eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.3هزار دنبال‌کننده
40.2هزار عکس
6.7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
مزرعه پدرم تو آتیش سوخت، تمام محصول اون سال از بین رفت و ما علاوه بر خورد و خوراک دیگه چیزی برای مالیات دادن به هم ارباب نداشتیم، شبانه پدرم منو از ده دور کرد چون ارباب هر خانواده ای را که مالیات نمی داد، بزرگ ترین دختر خانواده اش را به کلفتی می برد اما....
حالا که کسی با این همه عشق منو میخواد، من گرفتار و بیچاره بودم و باید هر جور بود اونو از خودم دور میکردم گفتم سالار خان ، تو بعد از پدرت خان این روستا و روستاهای اطرافی. نمیشه رو حرف پدر و مادرت حرف بزنی و بخت خودت رو تاریک کنی اونم به خاطردختری که خودش سیاه بخته، اصلا خانواده ی تو که هرگز راضی نمیشن، خانواده ی منم قدرت اینو ندارن در خور یک ارباب زاده باشند و دامادشون خانزاده باشه، اصلا توان جهیزیه و این جور چیزا رو ندارن،اینجوری تو دوباره پیش خانواده‌ت سرافکنده میشی. به خاطر ضعف منو خانواده م، برو و اونی که خانواده ت خواستن و برات انتخاب کردن بگیر و زندگی کن، چند وقت دیگه منم از اینجا میرم و جلوی چشمت نیستم که یادم کنی، اصلا عشق بعد از ازدواج بیشترمیشه و تو دل می‌بندی به اون دختری که همسرت میشه.برو و دست از لجبازی بردار این عشق عاقبت نداره و به سرانجام نمیرسه، سالار اشکای منو پاک کرد.گفت گلبهار تو منو دوست داری یا نه ؟ فقط یک کلمه ... آره یا نه ؟ همه ی ذرات وجودم فریاد میزدن که معلومه عاشقتم که دوستت دارم و جونم برات در میره اما از شرم بی آبرویی که برام پیش اومده بود هیچی نگفتم و فقط به سالار با بغض نگاه کردم. سالار دوباره پرسید گلبهار ‌بگو آره یا نه؟ بی اختیار اشکام سرازیر شد سالار اشکم رو دوباره پاک کرد و گفت سکوت علامت رضاست. من برای به دست آوردنت هر کاری میکنم گفتم سالار من لیاقت تو رو ندارم من شایسته ی این همه عشق از طرف تو نیستم برو سوی زندگیت ، سالار نگران نگاهی بهم کرد و گفت گلبهار تو منو دوست داری مگه نه؟سرم رو به معنی آره تکون دادم و بلند بلند گریه کردم ، سالار گفت میام بهت سر میزنم به عمه بگو که من حالم خوبه و نگران نباشه. سالار رفت و من کنار درخت روی زمین نشستم و اشک ریختم. واقعا نمی‌تونستم چیزی به کسی بگم چون هیچ کس حرف منو باور نمی‌کرد و فقط یه کلفت بی آبرو میشدم ، کی حرف یه دختر رعیت رو باور میکرد ؟کمی که گذشت خودمو جمع و جور کردم و برگشتم تو حیاط ، دیدن سالار دلم رو گرم کرده بود و حرفاش بهم امید زندگی داده بود اما با ترس و اضطرابی که مدام سراغم میومد و منو غرق خودش میکرد. غروب شد و عمه برگشت خونه ، بنده خدا حالش خوب نبود. حسابی دمق و ناراحت بود همین که از پله ها بالا رفت دنبالش دویدم و گفت عمه خانم مژدگونی بدین. عمه سریع برگشت و گفت چه خبر داری گلبهار ؟ از سالار خبر داری ؟ صدام روآروم کردم و گفتم امروز سالار خان اومدن اینجا که به شما سر بزنن، شما نبودی گفتن بهتون بگم که دوستتون داره و‌ نگرانش نباشین ، گفتن دوباره میاد و بهتون سر میزنه. عمه خندید و صورتش از اون غم و غصه در اومد و گفت الهی خیر ببینی گلبهار ، الهی سفید بخت بشی خدا دلت رو شاد کنه که دل این پیرزن رو شاد کردی. لبخند عمه انگار نوری به دل اهل خونه داد ، همه ی کلفت نوکرا خوشحال شدن ، عمه گفت امشب شام کباب بزنید برای شیرینی خبری که گلبهار داده گلبهار تو هم بیا بالا ، بعد از گوشه ی روسریش یه کیسه ی کوچولو در آورد و داد به منو گفت بیا اینم مژدگونی تو. بیا بالا قشنگ برام تعریف کن ببینم چی شد سالار کی اومد ؟