eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.5هزار دنبال‌کننده
40.2هزار عکس
6.7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام الان ۲۱ سالمه و ساکن کرج هستم‌ تو پادگانی که من سربازش بودم ، تعداد اتفاقای ماورایی که برام افتاد خیلی زیاد بود دونه دونه ارسال میکنم حالا از یکیش شروع کنیم پادگان ما ۱۳ تا برجک داشت یه پادگان بسیار مهم و بزرگ که بصورت مخفی و بی‌نام و نشون تو یکی از بیابونها و تپه‌های اطراف تهران قرار داشت ؛ اونجا مربوط به پدافندهای هوایی و موشکی بود پس هیچ جای پادگان تو شب اثری از نور نبود همه تو تاریکی مطلق پست میدادن فاصله موقعیتهای پستی از همدیگه بسیار زیاد بود یعنی وقتی میرفتی برای پست دادن ؛ تنهای تنها بودی ، تاریک بود ، سرد بود ، و ساکت بود . برجک شماره ۱۳ آخرین برجک پادگان بود که انتهای پادگان بین دوتا تپه خیلی بزرگ تقریبا شبیه کوه ، قرار داشت چندین سال قبل یه سرباز اونجا خودکشی کرده بوده و سقفشم سوراخ بوده بخاطر تیری که اون سرباز زده ، شیشه‌هاش شکسته و کثیف و پر از تارعنکبوت و .... در کل ؛ اون برجک متروکه شده بود ، بخاطر اون جریان هیچکسو نمیزاشتن بره اونجا که سربازا احساس بدی بهشون دست نده . از قضا ، یه شب پست ساعت ۲ شب تا ۴ صبح ؛ افتاد برای من ، اونم کجا ؟ برجک ۱۲ ! دقیقا یکی مونده به برجک متروکه ! برجک ۱۲ حداقل ۲۵۰ متری فاصله داشت با برجک ۱۳ ؛ خلاصه منم یکم‌ترس داشتم بطور کلی از برجک ۱۲ هم میترسیدم چون اونجام خیلی داستانا داشت که بعدا میگم ... آقا چیزی نگفتم و رفتم سر پستم . مسیر این برجک طوری بود که مینی بوس باید از جاده اصلی خارج میشد و میزد تو دل حاک و بیابون تا یکم نزدیک برجک بشه که سرباز بتونه برسه به برجک. رفتم بالا ۱۵ دقیقه ای از پستم گذشته بود که مشغول فکر کردن بودم‌... خیلی مشکلات داشتم، همیشه پستایی که میدادم واسم ۱۰ دیقه میگذشت از بس که فکر میکردم متوجه گذر زمان نمیشدم ، چون تاریک بود ، ساکت بود ، تنها بودم ، فقط فکر میکردم . بعد از یک ربع بیس دیقه ، یهو چشمم افتاد به برجک ۱۳ ... دیدم سرباز اسلحشو گذاشته زمین ! گفتم دنیارو ببین توروخدا ! ( تو خدمت هرچی سابقه خدمتت بیشتر باشه مقام و منزلتت بالاتره و نسبت به بقیه امتیازات ویژه تری داری ) با خودم گفتم من با ۱۲ ماه یگان ؛ سلاحمو زمین نمیزارم ! این کدوم چُص‌ماهیه ؟! ( یگان خدمتی ناچیز ) بزا بیسیم بزنم بهش بگم بردار سلاحتو ( یگانهای بلاتر میتونستن به یگانهای پایین تر دستور بدن) بیسیم خواستم بزنم دیدم انگار کار نمیکنه با برجک ۱۱ ارتباط گرفتم صدامو داشت با مرکز ارتباط گرفتم صدامو داشت ولی برجک ۱۳ انگار نه انگار گذشت یه چن دقیقه بعد دیدم همینجوری برای خودش ول میچرخه رو تو راهروی برجک کلاهشم گذاشته سرش سلاحشم دستش نیست پله‌هارو بالا پایین میکنه ! دیگه اصلا تو کتم نرفت! اینکار ممنوعه ! داد زدم چیکار داری میکنی احمق ؟! داری جلب توجه میکنی ! وایسا سرجات ! ولی احتمالش خیلی کم بود که صدام بهش برسه ولی انگار رسید دیدم ثابت وایساد به سمت من دستشو به علامت سلام برد بالا ✋🏻 انگار‌ میخواست بگه متوجه صدات شدم بعدش دیگه بالا پایین نکرد . همونجا موند سر جاش حتی تو هوای سرد که نفسشو محکم بیرون میداد میتونستم بخار نفسشو از دور ببینم چون مهتاب میتابید از پشتش پستم تموم شد ساعت ۴ صبح مینی بوس اومد دنبالم ... سوار شدم دیدم راننده دور زد گفتم آقای مرادی برجک ۱۳ یادت رفت کجا میری یهو همه برگشتن نگام کردن 😳 پاسبخش گفت کصخل شدی ؟! چی‌میگی ؟ اولین بارته میای تو این پادگان ؟ ۱۲ ماه یگان داری خیر سرت ! یهو کلم داغ شد 😳 تازه یادم افتاد !!!! کل بدنم گرم شد انگار کل تایم پست یادم نبود که اونجا متروکس چون قبلش تو فکر بودم اصلا حواسم نبود به این موضوع یهو فهمیدم اینهمه مدت چخبر بوده یکساعت و نیم من به برجک متروکه نگاه کردم الکی داد و بیداد کردم اونی که اونجا دیدم فقط یه روح بوده روح همون سرباز دیگه به کسی چیزی نگفتم ولی خیلیا بعد از من گفتن که این اتفاق براشون افتاده امیدوارم جالب بوده باشه واستون . ☠️ ⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام من کلا به وجود جن و پری و این حرفا اعتقاد ندارم. اما خب. قضیه برای ۲ سال قبله که ۱۹ سالم بود اون زمان. با ۵ نفر از دوستام رفتیم خونه‌ای که توی روستای پدری من هست. یه دورهمی دوستانه بین خودمون ۶ تا بود میخواستیم خوش باشیم با همدیگه. خونه بزرگ و شیک بود و حیاطش درختای زیادی داشت که هنوز اونقدرا هم بزرگ نشده بودن. آخرین و بالاترین خونه‌ی روستا بود و در پایه‌ی کوه قرار داشت. خب معمولا توی اینطوری دورهمی ها کسی قرار نیست شب بخوابه و فقط عشق و حال😂 تا حدود ساعتای ۵ صب بیدار بودیم و داشتیم حرف میزدیم. ساعت ۵ و نیم یکی از دوستامون گفت که سحر شده الان آفتاب میزنه پاشید بریم بیرون طلوع رو ببینیم. ما هم پاشدیم رفتیم توی حیاط. هوا کم کم داشت روشن میشد. پوریا گفت بچه ها من یه سر برم دستشویی. دستشویی هم در فاصله‌ی نسبتا دوری از ما قرار داشت و ما این سمت ساختمون بودیم و به دستشویی دید نداشتیم. خلاصه پوریا رفت دستشویی و ما همچنان اون طرف منتظرش بودیم. خیلی طولش داد. محمدامین گفت طلوع رو هم دیدیم حالا بریم بخوابیم. اونا رفتن داخل و من رفتم ببینم پوریا چرا اینقد لفتش داده. رفتم پیش دستشویی و گفتم پوریا داری چیکار میکنی خیلی طول کشید. گفت الان میام. گفتم باشه و منم رفتم پیش بقیه‌ی دوستام و دراز کشیدم که بخوابیم. هنوز ۵ دقیقه نشده بود که پوریا اومد و با یه حالت خیلی عصبانی گفت چرا در دستشویی رو روم قفل کردید؟ ما همه اینطوری بودیم😐 گفتم کی درو قفل کرد چرا چرت و پرت میگی. گفت من یساعت اون تو بودم چون در قفل بود و باز نمیشد. شما قفلش کردین. ما هم کلی قسم خوردیم که والا ما اصلا اونجا نیومدیم. اصلا اگر ما قفلش کردیم پس کی‌ بازش کرد؟ و این سوالیه که هنوز بعد از ۲ سال توی ذهن هممون هست. ☠️ ⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترسناک ترین بمب افکن روسیه🌝✨ ‌  ‹ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشق ترین موجود جهان😍😂 ‌  ‹ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
ایده هایی که هیچ وقت عملی نشد 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
ایده هایی که هیچ وقت عملی نشد 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
ایده هایی که هیچ وقت عملی نشد 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی اگه پای اسب بشکنه . . .   ‹ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سردترین شهر بزرگ جهان😵🥶 ‌   ‹ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