هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🚫خانومامرکز مانتو های وارداتی اینجاست👆😱
بیش از ۲۰۰ مدل کت های مخمل سوزندوزی شده و مانتوهای ۵ تیکه شیک و شومیزهای کارشده از دبی اوردیم.
✔️مانتو با ۵۰ درصد تخفیف
✔️ضمانت مرجوع✅
برای دیدن مدلهای بیشتر کلیک کن👇
https://eitaa.com/joinchat/1461322292C3d3f1db0cd
https://eitaa.com/joinchat/1461322292C3d3f1db0cd
🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیودوم
حالا که کسی با این همه عشق منو میخواد، من گرفتار و بیچاره بودم و باید هر جور بود اونو از خودم دور میکردم گفتم سالار خان ، تو بعد از پدرت خان این روستا و روستاهای اطرافی. نمیشه رو حرف پدر و مادرت حرف بزنی و بخت خودت رو تاریک کنی اونم به خاطردختری که خودش سیاه بخته، اصلا خانواده ی تو که هرگز راضی نمیشن، خانواده ی منم قدرت اینو ندارن در خور یک ارباب زاده باشند و دامادشون خانزاده باشه، اصلا توان جهیزیه و این جور چیزا رو ندارن،اینجوری تو دوباره پیش خانوادهت سرافکنده میشی. به خاطر ضعف منو خانواده م، برو و اونی که خانواده ت خواستن و برات انتخاب کردن بگیر و زندگی کن، چند وقت دیگه منم از اینجا میرم و جلوی چشمت نیستم که یادم کنی، اصلا عشق بعد از ازدواج بیشترمیشه و تو دل میبندی به اون دختری که همسرت میشه.برو و دست از لجبازی بردار این عشق عاقبت نداره و به سرانجام نمیرسه، سالار اشکای منو پاک کرد.گفت گلبهار تو منو دوست داری یا نه ؟ فقط یک کلمه ... آره یا نه ؟ همه ی ذرات وجودم فریاد میزدن که معلومه عاشقتم که دوستت دارم و جونم برات در میره اما از شرم بی آبرویی که برام پیش اومده بود هیچی نگفتم و فقط به سالار با بغض نگاه کردم. سالار دوباره پرسید گلبهار بگو آره یا نه؟ بی اختیار اشکام سرازیر شد سالار اشکم رو دوباره پاک کرد و گفت سکوت علامت رضاست. من برای به دست آوردنت هر کاری میکنم گفتم سالار من لیاقت تو رو ندارم من شایسته ی این همه عشق از طرف تو نیستم برو سوی زندگیت ، سالار نگران نگاهی بهم کرد و گفت گلبهار تو منو دوست داری مگه نه؟سرم رو به معنی آره تکون دادم و بلند بلند گریه کردم ، سالار گفت میام بهت سر میزنم به عمه بگو که من حالم خوبه و نگران نباشه. سالار رفت و من کنار درخت روی زمین نشستم و اشک ریختم. واقعا نمیتونستم چیزی به کسی بگم چون هیچ کس حرف منو باور نمیکرد و فقط یه کلفت بی آبرو میشدم ، کی حرف یه دختر رعیت رو باور میکرد ؟کمی که گذشت خودمو جمع و جور کردم و برگشتم تو حیاط ، دیدن سالار دلم رو گرم کرده بود و حرفاش بهم امید زندگی داده بود اما با ترس و اضطرابی که مدام سراغم میومد و منو غرق خودش میکرد. غروب شد و عمه برگشت خونه ، بنده خدا حالش خوب نبود. حسابی دمق و ناراحت بود همین که از پله ها بالا رفت دنبالش دویدم و گفت عمه خانم مژدگونی بدین. عمه سریع برگشت و گفت چه خبر داری گلبهار ؟ از سالار خبر داری ؟ صدام روآروم کردم و گفتم امروز سالار خان اومدن اینجا که به شما سر بزنن، شما نبودی گفتن بهتون بگم که دوستتون داره و نگرانش نباشین ، گفتن دوباره میاد و بهتون سر میزنه. عمه خندید و صورتش از اون غم و غصه در اومد و گفت الهی خیر ببینی گلبهار ، الهی سفید بخت بشی خدا دلت رو شاد کنه که دل این پیرزن رو شاد کردی. لبخند عمه انگار نوری به دل اهل خونه داد ، همه ی کلفت نوکرا خوشحال شدن ، عمه گفت امشب شام کباب بزنید برای شیرینی خبری که گلبهار داده گلبهار تو هم بیا بالا ، بعد از گوشه ی روسریش یه کیسه ی کوچولو در آورد و داد به منو گفت بیا اینم مژدگونی تو. بیا بالا قشنگ برام تعریف کن ببینم چی شد سالار کی اومد ؟چی گفت ؟ همراه عمه رفتم بالا و از سالار براش تعریف کردم و گفتم که قصدش اینه خانواده ش براش احترام قائل بشن و به حرفاش گوش بدن ، روی شما هم حساب کرده. عمه گفت این زن ارباب مگه حرف تو کله ش میره ، راست میگه سالار خب زن حسابی تو میخوای برای پسرات زن بگیری خودت که نمیخوای زن بگیری، خودش میبره خودش میدوزه به این پسرا هم هیچی نمیگه ، حداقل بهشون بگه میخواد چه غلطی بکنه،میدونی چیه گلبهار مادر سالار و ارسلان چون خودش سختی کشیده واسش مهم نیست عروسی هم که بیاره سختی بکشه، میگه من چند تا هوو رو تحمل کردم، فوقش اگه پسرام دختر دیگه ای رو دوست داشتن و خواستن،اونم بگیرن اما زن اصلی و عروس عمارت رو خودم باید انتخاب کنم،چیزی برای گفتن نداشتم. اون موقع همینجوری بود مردها مخصوصا اونایی که دستشون به دهنشون میرسید حتما دوتا زن رو میگرفتن، این که دیگه ارباب بود و دستش زیادی به دهنش میرسید، فکر اینکه اگر به فرض محال من زن سالاربشم و اون بعد از من چند تا زن دیگه هم بگیره و به اونا هم عزیزم و عشقم بگه، حالم رو خراب میکرد، عمه تو دلش از خبر سلامتی سالار خوشحال بود، گفت از این ارسلان هم خبری نیست پسره از شب تولد سالار غیبش زده، البته اون از این کارا زیاد میکنه، میره شهر یک ماهی ازش خبری نیست دوباره برمیگرده اما تو این چند شب که تولد سالار بودحالش هم خوب نبود، تو خودش بود،آخر این مادرشون این دوتا پسر رودیوونه میکنه از بس بهشون گیر میده و بزرگتری میکنه ، گفتم آره منم ارسلان خان رو از شب تولد سالار که همگی شاد میرفتن سمت آلاچیق ها دیگه ندیدم
ادامه دارد
هدایت شده از تبلیغات گسترده ریحون
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
㊙️۴۵ سالمه😏
ولی آینه میگه ۲۰سالته! 😍
🌿 دو دقیقه قبل خواب بزن،
صبح با پوست صاف و بینقص بیدار شو 💫
🫂هزاران نفر عاشقش شدن💖
اولین قدم برای درخشانشدن پوستت رو همین حالا بردار👇
https://eitaa.com/joinchat/3347579217Cddd358e7ab
.
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
+دیروز که لینک کانال خانم موسوی رو گذاشتیم…
نمیدونید چقدر پیام تشکر اومد 😅😍
در زمینه پوست شماره یک هستند
اگه دنبال یه پوست فوقالعاده هستید حتما دنبالشون کنید.
🔗 https://eitaa.com/joinchat/3347579217Cddd358e7ab
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیوسوم
احتمالا همینی که شما میگین، رفته شهر چند روز دیگه برمیگرده،اون روز گذشت عمه آرومتر شده بود، هر روز حال منو میپرسید و شب ها میگفت که تو اتاقش بخوابم و در اتاق رو از داخل قفل میکرد و مراقب من بود، هر از گاهی میگفت گلبهار اگر حرفی چیزی داری به من بگو غریبی نکن من هواتو دارم ، از چیزی هم نترس اینجا پیش من جات امنه، عمه خانم واقعا یه پناه بود برام حس خوبی نسبت بهش داشتم ، چند روز دیگه هم گذشت. اون روز یکی از آدمای عمارت اصلی اومد خونه ی عمه و پیغام داد که شب برای شام مهمان ارباب هستین، عمه بی حوصله بود میگفت این پسرا نیستن اونجا صفا نداره، فکر اینکه دوباره بخوام برم سمت عمارت و با عمه اونجا بمونم، بدنم رو به لرزه مینداخت،وحشتی عجیب از اون عمارت تو وجودم مونده بود که منو از اونجا دور میکرد عمه گفت گلبهار آماده شو بریم عمارت بزرگ، بعد از شام با نگهبان ها برمیگردیم من حوصله ی موندن اونجا رو ندارم ، نوکری که از عمارت اومده بود گفت خانم، ارباب زاده بعد از یه مدت برگشته عمارت. خانم به همین خاطر شما رو دعوت کردن.