چی گفت ؟ همراه عمه رفتم بالا و از سالار براش تعریف کردم و گفتم که قصدش اینه خانواده ش براش احترام قائل بشن و به حرفاش گوش بدن ، روی شما هم حساب کرده. عمه گفت این زن ارباب مگه حرف تو کله ش می‌ره ، راست میگه سالار خب زن حسابی تو میخوای برای پسرات زن بگیری خودت که نمیخوای زن بگیری، خودش می‌بره خودش می‌دوزه به این پسرا هم هیچی نمیگه ، حداقل بهشون بگه میخواد چه غلطی بکنه،میدونی چیه گلبهار مادر سالار و ارسلان چون خودش سختی کشیده واسش مهم نیست عروسی هم که بیاره سختی بکشه، میگه من چند تا هوو رو تحمل کردم، فوقش اگه پسرام دختر دیگه ای رو دوست داشتن و خواستن،اونم بگیرن اما زن اصلی و عروس عمارت رو خودم باید انتخاب کنم،چیزی برای گفتن نداشتم. اون موقع همینجوری بود مردها مخصوصا اونایی که دستشون به دهنشون می‌رسید حتما دوتا زن رو می‌گرفتن، این که دیگه ارباب بود و دستش زیادی به دهنش می‌رسید، فکر اینکه اگر به فرض محال من زن سالاربشم و اون بعد از من چند تا زن دیگه هم بگیره و به اونا هم عزیزم و عشقم بگه، حالم رو خراب میکرد، عمه تو دلش از خبر سلامتی سالار خوشحال بود، گفت از این ارسلان هم خبری نیست پسره از شب تولد سالار غیبش زده، البته اون از این کارا زیاد می‌کنه، میره شهر یک ماهی ازش خبری نیست دوباره برمیگرده اما تو این چند شب که تولد سالار بودحالش هم خوب نبود، تو خودش بود،آخر این مادرشون این دوتا پسر رودیوونه می‌کنه از بس بهشون گیر میده و بزرگتری می‌کنه ، گفتم آره منم ارسلان خان رو از شب تولد سالار که همگی شاد میرفتن سمت آلاچیق ها دیگه ندیدم ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
㊙️۴۵ سالمه😏 ولی آینه میگه ۲۰سالته! 😍 🌿 دو دقیقه قبل خواب بزن، صبح با پوست صاف و بی‌نقص بیدار شو 💫 🫂هزاران نفر عاشقش شدن💖 اولین قدم برای درخشان‌شدن پوستت رو همین حالا بردار👇 https://eitaa.com/joinchat/3347579217Cddd358e7ab .
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
+دیروز که لینک کانال خانم موسوی رو گذاشتیم… نمیدونید چقدر پیام تشکر اومد 😅😍 در زمینه پوست شماره یک هستند اگه دنبال یه پوست فوق‌العاده هستید حتما دنبالشون کنید. 🔗 https://eitaa.com/joinchat/3347579217Cddd358e7ab
احتمالا همینی که شما میگین، رفته شهر چند روز دیگه برمیگرده،اون روز گذشت عمه آرومتر شده بود، هر روز حال منو می‌پرسید و شب ها می‌گفت که تو اتاقش بخوابم و در اتاق رو از داخل قفل میکرد و مراقب من بود، هر از گاهی می‌گفت گلبهار اگر حرفی چیزی داری به من بگو غریبی نکن من هواتو دارم ، از چیزی هم نترس اینجا پیش من جات امنه، عمه خانم واقعا یه پناه بود برام حس خوبی نسبت بهش داشتم ، چند روز دیگه هم گذشت. اون روز یکی از آدمای عمارت اصلی اومد خونه ی عمه و پیغام داد که شب برای شام مهمان ارباب هستین، عمه بی حوصله بود میگفت این پسرا نیستن اونجا صفا نداره، فکر اینکه دوباره بخوام برم سمت عمارت و با عمه اونجا بمونم، بدنم رو به لرزه مینداخت،وحشتی عجیب از اون عمارت تو وجودم مونده بود که منو از اونجا دور میکرد عمه گفت گلبهار آماده شو بریم عمارت بزرگ، بعد از شام با نگهبان ها برمیگردیم من حوصله ی موندن اونجا رو ندارم ، نوکری که از عمارت اومده بود گفت خانم، ارباب زاده بعد از یه مدت برگشته عمارت. خانم به همین خاطر شما رو دعوت کردن.