🌍 به تازگی مردی اهل Austin ، تگزاس عمل جراحی را انجام داد تا یک tapeworm کرم نواری را از مغز خود خارج کند. این کرم به آرامی رشد کرده ، بنابراین سالها کشف نشده بود. تا سال گذشته که این مرد شروع به تجربه سردردهای وحشتناکی کرد و از حال رفت. پزشکان گمان می کنند که او پس از خوردن گوشت خوک که بیش از یک دهه قبل در مکزیک خورده بود آلوده شده است . اندازه ی این کرم نشان می داد که حداقل 10 سال سن دارد.
💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
903.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌍 تنبلها هفتهایی یبار میرن دست به آب !
تنبلها از کندترین موجودات روی زمین هستن که هفتهای یبار میرن دست به آب که بیش از نیمی از مرگ و میرهاشون دقیقا تو همین زمانی که برای دست به آب، از درخت میرن پایین
تنبلها چون تحرک ندارن و مدام خوابن برای همین فرآیند هضم غذا تو بدنشون 50 روز طول میکشه! فک کنم واسه همین هفتهایی یبار میرن دست به آب
💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_بیستونهم
واسه خودش زندگی میکرد پیش ننه باباش ، والا الان شوهر کرده بود و بچه داشت ، دختر بدبخت معلوم نیست ازدیشب تا الان چه بلایی سرش اومده که اینجوری شده ، رنگ به رو نداره، زن راست میگفت من یه دختر بدبخت و بدشانس بودم که درست زمانی که خانزاده بهم ابراز علاقه کرده بود، دختریم رو از دست داده بودم و به عنوان یه دختر هرزه تو عمارت بودم. نه شانس زندگی داشتم و نه شانس عاشقی با همین فکرها گوشه ی اتاقک نشستم حالم بدتر میشد دمای بدنم انگار خیلی بالا بود حالت تهوع داشتم اشک امونم رو بریده بود.با خودم میگفتم خدایا این چه مصیبتی بود سرم آوردی ؟ من که این همه حواسم بود کسی بهم دست درازی نکنه ، من که این همه سختی کشیدم آبروی خانواده م حفظ بشه حالا خودم آبروی خانواده م رو بردم خودم رو سرزنش میکردم که احمق چرا حواست نبود و در رو قفل نکردی این همه بهت سفارش شده بود خلاصه که اینقدر حالم بده بود که مرگم رو از خدا طلب میکردم ، ندیمه ها برگشتن و دمنوشی با خودشون آوردن و به خوردم دادن و گفتن همینجا بخوابم تا تاثیربزاره ، اینقدر حالم بد بود و تب داشتم که هذیون میگفتم ، غروب شد و بساط جشن بر پا شد اما من توان ایستادن روی پاهام رو نداشتم ، عمه لباسش رو عوض کرده بود و شیک و مرتب اومد تو اتاق منو گفت گلبهار خودتو اذیت نکن ، اگه حالت بده نمیخواد بیای پایین همینجا بخواب فقط در رو از داخل قفل کن. بدجور تب کردی ، صورتت قرمزه اگر حالت خوبه بیا پایین پیش ما اما به خاطر مراقبت از من نمیخواد بیای ، من راضیم خودم حواسم به خودم هست ، با ناله به عمه گفتم باشه عمه خانم ، عمه رفت و من در اتاق رو بستم و خوابیدم البته بلایی که نباید سرم میومد دیگه اومده بود اما باز هم ترس داشتم که تکرار بشه تا چشمم رو میبستم اون مرد گنده رو با اون هیکل وحشتناک و سیاه میدیدم و وحشت زده از خواب بیدارمیشدم مثل کوره ی نونوایی بدنم داغ بود و عرق کرده بودم نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای در اتاقک بیدارم کرد چهار زانو رفتم سمت در و پرسیدم کیه ؟صدای بلند موسیقی و جشن مانع ازشنیدن حرفی میشد اما صدای سالار رو میشناختم سالار پشت در بود گفت گلبهار اونجایی ؟چرا نمیای پیش عمه، در رو باز کن. با ناتوانی در رو باز کردم سالار با دیدن صورت سرخ شده و عرق کرده ی من گفت وای گلبهار چی شده ؟ مریض شدی ؟ هی به عمه میگم گلبهار کو میگه خوابیده بزار الان حکیم رو خبر میکنم بیاد معاینه ت کنه ، با دیدن چهره ی قشنگ و مهربون سالار با صدای خفه شده تو سینه م به هق هق افتادم، سالار غمگین و ناراحت صدا زد یکی بیاد اینجا به این دختر رسیدگی کنه تا حکیم بیاد بعدخودش با سرعت پله ها رو دو تا یکی پایین رفت، چند تا از ندیمه ها اومدن بالا و تو اتاقک کنارم نشستن سالار تولدش بود و من دلم نمیخواست اصلا ناراحت باشه یا مهمونیش به خاطر من کمرنگ بشه. ندیمه ها چند تا استکان دمنوش بهم دادن تا حکیم اومد و منو معاینه کردو تشخیص داد شدیدا سرما خوردم و تب هم به همون خاطره ، یه آمپول هم از کیفش در آورد و بهم تزریق کرد و رفت.سالار تو جمع مهمونا بود اما طفلک تمام سعیش رو برای بهتر شدن حال من کرده بود بعد از اینکه دکتر رفت به ندیمه ها گفتم برن و به مجلس برسن یکی از ندیمه ها به دستور سالار پیشم موند و من بلافاصله خوابم برد نمیدونم تودارویی که بهم تزریق شده بود چی بود که بلافاصله خوابم برد و هیچ سر وصدایی رو نشنیدم بیدار که شدم صبح بود ندیمه ای که دیشب پیشم مونده بود کنارم خوابیده بود دردم کمتر شده بود و دیگه درد و تب نداشتم اما از نظر روحی حالم خیلی بد بود از اون ندیمه ی طفلک کلی معذرت خواهی کردم که حال بد من مانع شرکت اون تو مجلس شده بود اما اون دختر با مهربونی گفت نه اتفاقا تو زودخوابت برد. منم کنار اتاقت موندم. اون روز بعد از صبحانه عمه قصد رفتن به خونه ی خودش رو کرد و منم آماده شدم و همراه عمه برگشتم خونه،زندگی حالت عادیش رو داشت و هر کس به کار همیشگیش مشغول بود اما من تو دلم غوغایی به پا بود که فقط خودم ازش باخبر بودم ، چند روز گذشت روزها کارهام رو عادی انجام میدادم و شبها تا دیروقت گریه میکردم و به حال و روز و بخت سیاهم اشک میریختم، چند روزی از اون اتفاق گذشته بود و از سالار و ارسلان خبری نبود معمولا دو سه روز یک بار اونجا سر میزدن و از حال عمه باخبر میشدن، اون روز غروب بود عمه توی ایوون نشسته بود و چشمش به راه بودمعلوم بود دلتنگ برادرزاده هاش شده، مثل منه بخت برگشته که دلم برای سالار پر میکشید اما دیگه حتی جرات فکر کردن بهش رو نداشتم لیوانی چای پرکردم و باقلوای تازه پخته شده رو کنارش گذاشتم و آوردم واسه عمه ، جلوی پله ها بودم که عمه گفت گلبهار بیا بالا کنارم بشین، حوصله م سررفته حسابی، یه لیوان چای واسه خودت هم بریز بیاپیشم ،