سلامممم امیدوارم حال همتون خوب باشه
من گیسو هستم و20سالمه و 3 ساله که به دبی مهارجت کردم.
این داستانی ک میخوام تعریف کنم برمیگرده به 5 سال پیش که من ایران بودم🥲
خونه ی مادر بزرگم خیلی قدیمی بود و قبل از اینکه مادر بزرگم اینا وارد اون خونه بشن خیلیا اومدن تو اون خونه زندگی کردن بعد چندماه از اونجا رفتن
و اعتقاد داشتن که توی خونه جن وجود داشته
ماهم چون به این چیزا اعتقاد نداشتیم میگفتیم ک حتما توهمی چیزی زدن و برای همین اون خونرو گرفتیم.
ما همیشه عادت داشتیم چهارشنبه ها میرفتیم خونه مادر بزرگم تا جمعه اونجا میموندیم و بازی میکردیم و کلی خوش میگذرونیدم.
.
.
آخر هفته که شد ما رفتیم خونه مادر بزرگم اینا خاله ی مامانم گفت منم میام
مادر بزرگم اون موقع با کانوا و اینا واسه ی ما کلی وسیله درست میکرد ک ب عنوان یادگاری و یا برای بازیمون داشته باشیم
آخر شب شد کانولی مادربزرگم روی زمین بود و جایی ک من نشسته بودم کانواهم کنارم بود یهو دیدم کانوا قل خورد رفت اون سر خونه
و من خیلی تعجب کردم و مادر بزرگم اینا هم اون صحنه رو دیدن
بیخیال شدیم
این خونه دو طبقه بود 400 متر بود
خاله ی مامانم طبقه پایین بود و من طبقه بالا ک یهو دیدم خاله مامانم جلومه
بعد گفتم کی اومدی بالا خاله
دیدم چیزی نگفت من رفتم پایین بعد دیدم خاله مامانم توی آشپزخونس گفتم خاله مگه تو بالا نبودی گفت نه من دارم غذا درست میکنم
بعد دیدم یکی دقیقااا شبی خودش کنارش وایساده جیغ زدم بعدش دختر خالمم دید اونم جیغ زد
این حالا یه جن و یا روحی بود ک خودشو ب شکل های مختلف در میاورد مثلا ب شکل کانوا و یا خاله مامانم
.
.
البته اینم باید بگم ک هیچ آزار و اذیتی نداشت و با ما هیچ کاری نمیکرد فقط ب شکل های مختلف در میومد و این ماجرا تا 2 سال ادامه داشت و مادر بزرگم اینا از اونجا اسباب کشی کردن و الان ساکن کاندا هستن
.
.
(عذرخواهی میکنم یکم طولانی شد میخواستم یکم با جزئیات تعریف کنم واستون)
♥️خیلی ممنون ک به خاطرم گوش دادیددد
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از تبلیغات گسترده ماهان
قول میدم 95% لباسای اینجارو جایی
ندیدی👌
بهترین برندهای ایرانی🇮🇷
قیمتها از 200 تومن شروع میشه😱
بدون واسطه از تولیدی خرید کن❌
دنیای عیدانه که میگن اینجاست👇
https://eitaa.com/joinchat/1392707006C59a52739e3
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
.
❌ کارای عیدانه رو از دست نده ❌
https://eitaa.com/joinchat/1392707006C59a52739e3
قیمتها زیر بازار ، کیفیت عالی 👌
از 200 تومن شروع میشه 😱
.