من با گاری اومدم خانم شما رو ببرم عمه از شنیدن برگشتن سالار خوشحال شد و گفت پاشو گلبهار پاشو بریم این بچه برگشته خدا رو شکر بریم ببینمش دلم براش یه ذره شده یکم هم با مادرش حرف بزنم که دیگه این بچه رو اذیت نکنه با بی میلی آماده شدم و همراه عمه رفتیم سمت عمارت ، خوشحالی تو صورت عمه هویدا بود البته منم از اینکه دوباره سالار رو می‌دیدم خوشحال بودم واقعا دلتنگش بودم فقط ترس و استرس از اون عمارت ول کنم نبود، همین که رسیدیم به عمارت وارد حیاط شدیم ارسلان خندان سمت عمه اومد. عمه با دیدن ارسلان لبخندی زد و گفت قربونت برم عمه جان کجا بودی ؟ ارسلان با محبت عمه رو بغل کرد و سریع از روی گاری آورد پایین و گفت بیا ببرمت پیش نور چشمی ت سالار رو ببینی خوشحال تر میشی، من که می‌دونم اونو بیشتر دوست داری. عمه گفت نه عمه جان من هر دو تاییتون رو یه اندازه دوست دارم بعد رو به من گفت گلبهار بیا بریم داخل ، بقچه ی عمه روبرداشتم و با غم سنگین روی دلم رفتم داخل ، ارسلان سر به سر عمه میذاشت و می‌خندید سالار با شنیدن صدای عمه از اتاق طبقه ی بالا اومد بیرون و با خنده گفت به به چه صدای قشنگ و آشنایی بعد دو سه تا پله یکی پله ها رو اومدپایین و خودشو رسوند به عمه و بغلش کرد و شروع کرد به بوسیدنش ، نگاهی زیر چشمی به من کرد و لبخندی قشنگ بهم زد و گفت گلبهار تو برو بالا بقچه ی عمه رو بزار تو اتاقش، اون اتاق مرتب نیست خودت یکم مرتبش کن، بمون اونجا تاعمه صدات کنه، عمه گفت آره گلبهار همون اتاق من بمون نمی‌خواد بری بیرون یااتاقک خودت، من کار داشتم صدات میکنم ، ارسلان نگاهی بهم کرد و گفت چه خوبه همه هواتو دارن، چکار کردی عمه این همه دوستت داره ؟ با شرم گفتم کاری نکردم عمه خانم خودشون محبت دارن و خوبی از ذات خودشونه وگرنه من کلفتی بیشتر نیستم زیر سایه ی عمه خانم و لطف سالار خان زندگی میکنم. ارسلان خندید و گفت نه خوب زبون داری بلدی چکار کنی. برو کاری که عمه خواست انجام بده. بعد سالار وارسلان در حالی که دو طرف عمه بودن رفتن سمت اتاق ارباب ، صدای خنده ها و شوخی هاشون میومد، از دیدن سالار دلم گرم شد و جونی دوباره گرفتم، رفتم اتاق عمه و وسایلش رو تو اتاق مرتب چیدم. کاری تو اتاق نبود ، در واقع اتاق مرتب و تمیز بود اما دستمالی برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن و گردگیری اتاق، لباس ها و رختخواب ها رو از تو کمد در آوردم و دوباره مرتب چیدم و گذاشتم تو کمد و جارو کشیدم همین جور تو اتاق عمه خانم نشسته بودم نگاهم که به پنجره ی اتاقک میخورد بدنم رعشه می‌گرفت یاد اون شب وحشتناک میفتادم. ناخودآگاه پا شدم و در اتاق عمه رو قفل کردم، از پنجره ی اتاق به بیرون نگاه کردم کلفت نوکرا مشغول کار بودن و محوطه ی باغ و حیاط مثل گل تمیز بود.