#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیوچهارم
گلبهار مگه بچه است خودش میدونه که ما به خاطر اون این کار رو کردیم چون یهو مهمون خانم و ارباب شده،زشت بود اگر با این لباس معمولی میرفت تو جمع ارباب و خانزاده ها، گفتم ممنون مهری خانم،ممنونم پروین خانم اما من واقعا نمیدونم چکار باید بکنم و کجا دعوتم پروین خانم گفت تو امشب مهمون ارباب هستی البته سالارخان دعوتت کرده، این لباسم ارباب زاده واست تهیه کرده، البته خانم بزرگ نمیدونه تو هم هیچی نگو،انگار این لباس رو از خونه ی عمه کلثوم با خودت آوردی. حالا بیا با هم بریم داخل سالن اونجا بمون تا ارباب دستورحضور بده. تعجب کرده بودم من یه کلفت بودم و تو مهمونی خان جانداشتم مگر اینکه سالار یا عمه کاری کرده بودن و اصراری کرده بودن. همین جور دنبال پروین و مهری خانم رفتم داخل سالن اصلی ، دلم شور میزد پروین منو که برد تو سالن خودش رفت سمت اتاق خانم بزرگ کمی گذشت پروین خانم از اتاق اومد بیرون و گفت گلبهار بروداخل خانم بزرگ باهات کار داره، نفسم تو سینه حبس شده بود دست و پام میلرزید آرزو میکردم کاش عمه خانم کنارم بود یاحداقل تو جمع خانم بزرگ رو میدیدم اینجوری تنها و بی کس واقعا جرات رفتن تو اتاق رو نداشتم بالاخره با تشری که پروین خانم بهم زد رفتم سمت اتاق خانم بزرگ، در زدم صدای خانم بزرگ اومد که گفت بیا تو .. درم پشت سرت ببند آروم در رو باز کردم.تا اون روز اتاق خانم بزرگ رو ندیده بودم. خانم بزرگ با ابروهای گره شده روی صندلی نشسته بود و حیاط رو نگاه میکرد بدون اینکه منو نگاه کنه گفت در اتاق رو ببند و بیا جلو ، در اتاق روبستم دست و پام یخ کرده بود. رفتم جلوترخانم بزرگ با صدای نسبتا کلفت و دستوری گفت بیا جلوی من وایستا ، جوری که ببینمت ، رفتم جلوتر و رو به روی خانم بزرگ با فاصله وایستادم. رنگ به صورت نداشتم حالا دیگه کاملا جلوی چشم خانم بزرگ بودم خانم بزرگ سرش رو بلند کرد و دستش رو روی عصا چرخوند و نگاهی بهم کرد و گفت گلبهار تویی درسته ؟گفتم بله خانم کلفتتون هستم ، خانم بزرگ گفت خب چند روزه دیگه مونده که بدهی ت به ما تموم بشه و برگردی خونه تون؟گفتم خانم جان محصول امسال رو جمع کنن و مالیات رو بدن من تعهدم تموم میشه. خانم بزرگ تکیه ش رو به عصا داد و از روی صندلی بلند شد و اومد نزدیک تر . نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت پس جایگاه خودت رو میدونی؟ تو کلفت مایی و پدرت نوکر و رعیت ما، فاصله ی بین ما با خانواده ت رو تشخیص میدی دیگه ؟ با صدای لرزون گفتم بله خانم جان، خانم بزرگ صداش رو بلند کرد و گفت پس غلط کردی پسر من رو فریب دادی و دلش رو بردی، اصلا تو به چه اجازه ای سمت سالار رفتی و باهاش حرف زدی ؟اصلا کی فرصت کردی دلبری کنی و دل پسر منو ببری ؟جوری که به خاطر تو دختره ی بی اصل و نسب تو روی من وایستاد و لگد به بخت خودش زد، ببینم تو واقعا فکر کردی من میزارم سالار پسر ارشد من نور چشم طایفه بیاد با تو که معلوم نیست کی هستی و از کجا اومدی و چه کاره بودی ازدواج کنه؟ سالار جوونه، احمقه ، عقلش به چشماشه براش عشوه اومدی اونم خوشش اومده، دورش رو پر میکنم از دخترای آفتاب مهتاب ندیده که دیگه چشمش تو رو نبینه، از فردا هم مرخصی میتونی برگردی خونه ی پدرت و موقع جمع آوری محصول بیای مزرعه تو برداشت کمک کنی ، دیگه این حوالی پیدات نمیشه وگرنه میدم صورتت رو شبیهه جزامی ها کنن، از این حرف و صحبتی که بینمون گذشت به هیچ کس حرفی نمیزنی. بشنوم سالار خبردار شده بلایی سرت میارم که آرزوی مرگ کنی فهمیدی؟ حالا هم برمیگردی اتاق عمه خانم تا شام بیای تو سالن غذا خوری چون مهمون سالار هستی، دیگه سفارش نمیکنم دخترررر اگر کسی بویی از این دیدار ببره روزگار خودت و خانواده ت سیاهه میفهمی که چی میگم ؟ پس حواست رو جمع کن چشماتو باز کن وخوب به من نگاه کن و حرفای منو به خاطر بسپار، از عمارت که رفتی دیگه سوی سالار برنمیگردی، حتی فکرش هم از سرت بیرون میکنی، اگر یک زمان سالار رو دیدی و چیزی ازت پرسید میگی که عاشقش نبودی و دوستش نداشتی، یه جوری حرف میزنی که سالار پشیمون بشه، من خودم یه شوهر خوب واست پیدا میکنم و زندگی ت رو رونق میدم و هوای پدر مادرت رو دارم البته اگر دختر عاقلی باشی و حرف منو گوش بدی،زندگی خودت و خانواده ت رو نجات دادی و آینده تون رو درخشان میکنی ، حالا برو ببینم چکار میکنی؟ با ترس و لرز برگشتم تو اتاق عمه به حرفهای خانم بزرگ فکر میکردم، خوب بود من فردا برای همیشه از عمارت میرفتم و مطمئنأ سالار هم منو فراموش میکرد و این معضل بی عفتی ای که برام پیش اومده بود تو عمارت حل میشد، اینجوری دیگه پیش خانواده م بودم و منم عشق سالار رو فراموش میکردم، تا آخر عمر هم ازدواج نمیکردم این همه دختر تو روستا بودن که به خاطر فقر و نداری مجرد مونده بودن منم یکی از اونا.
ادامه دارد
🌍 گورستان نفرین شده جاشمعی در کانزاس آمریکا!
گورستانی در کانزاس قرار دارد که دروازه جهنم هم نامیده ميشود گفته ميشود این منطقه تقدس ندارد و روحانیون مسیحی حتی حاضر نیستند از بالا این قبرستان پرواز کنند ، مردم بسيار دوست دارد وارد این منطقه بشوند اما پليس برای هرکسی که بدون اجازه وارد شود یک هزار دلار جریمه به همراه شش ماه زندان تعيين نموده است
💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