون منظور میگفت.سالار خنده ی بلندی کرد و گفت نه عمه جان تولد پسر ارشد اربابه بیا بریم فکرای دیگه نکن. بعد نگاه مهربونی به من کرد و گفت گلبهارقشنگترین لباست رو بردار با خودت بیار تولد منه ها ، با لبخند چشمی گفتم و رفتم سمت اتاق ، عمه لباس قشنگی رو انتخاب کرد و گذاشت تو ساک و به منم گفت لباس آبی ت رو بردار اون از همه بهتره بریم ببینیم چی میشه سالارخوشحال بود بدون هیچ پیش زمینه ای برای افکار و نقشه ی مادرش ذوق زده ی تولد فرداش بود منو عمه رو گاری نشستیم و سالار همراهمون سوار اسب حرکت کرد دلم برای قد بلند و رشید سالار غش میرفت با چشمهای رنگی قشنگی که منو یاد دریا و آسمون میانداخت همین چیزاش دلمو برده بود
هدایت شده از گسترده تبلیغاتی گلها
.
✅️ کالا برگ شامل افراد زیر میشود ❗️
کد ملی خود را در لینک زیر سرچ کنید و ببینید جز کدام دسته هستید😍👇
https://eitaa.com/joinchat/678298315C42afc78c86