داستان کوتاه ترسناک
#ارسالی
من و مامانم تنها زندگی میکنیم. مامانم صدام زد و گفت: دخترم نمیخای
بیای پایین برای شام؟ اگه کار داری غذات رو بیارم اتاقت، گفتم عه مامان
شما مگه بیرون نبودید؟ الان میام داشتم وسایل اتاقم رو يكم مرتب میکردم تا برم پایین گوشیم زنگ خورد شوکه شدم و جواب دادم مامان شما مگه خونه نيستيد؟ گف نه دیونه شدی؟ زنگ زدم بگم که یکم خرید دارم تا یک
ساعت دیگ میرسم خونه، گفتم باشه و سریع قطع کردم و ب سمت در اتاقم
رفتم اون زن پایین پله ها ایستاده بود و سینی غذا دستش بود
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔵معرفی دمنوش چربی سوز از پخش زنده شبکه 5 صدا و سیما 🔵
🟩کاهش وزن 3 تا 7 کیلو فقط با این محصول گیاهی 🟩
🔻کاهش اشتها و جلوگیری از ریزه خواری
🔻رفع نفخ بدن و کمک به هضم راحت غذا
🔻دارای تاییدیه وزارت بهداشت و سیب سلامت
🤳🏼پس فرصت رو از دست ندهید و همین حالا برای ثبت سفارش با تخفیف استثنایی تا پایان امشب ، همین حالا روی لینک زیر کلیک کنید .📲⬇️
https://landing.saamim.com/8MATA
https://landing.saamim.com/8MATA
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
662.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاخره #منبع_پخش_لوازم_خانگی پیدا کردم😍
🔥این کانال آتیش زده به مالش😱
💣 #شوش آنلاین واقعی 💣
❌❌کمترین قیمت بازار❌❌
لوازم #آشپزخونت برات تکراری شده🤔
بدو بیااین کانال محشره😱🏃
من که عاشق وسایلاش شدم🤗🤓
لـینک کـانال جهت عضویت👌👇
( 。◕‿◕。) ♡
╭─∪∪───────────╮
https://eitaa.com/joinchat/507314867Cf58f1df2b4
╰────------------------───╯
سلام
الان ۲۱ سالمه و ساکن کرج هستم
تو پادگانی که من سربازش بودم ، تعداد اتفاقای ماورایی که برام افتاد خیلی زیاد بود
دونه دونه ارسال میکنم حالا
از یکیش شروع کنیم
پادگان ما ۱۳ تا برجک داشت
یه پادگان بسیار مهم و بزرگ که بصورت مخفی و بینام و نشون تو یکی از بیابونها و تپههای اطراف تهران قرار داشت ؛ اونجا مربوط به پدافندهای هوایی و موشکی بود پس هیچ جای پادگان تو شب اثری از نور نبود
همه تو تاریکی مطلق پست میدادن
فاصله موقعیتهای پستی از همدیگه بسیار زیاد بود
یعنی وقتی میرفتی برای پست دادن ؛ تنهای تنها بودی ، تاریک بود ، سرد بود ، و ساکت بود .
برجک شماره ۱۳ آخرین برجک پادگان بود که انتهای پادگان بین دوتا تپه خیلی بزرگ تقریبا شبیه کوه ، قرار داشت
چندین سال قبل یه سرباز اونجا خودکشی کرده بوده و سقفشم سوراخ بوده بخاطر تیری که اون سرباز زده ، شیشههاش شکسته و کثیف و پر از تارعنکبوت و .... در کل ؛ اون برجک متروکه شده بود ، بخاطر اون جریان هیچکسو نمیزاشتن بره اونجا که سربازا احساس بدی بهشون دست نده .
از قضا ، یه شب پست ساعت ۲ شب تا ۴ صبح ؛ افتاد برای من ، اونم کجا ؟ برجک ۱۲ ! دقیقا یکی مونده به برجک متروکه !
برجک ۱۲ حداقل ۲۵۰ متری فاصله داشت با برجک ۱۳ ؛ خلاصه منم یکمترس داشتم بطور کلی از برجک ۱۲ هم میترسیدم چون اونجام خیلی داستانا داشت که بعدا میگم ...
آقا چیزی نگفتم و رفتم سر پستم .
مسیر این برجک طوری بود که مینی بوس باید از جاده اصلی خارج میشد و میزد تو دل حاک و بیابون تا یکم نزدیک برجک بشه که سرباز بتونه برسه به برجک.
رفتم بالا
۱۵ دقیقه ای از پستم گذشته بود که مشغول فکر کردن بودم... خیلی مشکلات داشتم، همیشه پستایی که میدادم واسم ۱۰ دیقه میگذشت از بس که فکر میکردم متوجه گذر زمان نمیشدم ، چون تاریک بود ، ساکت بود ، تنها بودم ، فقط فکر میکردم .
بعد از یک ربع بیس دیقه ، یهو چشمم افتاد به برجک ۱۳ ... دیدم سرباز اسلحشو گذاشته زمین !
گفتم دنیارو ببین توروخدا !
( تو خدمت هرچی سابقه خدمتت بیشتر باشه مقام و منزلتت بالاتره و نسبت به بقیه امتیازات ویژه تری داری )
با خودم گفتم من با ۱۲ ماه یگان ؛ سلاحمو زمین نمیزارم ! این کدوم چُصماهیه ؟! ( یگان خدمتی ناچیز )
بزا بیسیم بزنم بهش بگم بردار سلاحتو ( یگانهای بلاتر میتونستن به یگانهای پایین تر دستور بدن)
بیسیم خواستم بزنم دیدم انگار کار نمیکنه
با برجک ۱۱ ارتباط گرفتم صدامو داشت
با مرکز ارتباط گرفتم صدامو داشت
ولی برجک ۱۳ انگار نه انگار
گذشت یه چن دقیقه بعد
دیدم همینجوری برای خودش ول میچرخه رو تو راهروی برجک
کلاهشم گذاشته سرش
سلاحشم دستش نیست
پلههارو بالا پایین میکنه ! دیگه اصلا تو کتم نرفت! اینکار ممنوعه !
