🌍 تنبلها هفتهایی یبار میرن دست به آب !
تنبلها از کندترین موجودات روی زمین هستن که هفتهای یبار میرن دست به آب که بیش از نیمی از مرگ و میرهاشون دقیقا تو همین زمانی که برای دست به آب، از درخت میرن پایین
تنبلها چون تحرک ندارن و مدام خوابن برای همین فرآیند هضم غذا تو بدنشون 50 روز طول میکشه! فک کنم واسه همین هفتهایی یبار میرن دست به آب
💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ با یه انگشت خونتو نو کن! ✨
🛋کاور مبل دستدوز
سفارشی و اندازه دقیق و خاص❤️🔥
🤩وکلی کاور تشک دورکشدار🛏
نه فقط کاور... یه لباس دائم برای مبـلت 🛋 شال مبلهای زیبا فقط برازیبایی مبلات
🔥 جشنواره حراجی فقط تا ۳ روز آینده
⏳مستقیم ازتولیدی#ازکارخونه ب خونه
👉 همین حالا وارد کانال شو و اولین تغییر بزرگ خونتو شروع کن🏃♂🏃♂🪑
https://eitaa.com/joinchat/1031536864Cd23a6bf65a
با کمترین بودجه میتونی #مبل_های _خونتون رو نو کن#اقساطی ☝️☝️
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🔴فروش حضوری / مجازی ، چادر به قیمت تعاونی 400 و 900 تومان 😍👇🙏
بزن رو استان یا شهر خودت که مارو پیدا کنی 😁👇
تبریز مشهد کرج کرمان قم
ارومیه تهران همدان اهواز
اصفهان خوزستان یزد ساری
اراک گلستان خرمآباد
برای اطلاع از سایر شهرها وارد لینک زیر بشید 🙏👇
http://eitaa.com/joinchat/1196228609Ce36ce60469
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_بیستونهم
واسه خودش زندگی میکرد پیش ننه باباش ، والا الان شوهر کرده بود و بچه داشت ، دختر بدبخت معلوم نیست ازدیشب تا الان چه بلایی سرش اومده که اینجوری شده ، رنگ به رو نداره، زن راست میگفت من یه دختر بدبخت و بدشانس بودم که درست زمانی که خانزاده بهم ابراز علاقه کرده بود، دختریم رو از دست داده بودم و به عنوان یه دختر هرزه تو عمارت بودم. نه شانس زندگی داشتم و نه شانس عاشقی با همین فکرها گوشه ی اتاقک نشستم حالم بدتر میشد دمای بدنم انگار خیلی بالا بود حالت تهوع داشتم اشک امونم رو بریده بود.با خودم میگفتم خدایا این چه مصیبتی بود سرم آوردی ؟ من که این همه حواسم بود کسی بهم دست درازی نکنه ، من که این همه سختی کشیدم آبروی خانواده م حفظ بشه حالا خودم آبروی خانواده م رو بردم خودم رو سرزنش میکردم که احمق چرا حواست نبود و در رو قفل نکردی این همه بهت سفارش شده بود خلاصه که اینقدر حالم بده بود که مرگم رو از خدا طلب میکردم ، ندیمه ها برگشتن و دمنوشی با خودشون آوردن و به خوردم دادن و گفتن همینجا بخوابم تا تاثیربزاره ، اینقدر حالم بد بود و تب داشتم که هذیون میگفتم ، غروب شد و بساط جشن بر پا شد اما من توان ایستادن روی پاهام رو نداشتم ، عمه لباسش رو عوض کرده بود و شیک و مرتب اومد تو اتاق منو گفت گلبهار خودتو اذیت نکن ، اگه حالت بده نمیخواد بیای پایین همینجا بخواب فقط در رو از داخل قفل کن. بدجور تب کردی ، صورتت قرمزه اگر حالت خوبه بیا پایین پیش ما اما به خاطر مراقبت از من نمیخواد بیای ، من راضیم خودم حواسم به خودم هست ، با ناله به عمه گفتم باشه عمه خانم ، عمه رفت و من در اتاق رو بستم و خوابیدم البته بلایی که نباید سرم میومد دیگه اومده بود اما باز هم ترس داشتم که تکرار بشه تا چشمم رو میبستم اون مرد گنده رو با اون هیکل وحشتناک و سیاه میدیدم و وحشت زده از خواب بیدارمیشدم مثل کوره ی نونوایی بدنم داغ بود و عرق کرده بودم نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای در اتاقک بیدارم کرد چهار زانو رفتم سمت در و پرسیدم کیه ؟