eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.3هزار دنبال‌کننده
40.2هزار عکس
6.7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از مرگ چه بلایی سر بدن میاد؟💀 پارت سه 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از مرگ چه بلایی سر بدن میاد؟💀 پارت چهار 🫧 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 درختی در بلغارستان شباهت زیادی به انسان دارد، این درخت 20 متری به شکل یک فرد غول پیکر رشد کرده که دارای دست و پا و حتی سر است. 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
916.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌍 هیچوقت جاهایی که سیل اومده به تیرهای آهنی برق دست نزنید بخصوص پایه ی چراغ ها چون خطر برق گرفتگی وجود داره!😰 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚫 امسال مانتوی عیدتو از تولید کننده بخر فقط ۸۹۰ تومن 😱👆 اجناس فروشگاه ۵۰ درصدی سایز ۳۶ تا ۶۰ موجود پرداخت درب منزل آدرس تولیدی و قسمت حراجی اینجاست👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2260992006C0c9e9ca5c9 https://eitaa.com/joinchat/2260992006C0c9e9ca5c9 🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩 زود عضو شو تا پاک نشده👆
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
. فروش تعدادی تک سایز شده به قیمت کارخانه ای فقط ۲۹۹ تومن💯 بزن رو لینک خودت ببین 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2260992006C0c9e9ca5c9 🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩
مزرعه پدرم تو آتیش سوخت، تمام محصول اون سال از بین رفت و ما علاوه بر خورد و خوراک دیگه چیزی برای مالیات دادن به هم ارباب نداشتیم، شبانه پدرم منو از ده دور کرد چون ارباب هر خانواده ای را که مالیات نمی داد، بزرگ ترین دختر خانواده اش را به کلفتی می برد اما....
اصلا دلم نمی‌خواست با عمه برم سمت اون عمارت. اون کابوس وحشتناک همراهم بود و ترس عجیبی از اون عمارت داشتم عمه گفت گلبهار تو نمی‌خواد بیای بمون همینجا من با مش کاظم (یکی از نوکرها) میرم و زود برمی‌گردم ، نفس راحتی کشیدم و گفتم چشم عمه خانم انشالله خوش خبر برگردین، عمه رفت و من تو عمارت کوچیک عمه تنها موندم. البته آشپز عمه بود و تو آشپزخونه مشغول بود اما من حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم مثل مصیبت زده ها گوشه ی حیاط نشسته بودم و پاهام رو تو بغلم جمع کرده بودم. یک ساعتی از رفتن عمه گذشته بود. آشپز عمه منو صدا کرد و گفت گلبهار عمه خانم امروز ناهار نمیاد ما هم هر چی مونده رو میخوریم تا شام یه پلو ماهی درست کنم ، الان کاری نیست من میرم تو باغ یکم سبزی و میوه بچینم تو حواست باشه تنهایی تو خونه کار داشتی بیا پشت خونه تو باغ بعد از اون اتفاق همه یه جورایی نگران من بودن ، طفلکی ها میترسیدن من جن زده شده باشم و تنهام نمیزاشتن. _شما برو من همین جا تو حیاط میمونم ، آشپز سبد بزرگ حصیری رو روی دوشش انداخت و رفت باغی که پشت خونه بود با رفتن آشپز تنهای تنها شدم ، کنار حوض نشستم و به یاد بلایی که سرم اومده بود و دلتنگی سالار بلند بلند گریه کردم دیگه به هق هق افتاده بودم، صورتم رو با کمی آب شستم و چند تا مشت آب از تو سطل برداشتم و خوردم تا نفس هام آروم بشه صدای آرومی رو شنیدم که اسمم رو صدا میزد ، کمی دور و برم رو نگاه کردم انگار همه راست میگفتن و من چیزیم شده بود ، از جام بلند شدم دوباره صدا روشنیدم واقعا صدای سالار بود مثل دیوونه ها دور و برم رو نگاه کردم اماکسی نبود ، ترس برم داشت به بهونه ی کمک به آشپز سطلی برداشتم و سمت باغ پشت خونه راه افتادم که صدا بلندتر و واضح تر شد گلبهار گلبهار منم سالار کجا میری ؟ برگشتم دیگه مطمئن بودم سالار همون اطرافه. تو باغ رو نگاه کردم پشت درخت بزرگ گردو سالار رو دیدم ناخودآگاه سمتش دویدم دلم براش پر میکشید سالار خنده ی قشنگی روی لبهاش بود از لبخندش منم خندیدم. بین خنده و خوشحالی دیدن سالار، غم بزرگ بدبختی ای که به سرم اومده بود، اومد سراغم و اشک از چشمام سرازیر شد.سالار با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت چرا اینقدر گریه کردی گلبهار ؟حالت خوب شده ؟ اون شب که اونجوری دیدمت شبم خراب شد دیگه هیچی از جشن نفهمیدم چت شده بود آخه؟بغض،دردی شدید تو گلوم ایجاد کرده بود طوری که نمی‌تونستم حرف بزنم ، سالار اشکهام رو پاک کرد و گفت عمه کجاست ؟ با صدای گرفته گفتم رفته عمارت اصلی تا از تو خبری بگیره. طفلک دلش شور میزد ، سالار گفت عمه برات تعریف کرده ؟ مادرم فکر می‌کنه من یه پسر بچه م و زن هم مثل کفش و کته که اون پسند میکرد و ما می پوشیدیم واسه من دختر پسند کرده اونم کی ؟ لیلای گوشت تلخ ، دیگه نمیدونه من اگه یه دختر رو زمین مونده باشه و اونم لیلاباشه سمتش نمی‌رم و تا آخر عمر مجردمیمونم ، مادرم نمیدونه من دلم رو دادم به دختری که فکرش هم نمیکنه سالار عاشقانه حرف میزد و من اشک میریختم سالار گفت چند روز قهر کردم و خودمو آفتابی نکردم تا حساب کاردستشون بیاد، پیغام دادم من خودم دختر مورد علاقه م رو بهتون معرفی میکنم اگه موافق بودین برمی‌گردم عمارت اگر نه که دیگه منو نمی‌بینید ، با صدای بغض کرده و گرفته گفتم سالار این شدنی نیست ، محاله خانواده ت رضایت بدن تو با کسی که رعیت و کلفت خونتونه ازدواج کنی. سالار بیا دست از این عشق برداراین عشق از اول اشتباه بود. این حرف رو از اعماق وجودم می زدم و دلم میخواست سالار هم قبول کنه اینجوری هم اون کمتر اذیت میشد هم من چون من جدای از همه ی این حرفها که حقیقت بودمشکل خودم هم داشتم ونمی‌تونستم به سالار بگم چه بلایی سرم اومده علیرغم همه ی عشقی که به سالار داشتم و میدونستم نداشتنش داغی میشه که تا ابد رو دلم میمونه اما ترجیح میدادم بهانه ی جدایی مون مخالفت ارباب و زنش باشه و سالار پا پس بکشه ، اینجوری آبروی منم حفظ میشد ، نهایتا چند ماه تحمل میکردم و بعد می‌رفتم خونه ی پدریم و هیچ وقت هم ازدواج نمیکردم سالار گفت  محاله گلبهار محاله ازت دست بکشم ، بزار هر کی هر چی میخواد بگه من تورو همینجوری که هستی دوست دارم و همینجوری میخوامت اصلا کی گفته که ارباب زاده نمیتونه با کسی که دوست داره ازدواج کنه چون فقیره؟کی این قوانین رو میزاره؟کی گفته فقیر و غنی نباید عاشق بشن گلبهار هر کی هر چی گفته واسه خودش گفته من این قانون رو می‌شکنم من این رسم مسخره رو‌ برمیدارم من تورو عروس بزرگ خان میکنم ، خانوم این عمارت...تو فقط به من فرصت بده ، همه‌ی وجودم سالار رو میخواست. خیلی مرد بود همین که این حرفها از دهن یه ارباب زاده بیرون میومد، یعنی خیلی با همه فرق داشت.دلم به حال خودم سوخت، به حال بدبختی و سیاه روزیم ،