در سال 1942، یک زیردریایی آلمانی یک کشتی تجاری انگلیسی را غرق کرد...
ملوان چینی الاصل Pun Lim که در آن خدمت می کرد، موفق شد با جلیقه نجات قبل از غرق شدن کشتی به دریا بپرد و سپس یک قایق آزاد در آب پیدا کرد...
توی قایق مقداری آب و بیسکویت وجود داشت که به سرعت تمام شد...
او که که ناچار روی یک قایق در اقیانوس اطلس حرکت می کرد، آب باران را جمع آوری کرد و ماهی خام می خورد و یک بار موفق شد مرغ دریایی را بگیرد و خون آن را بمکد..
جالبه بدونید او 133 روز قایقرانی کرد تا اینکه قایق در ساحل برزیل رسید...
لیم در این مدت تنها 9 کیلوگرم وزن کم کرده بود و بدون کمک کسی از قایق پیدا شد
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏درخت افسانه ای بائو باب
بائو باب یکی از باستانی درختان جهان است .این درخت بومی افریقا ست و عمرش به 6هزار سال هم می رسد.
جالب اینکه این درخت باستانی بعد از 40سالگی تنه دچار تورم می شود و باد می کند بطوری که می توان در ان خانه و مغازه و...ساخت.
این کهن ترین بائوباب دنیا هست .عمر آن تاکنون تخمین زده نشده است.
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🚫خانومامرکز مانتو های وارداتی اینجاست👆😱
بیش از ۲۰۰ مدل کت های مخمل سوزندوزی شده و مانتوهای ۵ تیکه شیک و شومیزهای کارشده از دبی اوردیم.
✔️مانتو با ۵۰ درصد تخفیف
✔️ضمانت مرجوع✅
برای دیدن مدلهای بیشتر کلیک کن👇
https://eitaa.com/joinchat/1461322292C3d3f1db0cd
https://eitaa.com/joinchat/1461322292C3d3f1db0cd
🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیودوم
حالا که کسی با این همه عشق منو میخواد، من گرفتار و بیچاره بودم و باید هر جور بود اونو از خودم دور میکردم گفتم سالار خان ، تو بعد از پدرت خان این روستا و روستاهای اطرافی. نمیشه رو حرف پدر و مادرت حرف بزنی و بخت خودت رو تاریک کنی اونم به خاطردختری که خودش سیاه بخته، اصلا خانواده ی تو که هرگز راضی نمیشن، خانواده ی منم قدرت اینو ندارن در خور یک ارباب زاده باشند و دامادشون خانزاده باشه، اصلا توان جهیزیه و این جور چیزا رو ندارن،اینجوری تو دوباره پیش خانوادهت سرافکنده میشی. به خاطر ضعف منو خانواده م، برو و اونی که خانواده ت خواستن و برات انتخاب کردن بگیر و زندگی کن، چند وقت دیگه منم از اینجا میرم و جلوی چشمت نیستم که یادم کنی، اصلا عشق بعد از ازدواج بیشترمیشه و تو دل میبندی به اون دختری که همسرت میشه.برو و دست از لجبازی بردار این عشق عاقبت نداره و به سرانجام نمیرسه، سالار اشکای منو پاک کرد.گفت گلبهار تو منو دوست داری یا نه ؟ فقط یک کلمه ... آره یا نه ؟ همه ی ذرات وجودم فریاد میزدن که معلومه عاشقتم که دوستت دارم و جونم برات در میره اما از شرم بی آبرویی که برام پیش اومده بود هیچی نگفتم و فقط به سالار با بغض نگاه کردم. سالار دوباره پرسید گلبهار بگو آره یا نه؟ بی اختیار اشکام سرازیر شد سالار اشکم رو دوباره پاک کرد و گفت سکوت علامت رضاست. من برای به دست آوردنت هر کاری میکنم گفتم سالار من لیاقت تو رو ندارم من شایسته ی این همه عشق از طرف تو نیستم برو سوی زندگیت ، سالار نگران نگاهی بهم کرد و گفت گلبهار تو منو دوست داری مگه نه؟