اون قدر دلم میخواست برم و بهشون کمک کنم اما عمه سفارش کرده بود تو اتاق بمونم. سالار هم تاکید کرده بود،تقریبا یکی دو ساعت گذشت صدای در اتاق اومد سریع خودمو جفت و جور کردم و رفتم سمت در اتاق و باز کردم دو تا از کلفت های نزدیک خانم بودن، منوکه دیدن نگاهی به سر تا پای من انداختن یکیشون یه بقچه بهم داد و گفت این لباس رو بپوش و با ما بیا ، بقچه روگرفتم و اومدم داخل اتاق عمه، یه لباس نو و شیک و خوش دوخت بود انگار سایز من بود واسه من دوخته شده بود، کلفت اولی که اسمش مهری بود گفت به کسی نگو که ما این لباس رو برات آوردیم بعد رو به اون یکی گفت والا پروین، الان خانم بفهمه ما این لباس رو جور کردیم اونم  بدون اجازه ی خانم، پوستمون رومی‌کنه.پروین خانم که عاقل تر و مسن تر به نظر میومد گفت نه مهری جان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش کاچی و انواع حلوا و فرنی و تزیینات آن 🍮🍮 فوت و فن پخت اگه حلوا درست میکنی یا شل میشه یا سفت و سوخته😩 همه فوت و فنش رو اینجا بهت یاد میدیم 👌 ➕ https://eitaa.com/joinchat/1062732554C507242c067
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🍩پخت انواع نان خانگی آموزش رایگان 🍰پخت و تزئین انواع کیک خانگی آموزش رایگان 🍪پخت انواع شیرینی خانگی آموزش رایگان 🍮درست کردن انواع نوشیدنی کافی شاپی آموزش رایگان https://eitaa.com/joinchat/1062732554C507242c067
گلبهار مگه بچه است خودش می‌دونه که ما به خاطر اون این کار رو کردیم چون یهو مهمون خانم و ارباب شده،زشت بود اگر با این لباس معمولی می‌رفت تو جمع ارباب و خانزاده ها، گفتم ممنون مهری خانم،ممنونم پروین خانم اما من واقعا نمی‌دونم چکار باید بکنم و کجا دعوتم پروین خانم گفت تو امشب مهمون ارباب هستی البته سالارخان دعوتت کرده، این لباسم ارباب زاده واست تهیه کرده، البته خانم بزرگ نمیدونه تو هم هیچی نگو،انگار این لباس رو از خونه ی عمه کلثوم با خودت آوردی. حالا بیا با هم بریم داخل سالن اونجا بمون تا ارباب دستورحضور بده. تعجب کرده بودم من یه کلفت بودم و تو مهمونی خان جانداشتم مگر اینکه سالار یا عمه کاری کرده بودن و اصراری کرده بودن. همین جور دنبال پروین و مهری خانم رفتم داخل سالن اصلی ، دلم شور میزد پروین منو که برد تو سالن خودش رفت سمت اتاق خانم بزرگ کمی گذشت پروین خانم از اتاق اومد بیرون و گفت گلبهار بروداخل خانم بزرگ باهات کار داره، نفسم تو سینه حبس شده بود دست و پام می‌لرزید آرزو میکردم کاش عمه خانم کنارم بود یاحداقل تو جمع خانم بزرگ رو میدیدم اینجوری تنها و بی کس واقعا جرات رفتن تو اتاق رو نداشتم بالاخره با تشری که پروین خانم بهم زد رفتم سمت اتاق خانم بزرگ، در زدم صدای خانم بزرگ اومد که گفت بیا تو .. درم پشت سرت ببند آروم در رو باز کردم.تا اون روز اتاق خانم بزرگ رو ندیده بودم. خانم بزرگ با ابروهای گره شده روی صندلی نشسته بود و حیاط رو نگاه میکرد بدون اینکه منو نگاه کنه گفت در اتاق رو ببند و بیا جلو ، در اتاق روبستم دست و پام یخ کرده بود. رفتم جلوترخانم بزرگ با صدای نسبتا کلفت و دستوری گفت بیا جلوی من وایستا ، جوری که ببینمت ، رفتم جلوتر و رو به روی خانم بزرگ با فاصله وایستادم. رنگ به صورت نداشتم حالا دیگه کاملا جلوی چشم خانم بزرگ بودم خانم بزرگ سرش رو بلند کرد و دستش رو روی عصا چرخوند و نگاهی بهم کرد و گفت گلبهار تویی درسته ؟