9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
704.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده جام 🏆
دستور افطار و سحری های عربیِ خوزستان و عراق و سوریه رسید😍👇
🍄منساف فلسطینی 🫔کتلت عراقی
فول مدمس🍵 باباقنوش🍆🧄
کبسه مرغ بحرینی🍛 مرغ قورما🥘
❌خانما دستور ۲۰ مدل سوپِ فوری و سَبُک رو هم گذاشتم بفرمایید😋👇
https://eitaa.com/joinchat/2691236594C0fe7211fed
🍛دستور #مُرغ_لا_پلو لذیذ عربی😋☝️🏽
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
آموزش ۵۰ مدل شیرینی عربیِ ماه رمضونی😋👇
زولبیا بامیه اصلِ عثمانی🥨
باقلوا یزدی🍡 کنافه عربی🧆
حلوای شعریه🏵 حلوای جبن🥮
بسبوسه 🥓 لَیالی لبنانی🥟
دستورِ #شُله_زردِ_ویترینی هم گذاشتم بفرمایید👇
https://eitaa.com/joinchat/2691236594C0fe7211fed
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیوپنجم
اصلا شاید خانم بزرگ راستکی خانواده م رو از فقر نجات میداد، تو همین فکرها بودم که در اتاق عمه رو زدن و دوباره پروین خانم پشت در بود گفت گلبهار بیا شام پایین دعوتی ، بیا با هم بریم سالن غذا خوری با دست و پای یخ زده دنبال پروین خانم راه افتادم ، تو سالن غذا خوری میز بزرگ و قشنگی بود که همه ی اهل خانواده ی سالار نشسته بودن و میز پر بود از انواع غذاهای خوشمزه، اینقدراسترس داشتم نمیتونستم قدم از قدم بردارم، پروین خانم گفت بیا با من بهت میگم چکار کنی، باهاش هم قدم شدم، پروین خانم یکی یکی بشقاب ها رو پر از سوپ میکرد و میداد به من و میگفت بزار جلوی خان و خان زاده و ....سوپ رو که کشیدیم، تعظیم کوتاهی کردم و همراه پروین خانم سمت پایین سالن راه افتادم که سالار گفت بشین همین جا ، سر جام خشکم زد،سالار رو به پروین خانم گفت مگه نگفتم گلبهار مهمان منه، چرا امشب اینو بهش نگفتی؟ قراره کنار خانواده ی ماشام بخوره نه اینکه به تو کمک کنه و از ماپذیرایی کنه ، پروین خانم بنده ی خدا نگاهی زیرچشمی به خانم بزرگ کرد و آب دهنش رو قورت داد و گفت چرا خانزاده گفتم به خدا ولی گلبهار خودش قبول نکرد چون جایگاه خودش رو میدونه، مگه نه گلبهار، با خجالت گفتم بله ارباب زاده،اگه اجازه بدین من با هم کیش های خودم شام میخورم چون اینجوری بدمیشه کلفت های دیگه هم توقع میکنن، خانم بزرگ نگاهی به سالار کرد و گفت ببین دختر فهمیده ایه، جایگاه خودش رو میدونه، آفرین.گلبهار با پروین و مهری برین شامتون رو بخورین ، پروین خانم گفت البته شما شامتون رو میل کنید ما بعد از پذیرایی از شما شام میخوریم.سالار نگاهی به مادرش انداخت و با ناراحتی از پشت میز بلند شد و از اتاق بیرون رفت ، عمه ناراحت رو به مادر سالار گفت چی شد باز ؟ این پسر چرا باز قهرکرد و رفت تو هم کمتر سر به سرش بزار دیگه، تازه با هزار تا ترفند برگشته خونه ، یکم پای دل و حرفش راه بیا جوونه عقل نداره میره یه بلایی سرخودش میاره، کمتر سر به سر این بچه ها بزار. زن ارباب اخماش رو تو هم کرد و گفت چی میگی عمه خانم این پسره هوا برش داشته معلوم نیست چی تو سرشه.