#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_بیستوهشتم
شاید اگر سالار رو نمیدیدم عشقش رو زودتر فراموش میکردم یااینکه راحت تر عشقش رو توی سینه م تا ابد پنهان نگه میداشتم ، با این فکرها بود که نم نم چشمم سنگین شد و با اشک توی چشمام خوابم برد ، سالار تو خواب هم پیشم بود و داشتیم با هم حرف میزدیم اون از عشق میگفت چشمام از شدت اشکی که آروم ریخته بودم میسوخت توی عالم خواب سوزشش رو حس میکردم ، صدای سالار که تو خواب اسمم رو به زبون می آورد اینقدر گرم و واضح بود که از خواب پریدم ، با چشمای خواب آلود نگاهی به دور و برم انداختم.همه جا تاریک بود دیگه صدای رقص و پایکوبی نمیومد چراغ اتاقکی که توش خوابیده بودم خاموش شده بود اومدم از جام بلند شم و چراغ رو روشن کنم که توی تاریکی سایه ی مردی رو دیدم مرد با صدای مردونه ی زمخت گفت هیسسسس ، بوی تند الکل به مشامم رسید ، قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتم نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود ، قلبم داشت از سینه م بیرون میومد مرد در حالی که دستش رو دهنم بود دستمالی رو از دور گردنش برداشت و جلوی دهنم رو بست و با بی رحمی بلایی که نباید سرم میومد رو سرم آورد. اینقدر با بی رحمی و وحشیانه کارش رو کرد که من قدرت فریاد و التماس و ناله هم نداشتم فقط چشمام روی این همه بی رحمی بسته شد ، چشمم رو که باز کردم صدای عمه رو شنیدم تو اتاق من بود و آروم صدام میکرد گلبهار گلبهار حالت خوبه ؟ چشمام رو باز کردم ، چیزی روی دهنم نبود ، از اون کابوس وحشتناک خبری نبود حتی چراغ گوشه ی اتاقک روشن بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود فقط درد شدیدی تو بدنم داشتم نیمه خیز شدم. عمه گفت چی شده گلبهار ؟دیشب نتونستی بخوابی ؟ چرا در اتاقت رو قفل نکرده بودی ؟ هر وقت اینجا میخوابی در اتاق رو از داخل قفل کن ، از جام بلندشدم احساس درد شدید داشتم عمه گفت برو دستشویی شاید وقتت شده اینقدر درد داری ، هنوز بهت و وحشت دیشب تو جونم بود ، به عمه گفتم الان برمیگردم عمه خانم ، حالم خوب نیست نمیدونم چی شده ؟ رفتم دستشویی اون اتفاق وحشتناک شب گذشته یه کابوس حقیقی بود و من در حالی که حتی نمیدونستم کی این بلا رو سرم آورده،قربانی هوس لحظه ای نامردی شده بودم برگشتم اتاقک با گریه لباسم روعوض کردم از بس حس بدی داشتم اون لباس ها رو انداختم تو آشغال هایی که قصد سوزوندنش رو داشتن ، اشکم بند نمیومد همه فکر میکردن من وقتم شده و درد دارم به ندیمه ها گفت برام آب جوش نبات با زیره و زنجبیل بیارن بعدهم گفت همین جا تو اتاق بمون و امروز هیچ کاری انجام نده تا شب بهتر بشی ،مهمونی اصلی امشبه و تولد برگزار میشه تا شب خوب شو ، عمه اینا رو گفت و رفت تو سالن اصلی پیش مهمونا. من موندم و یه دنیا بدبختی و درد و حال خراب ترس و وحشتی تو وجودم بود رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم کاری که باید شب قبل میکردم این همه سالار وارسلان و عمه، سفارش کرده بودن و من از شدت خستگی دیشب یادم رفته بود در رو ببندم و اون