eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.3هزار دنبال‌کننده
40.2هزار عکس
6.7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
مزرعه پدرم تو آتیش سوخت، تمام محصول اون سال از بین رفت و ما علاوه بر خورد و خوراک دیگه چیزی برای مالیات دادن به هم ارباب نداشتیم، شبانه پدرم منو از ده دور کرد چون ارباب هر خانواده ای را که مالیات نمی داد، بزرگ ترین دختر خانواده اش را به کلفتی می برد اما....
اصلا دلم نمی‌خواست با عمه برم سمت اون عمارت. اون کابوس وحشتناک همراهم بود و ترس عجیبی از اون عمارت داشتم عمه گفت گلبهار تو نمی‌خواد بیای بمون همینجا من با مش کاظم (یکی از نوکرها) میرم و زود برمی‌گردم ، نفس راحتی کشیدم و گفتم چشم عمه خانم انشالله خوش خبر برگردین، عمه رفت و من تو عمارت کوچیک عمه تنها موندم. البته آشپز عمه بود و تو آشپزخونه مشغول بود اما من حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم مثل مصیبت زده ها گوشه ی حیاط نشسته بودم و پاهام رو تو بغلم جمع کرده بودم. یک ساعتی از رفتن عمه گذشته بود. آشپز عمه منو صدا کرد و گفت گلبهار عمه خانم امروز ناهار نمیاد ما هم هر چی مونده رو میخوریم تا شام یه پلو ماهی درست کنم ، الان کاری نیست من میرم تو باغ یکم سبزی و میوه بچینم تو حواست باشه تنهایی تو خونه کار داشتی بیا پشت خونه تو باغ بعد از اون اتفاق همه یه جورایی نگران من بودن ، طفلکی ها میترسیدن من جن زده شده باشم و تنهام نمیزاشتن. _شما برو من همین جا تو حیاط میمونم ، آشپز سبد بزرگ حصیری رو روی دوشش انداخت و رفت باغی که پشت خونه بود با رفتن آشپز تنهای تنها شدم ، کنار حوض نشستم و به یاد بلایی که سرم اومده بود و دلتنگی سالار بلند بلند گریه کردم دیگه به هق هق افتاده بودم، صورتم رو با کمی آب شستم و چند تا مشت آب از تو سطل برداشتم و خوردم تا نفس هام آروم بشه صدای آرومی رو شنیدم که اسمم رو صدا میزد ، کمی دور و برم رو نگاه کردم انگار همه راست میگفتن و من چیزیم شده بود ، از جام بلند شدم دوباره صدا روشنیدم واقعا صدای سالار بود مثل دیوونه ها دور و برم رو نگاه کردم اماکسی نبود ، ترس برم داشت به بهونه ی کمک به آشپز سطلی برداشتم و سمت باغ پشت خونه راه افتادم که صدا بلندتر و واضح تر شد گلبهار گلبهار منم سالار کجا میری ؟ برگشتم دیگه مطمئن بودم سالار همون اطرافه. تو باغ رو نگاه کردم پشت درخت بزرگ گردو سالار رو دیدم ناخودآگاه سمتش دویدم دلم براش پر میکشید سالار خنده ی قشنگی روی لبهاش بود از لبخندش منم خندیدم. بین خنده و خوشحالی دیدن سالار، غم بزرگ بدبختی ای که به سرم اومده بود، اومد سراغم و اشک از چشمام سرازیر شد.سالار با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت چرا اینقدر گریه کردی گلبهار ؟حالت خوب شده ؟ اون شب که اونجوری دیدمت شبم خراب شد دیگه هیچی از جشن نفهمیدم چت شده بود آخه؟بغض،دردی شدید تو گلوم ایجاد کرده بود طوری که نمی‌تونستم حرف بزنم ، سالار اشکهام رو پاک کرد و گفت عمه کجاست ؟ با صدای گرفته گفتم رفته عمارت اصلی تا از تو خبری بگیره. طفلک دلش شور میزد ، سالار گفت عمه برات تعریف کرده ؟ مادرم فکر می‌کنه من یه پسر بچه م و زن هم مثل کفش و کته که اون پسند میکرد و ما می پوشیدیم واسه من دختر پسند کرده اونم کی ؟ لیلای گوشت تلخ ، دیگه نمیدونه من اگه یه دختر رو زمین مونده باشه و اونم لیلاباشه سمتش نمی‌رم و تا آخر عمر مجردمیمونم ، مادرم نمیدونه من دلم رو دادم به دختری که فکرش هم نمیکنه سالار عاشقانه حرف میزد و من اشک میریختم سالار گفت چند روز قهر کردم و خودمو آفتابی نکردم تا حساب کاردستشون بیاد، پیغام دادم من خودم دختر مورد علاقه م رو بهتون معرفی میکنم اگه موافق بودین برمی‌گردم عمارت اگر نه که دیگه منو نمی‌بینید ، با صدای بغض کرده و گرفته گفتم سالار این شدنی نیست ، محاله خانواده ت رضایت بدن تو با کسی که رعیت و کلفت خونتونه ازدواج کنی. سالار بیا دست از این عشق برداراین عشق از اول اشتباه بود. این حرف رو از اعماق وجودم می زدم و دلم میخواست سالار هم قبول کنه اینجوری هم اون کمتر اذیت میشد هم من چون من جدای از همه ی این حرفها که حقیقت بودمشکل خودم هم داشتم ونمی‌تونستم به سالار بگم چه بلایی سرم اومده علیرغم همه ی عشقی که به سالار داشتم و میدونستم نداشتنش داغی میشه که تا ابد رو دلم میمونه اما ترجیح میدادم بهانه ی جدایی مون مخالفت ارباب و زنش باشه و سالار پا پس بکشه ، اینجوری آبروی منم حفظ میشد ، نهایتا چند ماه تحمل میکردم و بعد می‌رفتم خونه ی پدریم و هیچ وقت هم ازدواج نمیکردم سالار گفت  محاله گلبهار محاله ازت دست بکشم ، بزار هر کی هر چی میخواد بگه من تورو همینجوری که هستی دوست دارم و همینجوری میخوامت اصلا کی گفته که ارباب زاده نمیتونه با کسی که دوست داره ازدواج کنه چون فقیره؟کی این قوانین رو میزاره؟کی گفته فقیر و غنی نباید عاشق بشن گلبهار هر کی هر چی گفته واسه خودش گفته من این قانون رو می‌شکنم من این رسم مسخره رو‌ برمیدارم من تورو عروس بزرگ خان میکنم ، خانوم این عمارت...تو فقط به من فرصت بده ، همه‌ی وجودم سالار رو میخواست. خیلی مرد بود همین که این حرفها از دهن یه ارباب زاده بیرون میومد، یعنی خیلی با همه فرق داشت.دلم به حال خودم سوخت، به حال بدبختی و سیاه روزیم ،
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴قویترین ترکیب و ابریشمی کردن پوست در منزل 🤯👆 انقدر سفید شدم شوهرم دیوونم شده🌶️🙈👇 https://eitaa.com/joinchat/1784283524Cade13cf0a9 خواهشا زیاد ازش استفاده نکنید چون ۲۰ سال جوونترتون میکنه😱😳
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
پوست صورتت داره⁉️ جای جوش و ابله مرغون صورتتو کرده⁉️ حتما بیرونم که میری کرم پودر میزنی که بپوشونیشون🙄🤦‍♀ 👇 https://eitaa.com/joinchat/1784283524Cade13cf0a9 پست پین شده رو ببین تا از شک و شبهه در بیای 🤚👆
حالا که کسی با این همه عشق منو میخواد، من گرفتار و بیچاره بودم و باید هر جور بود اونو از خودم دور میکردم گفتم سالار خان ، تو بعد از پدرت خان این روستا و روستاهای اطرافی. نمیشه رو حرف پدر و مادرت حرف بزنی و بخت خودت رو تاریک کنی اونم به خاطردختری که خودش سیاه بخته، اصلا خانواده ی تو که هرگز راضی نمیشن، خانواده ی منم قدرت اینو ندارن در خور یک ارباب زاده باشند و دامادشون خانزاده باشه، اصلا توان جهیزیه و این جور چیزا رو ندارن،اینجوری تو دوباره پیش خانواده‌ت سرافکنده میشی. به خاطر ضعف منو خانواده م، برو و اونی که خانواده ت خواستن و برات انتخاب کردن بگیر و زندگی کن، چند وقت دیگه منم از اینجا میرم و جلوی چشمت نیستم که یادم کنی، اصلا عشق بعد از ازدواج بیشترمیشه و تو دل می‌بندی به اون دختری که همسرت میشه.برو و دست از لجبازی بردار این عشق عاقبت نداره و به سرانجام نمیرسه، سالار اشکای منو پاک کرد.گفت گلبهار تو منو دوست داری یا نه ؟ فقط یک کلمه ... آره یا نه ؟ همه ی ذرات وجودم فریاد میزدن که معلومه عاشقتم که دوستت دارم و جونم برات در میره اما از شرم بی آبرویی که برام پیش اومده بود هیچی نگفتم و فقط به سالار با بغض نگاه کردم. سالار دوباره پرسید گلبهار ‌بگو آره یا نه؟ بی اختیار اشکام سرازیر شد سالار اشکم رو دوباره پاک کرد و گفت سکوت علامت رضاست. من برای به دست آوردنت هر کاری میکنم گفتم سالار من لیاقت تو رو ندارم من شایسته ی این همه عشق از طرف تو نیستم برو سوی زندگیت ، سالار نگران نگاهی بهم کرد و گفت گلبهار تو منو دوست داری مگه نه؟