#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیوسوم
احتمالا همینی که شما میگین، رفته شهر چند روز دیگه برمیگرده،اون روز گذشت عمه آرومتر شده بود، هر روز حال منو میپرسید و شب ها میگفت که تو اتاقش بخوابم و در اتاق رو از داخل قفل میکرد و مراقب من بود، هر از گاهی میگفت گلبهار اگر حرفی چیزی داری به من بگو غریبی نکن من هواتو دارم ، از چیزی هم نترس اینجا پیش من جات امنه، عمه خانم واقعا یه پناه بود برام حس خوبی نسبت بهش داشتم ، چند روز دیگه هم گذشت. اون روز یکی از آدمای عمارت اصلی اومد خونه ی عمه و پیغام داد که شب برای شام مهمان ارباب هستین، عمه بی حوصله بود میگفت این پسرا نیستن اونجا صفا نداره، فکر اینکه دوباره بخوام برم سمت عمارت و با عمه اونجا بمونم، بدنم رو به لرزه مینداخت،وحشتی عجیب از اون عمارت تو وجودم مونده بود که منو از اونجا دور میکرد عمه گفت گلبهار آماده شو بریم عمارت بزرگ، بعد از شام با نگهبان ها برمیگردیم من حوصله ی موندن اونجا رو ندارم ، نوکری که از عمارت اومده بود گفت خانم، ارباب زاده بعد از یه مدت برگشته عمارت. خانم به همین خاطر شما رو دعوت کردن.من با گاری اومدم خانم شما رو ببرم عمه از شنیدن برگشتن سالار خوشحال شد و گفت پاشو گلبهار پاشو بریم این بچه برگشته خدا رو شکر بریم ببینمش دلم براش یه ذره شده یکم هم با مادرش حرف بزنم که دیگه این بچه رو اذیت نکنه با بی میلی آماده شدم و همراه عمه رفتیم سمت عمارت ، خوشحالی تو صورت عمه هویدا بود البته منم از اینکه دوباره سالار رو میدیدم خوشحال بودم واقعا دلتنگش بودم فقط ترس و استرس از اون عمارت ول کنم نبود، همین که رسیدیم به عمارت وارد حیاط شدیم ارسلان خندان سمت عمه اومد. عمه با دیدن ارسلان لبخندی زد و گفت قربونت برم عمه جان کجا بودی ؟ ارسلان با محبت عمه رو بغل کرد و سریع از روی گاری آورد پایین و گفت بیا ببرمت پیش نور چشمی ت سالار رو ببینی خوشحال تر میشی، من که میدونم اونو بیشتر دوست داری. عمه گفت نه عمه جان من هر دو تاییتون رو یه اندازه دوست دارم بعد رو به من گفت گلبهار بیا بریم داخل ، بقچه ی عمه روبرداشتم و با غم سنگین روی دلم رفتم داخل ، ارسلان سر به سر عمه میذاشت و میخندید سالار با شنیدن صدای عمه از اتاق طبقه ی بالا اومد بیرون و با خنده گفت به به چه صدای قشنگ و آشنایی بعد دو سه تا پله یکی پله ها رو اومدپایین و خودشو رسوند به عمه و بغلش کرد و شروع کرد به بوسیدنش ، نگاهی زیر چشمی به من کرد و لبخندی قشنگ بهم زد و گفت گلبهار تو برو بالا بقچه ی عمه رو بزار تو اتاقش، اون اتاق مرتب نیست خودت یکم مرتبش کن، بمون اونجا تاعمه صدات کنه، عمه گفت آره گلبهار همون اتاق من بمون نمیخواد بری بیرون یااتاقک خودت، من کار داشتم صدات میکنم ، ارسلان نگاهی بهم کرد و گفت چه خوبه همه هواتو دارن، چکار کردی عمه این همه دوستت داره ؟ با شرم گفتم کاری نکردم عمه خانم خودشون محبت دارن و خوبی از ذات خودشونه وگرنه من کلفتی بیشتر نیستم زیر سایه ی عمه خانم و لطف سالار خان زندگی میکنم. ارسلان خندید و گفت نه خوب زبون داری بلدی چکار کنی. برو کاری که عمه خواست انجام بده. بعد سالار وارسلان در حالی که دو طرف عمه بودن رفتن سمت اتاق ارباب ، صدای خنده ها و شوخی هاشون میومد، از دیدن سالار دلم گرم شد و جونی دوباره گرفتم، رفتم اتاق عمه و وسایلش رو تو اتاق مرتب چیدم. کاری تو اتاق نبود ، در واقع اتاق مرتب و تمیز بود اما دستمالی برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن و گردگیری اتاق، لباس ها و رختخواب ها رو از تو کمد در آوردم و دوباره مرتب چیدم و گذاشتم تو کمد و جارو کشیدم همین جور تو اتاق عمه خانم نشسته بودم نگاهم که به پنجره ی اتاقک میخورد بدنم رعشه میگرفت یاد اون شب وحشتناک میفتادم. ناخودآگاه پا شدم و در اتاق عمه رو قفل کردم، از پنجره ی اتاق به بیرون نگاه کردم کلفت نوکرا مشغول کار بودن و محوطه ی باغ و حیاط مثل گل تمیز بود.اون قدر دلم میخواست برم و بهشون کمک کنم اما عمه سفارش کرده بود تو اتاق بمونم. سالار هم تاکید کرده بود،تقریبا یکی دو ساعت گذشت صدای در اتاق اومد سریع خودمو جفت و جور کردم و رفتم سمت در اتاق و باز کردم دو تا از کلفت های نزدیک خانم بودن، منوکه دیدن نگاهی به سر تا پای من انداختن یکیشون یه بقچه بهم داد و گفت این لباس رو بپوش و با ما بیا ، بقچه روگرفتم و اومدم داخل اتاق عمه، یه لباس نو و شیک و خوش دوخت بود انگار سایز من بود واسه من دوخته شده بود، کلفت اولی که اسمش مهری بود گفت به کسی نگو که ما این لباس رو برات آوردیم بعد رو به اون یکی گفت والا پروین، الان خانم بفهمه ما این لباس رو جور کردیم اونم بدون اجازه ی خانم، پوستمون رومیکنه.پروین خانم که عاقل تر و مسن تر به نظر میومد گفت نه مهری جان
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیوچهارم
گلبهار مگه بچه است خودش میدونه که ما به خاطر اون این کار رو کردیم چون یهو مهمون خانم و ارباب شده،زشت بود اگر با این لباس معمولی میرفت تو جمع ارباب و خانزاده ها، گفتم ممنون مهری خانم،ممنونم پروین خانم اما من واقعا نمیدونم چکار باید بکنم و کجا دعوتم پروین خانم گفت تو امشب مهمون ارباب هستی البته سالارخان دعوتت کرده، این لباسم ارباب زاده واست تهیه کرده، البته خانم بزرگ نمیدونه تو هم هیچی نگو،انگار این لباس رو از خونه ی عمه کلثوم با خودت آوردی. حالا بیا با هم بریم داخل سالن اونجا بمون تا ارباب دستورحضور بده. تعجب کرده بودم من یه کلفت بودم و تو مهمونی خان جانداشتم مگر اینکه سالار یا عمه کاری کرده بودن و اصراری کرده بودن. همین جور دنبال پروین و مهری خانم رفتم داخل سالن اصلی ، دلم شور میزد پروین منو که برد تو سالن خودش رفت سمت اتاق خانم بزرگ کمی گذشت پروین خانم از اتاق اومد بیرون و گفت گلبهار بروداخل خانم بزرگ باهات کار داره، نفسم تو سینه حبس شده بود دست و پام میلرزید آرزو میکردم کاش عمه خانم کنارم بود یاحداقل تو جمع خانم بزرگ رو میدیدم اینجوری تنها و بی کس واقعا جرات رفتن تو اتاق رو نداشتم بالاخره با تشری که پروین خانم بهم زد رفتم سمت اتاق خانم بزرگ، در زدم صدای خانم بزرگ اومد که گفت بیا تو .. درم پشت سرت ببند آروم در رو باز کردم.تا اون روز اتاق خانم بزرگ رو ندیده بودم. خانم بزرگ با ابروهای گره شده روی صندلی نشسته بود و حیاط رو نگاه میکرد بدون اینکه منو نگاه کنه گفت در اتاق رو ببند و بیا جلو ، در اتاق روبستم دست و پام یخ کرده بود. رفتم جلوترخانم بزرگ با صدای نسبتا کلفت و دستوری گفت بیا جلوی من وایستا ، جوری که ببینمت ، رفتم جلوتر و رو به روی خانم بزرگ با فاصله وایستادم. رنگ به صورت نداشتم حالا دیگه کاملا جلوی چشم خانم بزرگ بودم خانم بزرگ سرش رو بلند کرد و دستش رو روی عصا چرخوند و نگاهی بهم کرد و گفت گلبهار تویی درسته ؟