سرم رو به معنی آره تکون دادم و بلند بلند گریه کردم ، سالار گفت میام بهت سر میزنم به عمه بگو که من حالم خوبه و نگران نباشه. سالار رفت و من کنار درخت روی زمین نشستم و اشک ریختم. واقعا نمیتونستم چیزی به کسی بگم چون هیچ کس حرف منو باور نمیکرد و فقط یه کلفت بی آبرو میشدم ، کی حرف یه دختر رعیت رو باور میکرد ؟کمی که گذشت خودمو جمع و جور کردم و برگشتم تو حیاط ، دیدن سالار دلم رو گرم کرده بود و حرفاش بهم امید زندگی داده بود اما با ترس و اضطرابی که مدام سراغم میومد و منو غرق خودش میکرد. غروب شد و عمه برگشت خونه ، بنده خدا حالش خوب نبود. حسابی دمق و ناراحت بود همین که از پله ها بالا رفت دنبالش دویدم و گفت عمه خانم مژدگونی بدین. عمه سریع برگشت و گفت چه خبر داری گلبهار ؟ از سالار خبر داری ؟ صدام روآروم کردم و گفتم امروز سالار خان اومدن اینجا که به شما سر بزنن، شما نبودی گفتن بهتون بگم که دوستتون داره و نگرانش نباشین ، گفتن دوباره میاد و بهتون سر میزنه. عمه خندید و صورتش از اون غم و غصه در اومد و گفت الهی خیر ببینی گلبهار ، الهی سفید بخت بشی خدا دلت رو شاد کنه که دل این پیرزن رو شاد کردی. لبخند عمه انگار نوری به دل اهل خونه داد ، همه ی کلفت نوکرا خوشحال شدن ، عمه گفت امشب شام کباب بزنید برای شیرینی خبری که گلبهار داده گلبهار تو هم بیا بالا ، بعد از گوشه ی روسریش یه کیسه ی کوچولو در آورد و داد به منو گفت بیا اینم مژدگونی تو. بیا بالا قشنگ برام تعریف کن ببینم چی شد سالار کی اومد ؟چی گفت ؟ همراه عمه رفتم بالا و از سالار براش تعریف کردم و گفتم که قصدش اینه خانواده ش براش احترام قائل بشن و به حرفاش گوش بدن ، روی شما هم حساب کرده. عمه گفت این زن ارباب مگه حرف تو کله ش میره ، راست میگه سالار خب زن حسابی تو میخوای برای پسرات زن بگیری خودت که نمیخوای زن بگیری، خودش میبره خودش میدوزه به این پسرا هم هیچی نمیگه ، حداقل بهشون بگه میخواد چه غلطی بکنه،میدونی چیه گلبهار مادر سالار و ارسلان چون خودش سختی کشیده واسش مهم نیست عروسی هم که بیاره سختی بکشه، میگه من چند تا هوو رو تحمل کردم، فوقش اگه پسرام دختر دیگه ای رو دوست داشتن و خواستن،اونم بگیرن اما زن اصلی و عروس عمارت رو خودم باید انتخاب کنم،چیزی برای گفتن نداشتم. اون موقع همینجوری بود مردها مخصوصا اونایی که دستشون به دهنشون میرسید حتما دوتا زن رو میگرفتن، این که دیگه ارباب بود و دستش زیادی به دهنش میرسید، فکر اینکه اگر به فرض محال من زن سالاربشم و اون بعد از من چند تا زن دیگه هم بگیره و به اونا هم عزیزم و عشقم بگه، حالم رو خراب میکرد، عمه تو دلش از خبر سلامتی سالار خوشحال بود، گفت از این ارسلان هم خبری نیست پسره از شب تولد سالار غیبش زده، البته اون از این کارا زیاد میکنه، میره شهر یک ماهی ازش خبری نیست دوباره برمیگرده اما تو این چند شب که تولد سالار بودحالش هم خوب نبود، تو خودش بود،آخر این مادرشون این دوتا پسر رودیوونه میکنه از بس بهشون گیر میده و بزرگتری میکنه ، گفتم آره منم ارسلان خان رو از شب تولد سالار که همگی شاد میرفتن سمت آلاچیق ها دیگه ندیدم
ادامه دارد