چه نباید میشد شد ، خودمو تو اتاق مچاله کردم و از شدت غصه و درد به خودم پیچیدم و گریه کردم حالا اگه یه دختر بی عفت بودم که کسی قبولش نمیکرد، همین جوری منو سالار شانسی نداشتیم حالا که دیگه بیچاره شده بودم و حال و روزم بدتر از قبل بود ، دیگه حتی تو خونه ی پدرم هم جایی نداشتم و باید تا آخر عمر مجرد میموندم و حتی با یه پسر ساده و فقیر روستایی هم نمیتونستم ازدواج کنم چون آبرو وحیثیت کل خانواده م از بین میرفت و هیچ پسری منو اون جوری قبول نمیکرد بااینحال و روز خوابم برد.از خواب که بیدار شدم درد جسمم بهتر شده بود. اما روح و روانم داغون بود ، تمام لبم تبخال زده بود و صورتم به هم ریخته بود صدای عمه رو شنیدم که به ندیمه ها سفارش میکردهوای منو داشته باشن و بهم سربزنن تا حالم بهتر بشه ، صدای در اتاقک اومد از جام بلند شدم و در رو باز کردم یکی از ندیمه های عمارت بود با دیدن من گفت چت شده دختر ؟ دور لبت خون تبخال زده ، بعد دستش رو گذاشت روی پیشونیم و گفت انگار تب داری چه بدشانسی تو دختر امشب شب تولده و کلی هدیه و انعام میگیریم همه تو با این وضعیت که نمیتونی بیای تو جشن ، بمون همین جا برم یه دمنوشی چیزی برات بیارم تا شب یکم بهتر بشی دستت رو به لب و صورتت نزن تبخال زیاد میشه ، بعد همراه یکی دیگه از ندیمه ها رفت سمت حیاط و زیر لب در حالی که از من دور میشد به اون یکی ندیمه میگفت بیچاره ببین چه به روزش اومده ، چشم زدن دختره رو ، از بس گفتن عمه خانم هواشو داره، خوش به حالش ، خوش شانسه و... آخه یه کلفت بیچاره است دیگه اگه شانس داشت که اینجا چه کار میکرد ؟
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻چند سالت بود فهمیدی معنی اسم کشور ها اینه؟!
🇮🇷 : ایران : سرزمین آریایی ها
🇬🇧 : انگلستان : سرزمین نقاشی شدگان
🇦🇷 : آرژانتین : سرزمین نقره
🇧🇷 : برزیل : چوب قرمز
🇯🇵 : ژاپن : سرزمین خورشید
🇪🇸 : اسپانیا : سرزمین خرگوش کوهی
🇳🇴 : نروژ : راه شمالی
‹ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 روستایی عجیب در ایران که سیگار کشیدن را «گناه» میدانند !
یکی از جاذبههای ایران که شهرت جهانی نیز دارد «ماخونیک» است: روستای«لیلیپوت ایران» با مردمی که قد آنها از یک و نیم متر تجاوز نمیکند.
مردمی که تا ۵۰ سال پیش، چای نمینوشیدند، شکار نمیکردند و اصلا گوشت هم نمیخوردند و هنوز سیگار نمیکشند. مردم ماخونیک این قبیل کارها را گناه میدانستند.
ورود تلویزیون به این روستا به معنای ورود شیطان بود و اهالی تا چند سال پیش به تلویزیون میگفتند «شیطان». «ماخونیک» در منطقه دورافتادهای از جنوب استان خراسان است
💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 یکی از بلند پروازترین پروژه های شهرک سازی ترکیه این پروژه "برج ال بابا" با بودجه ۲۰۰ میلیون دلاری بود که در سال ۲۰۱۴ آغاز شد و هدف شون فروش این ۵۳۰ قلعه به سبک دیزنی به قیمت ۵۰۰ هزار دلار به خارجیان پولدار بود اما سرمایه گذار پروژه ورشکست شد و چیزی که باقی موند یک شهر ارواح بود
💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