صدای بلند موسیقی و جشن مانع ازشنیدن حرفی میشد اما صدای سالار رو میشناختم سالار پشت در بود گفت گلبهار اونجایی ؟چرا نمیای پیش عمه، در رو باز کن. با ناتوانی در رو باز کردم سالار با دیدن صورت سرخ شده و عرق کرده ی من گفت وای گلبهار چی شده ؟ مریض شدی ؟ هی به عمه میگم گلبهار کو میگه خوابیده بزار الان حکیم رو خبر میکنم بیاد معاینه ت کنه ، با دیدن چهره ی قشنگ و مهربون سالار با صدای خفه شده تو سینه م به هق هق افتادم، سالار غمگین و ناراحت صدا زد یکی بیاد اینجا به این دختر رسیدگی کنه تا حکیم بیاد بعدخودش با سرعت پله ها رو دو تا یکی پایین رفت، چند تا از ندیمه ها اومدن بالا و تو اتاقک کنارم نشستن سالار تولدش بود و من دلم نمیخواست اصلا ناراحت باشه یا مهمونیش به خاطر من کمرنگ بشه. ندیمه ها چند تا استکان دمنوش بهم دادن تا حکیم اومد و منو معاینه کردو تشخیص داد شدیدا سرما خوردم و تب هم به همون خاطره ، یه آمپول هم از کیفش در آورد و بهم تزریق کرد و رفت.سالار تو جمع مهمونا بود اما طفلک تمام سعیش رو برای بهتر شدن حال من کرده بود بعد از اینکه دکتر رفت به ندیمه ها گفتم برن و به مجلس برسن یکی از ندیمه ها به دستور سالار پیشم موند و من بلافاصله خوابم برد نمیدونم تودارویی که بهم تزریق شده بود چی بود که بلافاصله خوابم برد و هیچ سر وصدایی رو نشنیدم بیدار که شدم صبح بود ندیمه ای که دیشب پیشم مونده بود کنارم خوابیده بود دردم کمتر شده بود و دیگه درد و تب نداشتم اما از نظر روحی حالم خیلی بد بود از اون ندیمه ی طفلک کلی معذرت خواهی کردم که حال بد من مانع شرکت اون تو مجلس شده بود اما اون دختر با مهربونی گفت نه اتفاقا تو زودخوابت برد. منم کنار اتاقت موندم. اون روز بعد از صبحانه عمه قصد رفتن به خونه ی خودش رو کرد و منم آماده شدم و همراه عمه برگشتم خونه،زندگی حالت عادیش رو داشت و هر کس به کار همیشگیش مشغول بود اما من تو دلم غوغایی به پا بود که فقط خودم ازش باخبر بودم ، چند روز گذشت روزها کارهام رو عادی انجام میدادم و شبها تا دیروقت گریه میکردم و به حال و روز و بخت سیاهم اشک میریختم، چند روزی از اون اتفاق گذشته بود و از سالار و ارسلان خبری نبود معمولا دو سه روز یک بار اونجا سر میزدن و از حال عمه باخبر میشدن، اون روز غروب بود عمه توی ایوون نشسته بود و چشمش به راه بودمعلوم بود دلتنگ برادرزاده هاش شده، مثل منه بخت برگشته که دلم برای سالار پر میکشید اما دیگه حتی جرات فکر کردن بهش رو نداشتم لیوانی چای پرکردم و باقلوای تازه پخته شده رو کنارش گذاشتم و آوردم واسه عمه ، جلوی پله ها بودم که عمه گفت گلبهار بیا بالا کنارم بشین، حوصله م سررفته حسابی، یه لیوان چای واسه خودت هم بریز بیاپیشم ،
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
.