گفتم بله خانم کلفتتون هستم ، خانم بزرگ‌ گفت خب چند روزه دیگه مونده که بدهی ت به ما تموم بشه و برگردی خونه تون؟گفتم خانم جان محصول امسال رو جمع کنن و مالیات رو بدن من تعهدم تموم میشه. خانم بزرگ تکیه ش رو به عصا داد و از روی صندلی بلند شد و اومد نزدیک تر . نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت پس جایگاه خودت رو میدونی؟ تو کلفت مایی و پدرت نوکر و رعیت ما، فاصله ی بین ما با خانواده ت رو تشخیص میدی دیگه ؟ با صدای لرزون گفتم بله خانم جان، خانم بزرگ صداش رو بلند کرد و گفت پس غلط کردی پسر من رو فریب دادی و دلش رو بردی، اصلا تو به چه اجازه ای سمت سالار رفتی و باهاش حرف زدی ؟اصلا کی فرصت کردی دلبری کنی و دل پسر منو ببری ؟جوری که به خاطر تو دختره ی بی اصل و نسب تو روی من وایستاد و لگد به بخت خودش زد، ببینم تو واقعا فکر کردی من میزارم سالار پسر ارشد من نور چشم طایفه بیاد با تو که معلوم نیست کی هستی و از کجا اومدی و چه کاره بودی ازدواج کنه؟ سالار جوونه، احمقه ، عقلش به چشماشه براش عشوه اومدی اونم خوشش اومده، دورش رو پر میکنم از دخترای آفتاب مهتاب ندیده که دیگه چشمش تو رو نبینه، از فردا هم مرخصی میتونی برگردی خونه ی پدرت و موقع جمع آوری محصول بیای مزرعه تو برداشت کمک کنی ، دیگه این حوالی پیدات نمیشه وگرنه میدم صورتت رو شبیهه جزامی ها کنن، از این حرف و صحبتی که بینمون گذشت به هیچ‌ کس حرفی نمی‌زنی. بشنوم سالار خبردار شده بلایی سرت میارم که آرزوی مرگ کنی فهمیدی؟ حالا هم برمی‌گردی اتاق عمه خانم تا شام بیای تو سالن غذا خوری چون مهمون سالار هستی، دیگه سفارش نمیکنم دخترررر اگر کسی بویی از این دیدار ببره روزگار خودت و خانواده ت سیاهه میفهمی که چی میگم ؟ پس حواست رو جمع کن چشماتو باز کن وخوب به من نگاه کن و حرفای منو به خاطر بسپار، از عمارت که رفتی دیگه سوی سالار برنمیگردی، حتی فکرش هم از سرت بیرون می‌کنی، اگر یک زمان سالار رو دیدی و چیزی ازت پرسید میگی که عاشقش نبودی و دوستش نداشتی، یه جوری حرف میزنی که سالار پشیمون بشه، من خودم یه شوهر خوب واست پیدا میکنم و زندگی ت رو رونق میدم و هوای پدر مادرت رو دارم البته اگر دختر عاقلی باشی و حرف منو گوش بدی،زندگی خودت و خانواده ت رو نجات دادی و آینده تون رو درخشان میکنی ، حالا برو ببینم چکار می‌کنی؟ با ترس و لرز برگشتم تو اتاق عمه به حرفهای خانم بزرگ فکر میکردم، خوب بود من فردا برای همیشه از عمارت میرفتم و مطمئنأ سالار هم منو فراموش میکرد و این معضل بی عفتی ای که برام پیش اومده بود تو عمارت حل میشد، اینجوری دیگه پیش خانواده م بودم و منم عشق سالار رو فراموش میکردم، تا آخر عمر هم ازدواج نمی‌کردم این همه دختر تو روستا بودن که به خاطر فقر و نداری مجرد مونده بودن منم یکی از اونا. ادامه دارد
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه جوش و جای جوش روی صورتت داری ، این روش رو امتحان کن 💥✔️ 💯برای همیشه جوش هاتو از بین ببر وفقط در یکماه پوستت رو صاف کن ☎️همین حالا روی لینک زیر بزنید و یه تخفیف باور نکردنی بگیر👇📲 https://landing.saamim.com/eYYrN https://landing.saamim.com/eYYrN