سرم رو به معنی آره تکون دادم و بلند بلند گریه کردم ، سالار گفت میام بهت سر میزنم به عمه بگو که من حالم خوبه و نگران نباشه. سالار رفت و من کنار درخت روی زمین نشستم و اشک ریختم. واقعا نمی‌تونستم چیزی به کسی بگم چون هیچ کس حرف منو باور نمی‌کرد و فقط یه کلفت بی آبرو میشدم ، کی حرف یه دختر رعیت رو باور میکرد ؟کمی که گذشت خودمو جمع و جور کردم و برگشتم تو حیاط ، دیدن سالار دلم رو گرم کرده بود و حرفاش بهم امید زندگی داده بود اما با ترس و اضطرابی که مدام سراغم میومد و منو غرق خودش میکرد. غروب شد و عمه برگشت خونه ، بنده خدا حالش خوب نبود. حسابی دمق و ناراحت بود همین که از پله ها بالا رفت دنبالش دویدم و گفت عمه خانم مژدگونی بدین. عمه سریع برگشت و گفت چه خبر داری گلبهار ؟ از سالار خبر داری ؟ صدام روآروم کردم و گفتم امروز سالار خان اومدن اینجا که به شما سر بزنن، شما نبودی گفتن بهتون بگم که دوستتون داره و‌ نگرانش نباشین ، گفتن دوباره میاد و بهتون سر میزنه. عمه خندید و صورتش از اون غم و غصه در اومد و گفت الهی خیر ببینی گلبهار ، الهی سفید بخت بشی خدا دلت رو شاد کنه که دل این پیرزن رو شاد کردی. لبخند عمه انگار نوری به دل اهل خونه داد ، همه ی کلفت نوکرا خوشحال شدن ، عمه گفت امشب شام کباب بزنید برای شیرینی خبری که گلبهار داده گلبهار تو هم بیا بالا ، بعد از گوشه ی روسریش یه کیسه ی کوچولو در آورد و داد به منو گفت بیا اینم مژدگونی تو. بیا بالا قشنگ برام تعریف کن ببینم چی شد سالار کی اومد ؟چی گفت ؟ همراه عمه رفتم بالا و از سالار براش تعریف کردم و گفتم که قصدش اینه خانواده ش براش احترام قائل بشن و به حرفاش گوش بدن ، روی شما هم حساب کرده. عمه گفت این زن ارباب مگه حرف تو کله ش می‌ره ، راست میگه سالار خب زن حسابی تو میخوای برای پسرات زن بگیری خودت که نمیخوای زن بگیری، خودش می‌بره خودش می‌دوزه به این پسرا هم هیچی نمیگه ، حداقل بهشون بگه میخواد چه غلطی بکنه،میدونی چیه گلبهار مادر سالار و ارسلان چون خودش سختی کشیده واسش مهم نیست عروسی هم که بیاره سختی بکشه، میگه من چند تا هوو رو تحمل کردم، فوقش اگه پسرام دختر دیگه ای رو دوست داشتن و خواستن،اونم بگیرن اما زن اصلی و عروس عمارت رو خودم باید انتخاب کنم،چیزی برای گفتن نداشتم. اون موقع همینجوری بود مردها مخصوصا اونایی که دستشون به دهنشون می‌رسید حتما دوتا زن رو می‌گرفتن، این که دیگه ارباب بود و دستش زیادی به دهنش می‌رسید، فکر اینکه اگر به فرض محال من زن سالاربشم و اون بعد از من چند تا زن دیگه هم بگیره و به اونا هم عزیزم و عشقم بگه، حالم رو خراب میکرد، عمه تو دلش از خبر سلامتی سالار خوشحال بود، گفت از این ارسلان هم خبری نیست پسره از شب تولد سالار غیبش زده، البته اون از این کارا زیاد می‌کنه، میره شهر یک ماهی ازش خبری نیست دوباره برمیگرده اما تو این چند شب که تولد سالار بودحالش هم خوب نبود، تو خودش بود،آخر این مادرشون این دوتا پسر رودیوونه می‌کنه از بس بهشون گیر میده و بزرگتری می‌کنه ، گفتم آره منم ارسلان خان رو از شب تولد سالار که همگی شاد میرفتن سمت آلاچیق ها دیگه ندیدم ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
حراج شد لباسای بالا فقط ۳۹۹۰۰۰😳 ارزانسرای کودک با قیمت عالی و سود کم 👧دخترانه 👦پسرانه ♨️قیمت هامون رو ببینین مطمئنا مشتری دائم ما میشین♨️ 💯 رو مقایسه کنین 💯💥50%زیرقیمت بازار ♡ (\ (\ ( 。◕‿◕。) ♡ ╭─∪∪────🌈🍓───╮ https://eitaa.com/joinchat/900857945C74dd6fbe00 ╰──── ❀❀❀❀•────╯ 🔥ارسال از❤️ تهران❤️ به تمام نقاط کشور🔥
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از مرگ چه بلایی سر بدن میاد؟💀 پارت پنجم 🫧📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