فقط بلدیم تا اسم #مرغ میاد ! چهار تیکه رون بندازیم کفِ ماهیتابه یه تَفتی بدیم آخرم رُب و پیاز !😐🤯
نه جووووونم! این که نشد مُرغ🤨😏
یه مرغی #مزه_دار کن و بپز که هرکی اومد خونت از #طعمش سیرمونی نگیره که هیچچچچچ ! آخرم دست بدامنت شه و ازت دستور بخاد😉
آموزش ۲۰ مدل پخت مرغ رستوران و هتلی👇
https://eitaa.com/joinchat/2871395140Cf2afb638a5
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
اینم آموزش ۲۰ مدل پخت #مرغ که تکراری و سختم نیست😍 بزن رو شکلا👇
🍗 🍗 🍗 🍗 🍗 🍗 🍗
🍗 🍗 🍗 🍗 🍗
🍗 🍗 🍗 🍗 🍗 🍗
آموزش #مرینیت کردن(مزه دار کردن) مرغ با سس رستورانی😋 بزن رو شکلاش👇
🥓🥓🥓🥓🥓🥓🥓🥓
🫑🧄🧅🧄🧈🧈🧅🫑
🥓🥓🥓🥓🥓🥓🥓🥓
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سی
از محبت عمه خجالت کشیدم چشمی گفتم و یک لیوان چای واسه خودم ریختم و کنار عمه با احترام رو ایوون نشستم ، عمه لیوان چاییش رودستش گرفت و گفت این زن برادرمن رو به من گفت زن ارباب رو میگم مادرسالار و ارسلان ، همیشه میخواد خودشو همه کاره نشون بده و بگه همه چیز به اختیار خودشه ، اون شب تولد سالار تو حالت خوب نبود تب کرده بودی نیومدی مهمونی و ازجشن باخبر نشدی.این بچه با چه دلخوشی ای تولد گرفته بود و دلش خوش بود اما مگه مادرش گذاشت چیزی بفهمه و لذت ببره،گفتم مگه چی شده بود؟ من اون شب تو کابوس بودم عمه نگاهی بهم انداخت و گفت راستی تو اون شب چت شده بود؟ یهو حالت خراب شد و اون همه به هم ریخته شدی، من ترسیدم والا گفتم نکنه بلایی سرت اومده ، رنگ به رو نداشتی گلبهار، منم وحشت کرده بودم.خدایا دختر مردم امانته دست ما ، بلایی سرش نیاد ما شرمنده ی مردم بشیم، تا حالا اونجوری ندیده بودمت گلبهار ، خدا رو شکر زود خوب شدی حکیم داروش روت اثر کرد حکیم میگفت ترس خوردی ، جنی چیزی دیده بودی ؟ با یادآوری اون شب تنم به لرزه در اومد یاداون مرد وحشی و کاری که باهام کرده بود چشمام رو اشکی کرد عمه گفت چیزی شده بود؟ کسی حرفی زده بود چی شده بود آخه ؟ گفتم هیچی من در اتاق رو یادم رفت ببندم بعد یه کابوس وحشتناک دیدم و ترسیدم فرداش هم که وقتم شد حالم بدتر شد ، عمه نگاهی بهم کرد و گفت هر وقت رفتیم عمارت یادت بمونه در اتاق رو از داخل قفل کنی ، دیگه آدمیه خب اونجا صد جور آدم رفت و آمد میکنه شبه همه خوابن، خدا نکرده اتفاقی نیفته. عمه نمیدونست که اون اتفاق افتاده و من اون شب گرفتار یکی از اون صد جور آدمها شده بودم البته از نوع بدترینش ، عمه لیوان چای رو سرکشید و گفت بخور چایی ت رو سرد میشه داشتم میگفتم این زن ارباب وسط جشن و پایکوبی بدون اینکه با این بچه، سالار حرفی زده باشه؛ هماهنگی کرده باشه،گفت امشب تولد سالار پسر ارشد ماست. ما هم به میمنت این شب فرخنده میخوایم لیلا رو برای