من با گاری اومدم خانم شما رو ببرم عمه از شنیدن برگشتن سالار خوشحال شد و گفت پاشو گلبهار پاشو بریم این بچه برگشته خدا رو شکر بریم ببینمش دلم براش یه ذره شده یکم هم با مادرش حرف بزنم که دیگه این بچه رو اذیت نکنه با بی میلی آماده شدم و همراه عمه رفتیم سمت عمارت ، خوشحالی تو صورت عمه هویدا بود البته منم از اینکه دوباره سالار رو میدیدم خوشحال بودم واقعا دلتنگش بودم فقط ترس و استرس از اون عمارت ول کنم نبود، همین که رسیدیم به عمارت وارد حیاط شدیم ارسلان خندان سمت عمه اومد. عمه با دیدن ارسلان لبخندی زد و گفت قربونت برم عمه جان کجا بودی ؟ ارسلان با محبت عمه رو بغل کرد و سریع از روی گاری آورد پایین و گفت بیا ببرمت پیش نور چشمی ت سالار رو ببینی خوشحال تر میشی، من که میدونم اونو بیشتر دوست داری. عمه گفت نه عمه جان من هر دو تاییتون رو یه اندازه دوست دارم بعد رو به من گفت گلبهار بیا بریم داخل ، بقچه ی عمه روبرداشتم و با غم سنگین روی دلم رفتم داخل ، ارسلان سر به سر عمه میذاشت و میخندید سالار با شنیدن صدای عمه از اتاق طبقه ی بالا اومد بیرون و با خنده گفت به به چه صدای قشنگ و آشنایی بعد دو سه تا پله یکی پله ها رو اومدپایین و خودشو رسوند به عمه و بغلش کرد و شروع کرد به بوسیدنش ، نگاهی زیر چشمی به من کرد و لبخندی قشنگ بهم زد و گفت گلبهار تو برو بالا بقچه ی عمه رو بزار تو اتاقش، اون اتاق مرتب نیست خودت یکم مرتبش کن، بمون اونجا تاعمه صدات کنه، عمه گفت آره گلبهار همون اتاق من بمون نمیخواد بری بیرون یااتاقک خودت، من کار داشتم صدات میکنم ، ارسلان نگاهی بهم کرد و گفت چه خوبه همه هواتو دارن، چکار کردی عمه این همه دوستت داره ؟ با شرم گفتم کاری نکردم عمه خانم خودشون محبت دارن و خوبی از ذات خودشونه وگرنه من کلفتی بیشتر نیستم زیر سایه ی عمه خانم و لطف سالار خان زندگی میکنم. ارسلان خندید و گفت نه خوب زبون داری بلدی چکار کنی. برو کاری که عمه خواست انجام بده. بعد سالار وارسلان در حالی که دو طرف عمه بودن رفتن سمت اتاق ارباب ، صدای خنده ها و شوخی هاشون میومد، از دیدن سالار دلم گرم شد و جونی دوباره گرفتم، رفتم اتاق عمه و وسایلش رو تو اتاق مرتب چیدم. کاری تو اتاق نبود ، در واقع اتاق مرتب و تمیز بود اما دستمالی برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن و گردگیری اتاق، لباس ها و رختخواب ها رو از تو کمد در آوردم و دوباره مرتب چیدم و گذاشتم تو کمد و جارو کشیدم همین جور تو اتاق عمه خانم نشسته بودم نگاهم که به پنجره ی اتاقک میخورد بدنم رعشه میگرفت یاد اون شب وحشتناک میفتادم. ناخودآگاه پا شدم و در اتاق عمه رو قفل کردم، از پنجره ی اتاق به بیرون نگاه کردم کلفت نوکرا مشغول کار بودن و محوطه ی باغ و حیاط مثل گل تمیز بود.اون قدر دلم میخواست برم و بهشون کمک کنم اما عمه سفارش کرده بود تو اتاق بمونم. سالار هم تاکید کرده بود،تقریبا یکی دو ساعت گذشت صدای در اتاق اومد سریع خودمو جفت و جور کردم و رفتم سمت در اتاق و باز کردم دو تا از کلفت های نزدیک خانم بودن، منوکه دیدن نگاهی به سر تا پای من انداختن یکیشون یه بقچه بهم داد و گفت این لباس رو بپوش و با ما بیا ، بقچه روگرفتم و اومدم داخل اتاق عمه، یه لباس نو و شیک و خوش دوخت بود انگار سایز من بود واسه من دوخته شده بود، کلفت اولی که اسمش مهری بود گفت به کسی نگو که ما این لباس رو برات آوردیم بعد رو به اون یکی گفت والا پروین، الان خانم بفهمه ما این لباس رو جور کردیم اونم بدون اجازه ی خانم، پوستمون رومیکنه.پروین خانم که عاقل تر و مسن تر به نظر میومد گفت نه مهری جان
هدایت شده از اطلاع رسانی رهپویان🌼
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش کاچی و انواع حلوا و فرنی و تزیینات آن 🍮🍮
#حلوا_عربی
#حلوا_سه_آرد
#حلوا_میکادو
#تارت_حلوا
فوت و فن پخت #حلوا_مجلسی
اگه حلوا درست میکنی یا شل میشه یا سفت و سوخته😩
همه فوت و فنش رو اینجا بهت یاد میدیم 👌
➕
https://eitaa.com/joinchat/1062732554C507242c067
➕