گفتم بله خانم کلفتتون هستم ، خانم بزرگ گفت خب چند روزه دیگه مونده که بدهی ت به ما تموم بشه و برگردی خونه تون؟گفتم خانم جان محصول امسال رو جمع کنن و مالیات رو بدن من تعهدم تموم میشه. خانم بزرگ تکیه ش رو به عصا داد و از روی صندلی بلند شد و اومد نزدیک تر . نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت پس جایگاه خودت رو میدونی؟ تو کلفت مایی و پدرت نوکر و رعیت ما، فاصله ی بین ما با خانواده ت رو تشخیص میدی دیگه ؟ با صدای لرزون گفتم بله خانم جان، خانم بزرگ صداش رو بلند کرد و گفت پس غلط کردی پسر من رو فریب دادی و دلش رو بردی، اصلا تو به چه اجازه ای سمت سالار رفتی و باهاش حرف زدی ؟اصلا کی فرصت کردی دلبری کنی و دل پسر منو ببری ؟جوری که به خاطر تو دختره ی بی اصل و نسب تو روی من وایستاد و لگد به بخت خودش زد، ببینم تو واقعا فکر کردی من میزارم سالار پسر ارشد من نور چشم طایفه بیاد با تو که معلوم نیست کی هستی و از کجا اومدی و چه کاره بودی ازدواج کنه؟ سالار جوونه، احمقه ، عقلش به چشماشه براش عشوه اومدی اونم خوشش اومده، دورش رو پر میکنم از دخترای آفتاب مهتاب ندیده که دیگه چشمش تو رو نبینه، از فردا هم مرخصی میتونی برگردی خونه ی پدرت و موقع جمع آوری محصول بیای مزرعه تو برداشت کمک کنی ، دیگه این حوالی پیدات نمیشه وگرنه میدم صورتت رو شبیهه جزامی ها کنن، از این حرف و صحبتی که بینمون گذشت به هیچ کس حرفی نمیزنی. بشنوم سالار خبردار شده بلایی سرت میارم که آرزوی مرگ کنی فهمیدی؟ حالا هم برمیگردی اتاق عمه خانم تا شام بیای تو سالن غذا خوری چون مهمون سالار هستی، دیگه سفارش نمیکنم دخترررر اگر کسی بویی از این دیدار ببره روزگار خودت و خانواده ت سیاهه میفهمی که چی میگم ؟ پس حواست رو جمع کن چشماتو باز کن وخوب به من نگاه کن و حرفای منو به خاطر بسپار، از عمارت که رفتی دیگه سوی سالار برنمیگردی، حتی فکرش هم از سرت بیرون میکنی، اگر یک زمان سالار رو دیدی و چیزی ازت پرسید میگی که عاشقش نبودی و دوستش نداشتی، یه جوری حرف میزنی که سالار پشیمون بشه، من خودم یه شوهر خوب واست پیدا میکنم و زندگی ت رو رونق میدم و هوای پدر مادرت رو دارم البته اگر دختر عاقلی باشی و حرف منو گوش بدی،زندگی خودت و خانواده ت رو نجات دادی و آینده تون رو درخشان میکنی ، حالا برو ببینم چکار میکنی؟ با ترس و لرز برگشتم تو اتاق عمه به حرفهای خانم بزرگ فکر میکردم، خوب بود من فردا برای همیشه از عمارت میرفتم و مطمئنأ سالار هم منو فراموش میکرد و این معضل بی عفتی ای که برام پیش اومده بود تو عمارت حل میشد، اینجوری دیگه پیش خانواده م بودم و منم عشق سالار رو فراموش میکردم، تا آخر عمر هم ازدواج نمیکردم این همه دختر تو روستا بودن که به خاطر فقر و نداری مجرد مونده بودن منم یکی از اونا.
ادامه دارد
🌍 گورستان نفرین شده جاشمعی در کانزاس آمریکا!
گورستانی در کانزاس قرار دارد که دروازه جهنم هم نامیده ميشود گفته ميشود این منطقه تقدس ندارد و روحانیون مسیحی حتی حاضر نیستند از بالا این قبرستان پرواز کنند ، مردم بسيار دوست دارد وارد این منطقه بشوند اما پليس برای هرکسی که بدون اجازه وارد شود یک هزار دلار جریمه به همراه شش ماه زندان تعيين نموده است
💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