سالارخواستگاری کنیم و امشب شب بله برون این دو تا رو هم جشن بگیریم ، لیلا که از خوشحالی و رضایتش تو پوست خودش نمیگنجید اما سالار یهو به هم ریخت و گفت مامان جان لطفاً عجله نکن ، برای خواستگاری وقت زیاد داریم امشب رو اجازه بده مال خودم باشه مال تولدم ، خانواده ی لیلا که ذوق زده بودن گفتن چه بهتر از این شب سالار جان امشب شب فرخنده ایه، جواب ما و دخترمون هم که مثبته ، کی بهتر از تو واسه دامادی .. سالار بچه م از خجالت سرخ شده بود با ناراحتی از باغ رفت بیرون ، دنبالش رفتم گفتم عمه جان زشته مهمونا واسه تو اومدن، سالار گفت من امشب دیگه تو جمع این مهمونی برنمیگردم به مادرم هم بگو همونجوری که مجلس منو خراب کردی و واسه خودت بریدی و دوختی حالا بدون من جمعش کن ، من از این دختره اصلا خوشم نمیاد این جواب منه، حالا خودش به خانواده ی لیلا بگه پسرم نمیخواد ، از اون شب سالار از عمارت رفته و برنگشته ، دلم واسه این بچه یه ذره شده ، هیچ خبری هم ازش نداریم ، گفتم خب عمه خانم شما به مادر سالار گفتین؟عمه گفت آره گفتم مگه کوتاه میاد این زن از بس خودخواه و خود رایه، مرغش یه پا داره این بچه رو خون به دل کرده ، منم دلم براش یه ذره شده ، چشمم مونده به راه، بلایی سر خودش نیاره ، حالم خوب نیست گلبهار ، دلم پیش این بچه است معلوم نیست کجا رفته ! این ارسلان هم پیداش نیست ببینم از برادرش خبر داره یا نه ؟ عمه طفلک غمگین بود و من غمگین تر از عمه ، سالار رو برای همیشه از دست داده بودم. با توجه به وضعیتی که پیش اومده بود و انتخاب لیلا به عنوان عروس خانواده توسط زن ارباب، حالا حتی اگرسالار عشقش به من رو به خانواده ش هم میگفت هیچ امیدی برای این وصلت نبود ، البته از طرف دیگه با توجه به بلایی که سرم اومده بود دیگه تنها کورسوی امیدم هم تاریک شده بود ، نمیدونم چی شد که با این فکرها و حرفهای عمه،نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشکام در اومد، عمه نگاهی بهم کرد و گفت چی شد گلبهار جان ؟ غصه دارت کردم ، حالا چایی ت رو بخور ، نکنه توهم دلت به حال این عمه ی چشم انتظارمیسوزه ؟ گفتم ببخشید عمه خانم دعا میکنم زودتر سالار خان و ارسلان خان بیان دیدنتون تا از چشم انتظاری در بیایین، عمه گفت فکر کنم سالار دلش پیش کسی دیگه است وگرنه رو حرف مادرش حرف نمیزد، آخه این پسر تودار هم هست نمیاد حرفی بزنه درددلی کنه شاید بتونیم کمکش کنیم اشک توی چشمام ول کن نبود سریع استکان ها رو برداشتم و رفتم سمت حوض کوچیک تو حیاط که مثلاً بشورمشون، بلکه عمه متوجه ی اشکهام نشه و خودمو لو ندم،اون روز هم گذشت و از سالار خبری نشد ، فردای اون روز عمه گفت میخوام برم عمارت اصلی یه خبری از این بچه ها بگیرم ، دلم شور میزنه.
ادامه دارد