بعد رو به ارسلان کرد و با اشاره به بهش گفت خب اینم جوونه ، عقل داره عقلش به چشمش نیست البته موضوع چیز دیگه ایه و مصیبت از جای دیگه هست خودم حلش میکنم. بعد با تشر گفت مهری پروین برید بیرون با این دختره شامتون رو بخورید دیگه هم نیایید تو اتاق تا صداتون کنم ، ارسلان با خنده ی کشداری گفت ای بابا عجب غذایی خوردیمااا کوفتمون کردین ، مامان حالا چرا سر پروین داد میزنی ؟بخورین غذاتون رو سالار هم بچه نیست گشنه نمیمونه.بعد خودش شروع کرد به خوردن پروین دستش رو گذاشت پشت منو با کمی فشار به سمت بیرون از سالن هدایت کرد و خودشون هم دمق از دعوای زن ارباب دنبال من اومدن بیرون ، من که میلی به غذا نداشتم ، حرفهای زن ارباب و رفتارش با منو سالار و ناراحتیش، کلا اشتهایی برام نذاشته بود اما مهری گفت بریم مطبخ ، بریم یه چیز بخوریم این زن ارباب معلوم نیست چشه ؟ خب یکم حرف بقیه هم بشنو زن ، آخر کاری میکنه این دو تا پسر از این عمارت فرار میکنن. غمی بزرگ تو دلم بود غم ازدست دادن سالار ، در هر حال چه این بلا سرم میومد و چه نمیومد، محال بود مادرارباب رضایت میداد که من عروسش میشدم.نگاه غمگین سالار جلو نظرم بود و حالم حسابی گرفته بود.با مهری و پروین رفتیم مطبخ همین که از پله ها رفتیم پایین سالار رو دیدم که گوشه ی مطبخ روی صندلی نشسته بودآشپزباشی در حال رسیدگی و پذیرایی ازش بود.مهری و پروین همین که سالار رو دیدن گفتن وای درد و بلات به سرمون آقا اینجا چکار میکنید؟ بعد رو به آشپزباشی گفتن زود باشین از آقا پذیرایی اربابی کنید. سالار نگاهی مهربون به من انداخت و گفت ول کن مهری خانم بیخیال پروین خانم بیایین تو با هم شام بخوریم لبخند مهربون سالار روی صورت من باعث شد همه نگاهی بهم بندازن اون شب همه دور سالار تو مطبخ جمع شدن و کلفت و نوکرا بدون ترس کنار سالار نشسته بودن و شام میخوردن.با دیدن سالار منم اشتهام باز شد و کنار مهری و پروین نشستم و شام خوردم سالار هر از گاهی نگاهی بهم میکرد و به بقیه میگفت گلبهار مهمون ویژه است و عزیز عمه خانم بهش برسید ، آشپزها هم حالا واسه خود شیرینی یا واقعا از سر محبت حسابی به من میرسیدن ، خلاصه اون شب علیرغم دعوای زن ارباب و سعی در دور کردن سالار از من، تو اون جمع بی ریا و صمیمی خیلی خوش گذشت اون شب گذشت و فردای اون روز همراه عمه برگشتیم ویلای عمه خانم.تو مسیر برگشت بودیم که عمه گفت گلبهار ارباب گفته تو دیگه میتونی برگردی خونه ی خودتون و بقیه ی بدهی ت رو بخشیده با وجود اینکه خیلی برات خوشحالم که برمیگردی خونتون
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
⛔️شومیز بالا رو 499 تومن بخر☝️
🧕خانمها از این کانال راضــیان🔥
شیکترین مدلها،با قیمت اقتصادی
شومیز های شیک و مزونی
مانتو های ژاکارد و مجلسی
عبا خلیجی با پرداخت درب منزل😍
🔔قیمتها داخل کاناله عضو شو ببین👇
https://eitaa.com/joinchat/2569404723C4c871a14ed
https://eitaa.com/joinchat/2569404723C4c871a14ed
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