داد زدم چیکار داری میکنی احمق ؟!
داری جلب توجه میکنی !
وایسا سرجات !
ولی احتمالش خیلی کم بود که صدام بهش برسه
ولی انگار رسید
دیدم ثابت وایساد به سمت من
دستشو به علامت سلام برد بالا ✋🏻
انگار میخواست بگه متوجه صدات شدم
بعدش دیگه بالا پایین نکرد .
همونجا موند سر جاش
حتی تو هوای سرد که نفسشو محکم بیرون میداد میتونستم بخار نفسشو از دور ببینم چون مهتاب میتابید از پشتش
پستم تموم شد ساعت ۴ صبح مینی بوس اومد دنبالم ... سوار شدم
دیدم راننده دور زد
گفتم آقای مرادی برجک ۱۳ یادت رفت کجا میری
یهو همه برگشتن نگام کردن 😳
پاسبخش گفت کصخل شدی ؟!
چیمیگی ؟
اولین بارته میای تو این پادگان ؟ ۱۲ ماه یگان داری خیر سرت !
یهو کلم داغ شد 😳
تازه یادم افتاد !!!!
کل بدنم گرم شد
انگار کل تایم پست یادم نبود که اونجا متروکس
چون قبلش تو فکر بودم
اصلا حواسم نبود به این موضوع
یهو فهمیدم اینهمه مدت چخبر بوده
یکساعت و نیم من به برجک متروکه نگاه کردم
الکی داد و بیداد کردم
اونی که اونجا دیدم فقط یه روح بوده
روح همون سرباز
دیگه به کسی چیزی نگفتم
ولی خیلیا بعد از من گفتن که این اتفاق براشون افتاده
امیدوارم جالب بوده باشه واستون .
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿 توصیه ی جدید و ویژه ی عطار ایرانی برای حل مشکل چاقی و اضافه وزن رو با دقت ببینید👆🏻👆🏻
جدیدترین روش لاغری رو معرفی کرده
هم وزارت بهداشت تاییدش کرده هم سازمان بهداشت جهانی 🏳️
برای دریافت مشاوره ی رایگان و همچنین بهره مندی از شرایط فروش فوق العاده محصولات وارد لینک زیر شوید😍👇🏻👇🏻👇🏻
https://landing.saamim.com/AuhFq
https://landing.saamim.com/AuhFq
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
به اصرار مامانم، دخترِ حاجرضا ـ شریک بابام و بزرگ بازار ـ رو عقد کردم. حتی یه بار هم درستحسابی ندیده بودمش؛ شب عقد خودش رو لای صدتا چادر پیچیده بود. دختری نجیب و سر به زیر که همیشه فکر میکردم خشکه و بیروحه. بعد از عقد، حتی یه ساعت هم نتونستم تحملش کنم و از مراسم زدم بیرون.
امروز مهمونی تولد مهسا بود؛ مهسا از اون دخترای شیطون دانشگاه بود که همیشه دوروبرش شلوغ بود و پر از دوست و رفیق. وسط مهمونی چشمم به یه دختر افتاد؛ خیلی خوشگل، مثل قرص ماه. با اینکه از همه پوشیدهتر بود، ولی چهرهی معصومش حسابی توجهم رو جلب کرد. همراه آهنگ آروم میخوند و من همینجوری مات نگاهش میکردم.
به مهسا گفتم: «این دختره رفیقته؟ میتونی یه جوری جفتوجورش کنی برام؟»
مهسا چشمک زد: «بینم پسر حاجی، مگه تو متأهل نشدی؟»
گفتم: «زنم یه دختر چادریه، حتی درستوحسابی ندیدمش.»
مهسا خندید: «چهقدر عجیبی… باشه، برات جور میکنم، هرچند دختره یهکم سفتوسخته. اینم مثل خودت دختر حاجیه. اسمش مریم، دختر حاجرضای بزرگ بازاره…»
دیگه گوش هام نشنید چه میگه این دختر همسر خودم مریم بود؟
#سرنوشت_مریم
https://eitaa.com/joinchat/1004668263Ca25faf611e