سلام من کلا به وجود جن و پری و این حرفا اعتقاد ندارم. اما خب. قضیه برای ۲ سال قبله که ۱۹ سالم بود اون زمان. با ۵ نفر از دوستام رفتیم خونهای که توی روستای پدری من هست. یه دورهمی دوستانه بین خودمون ۶ تا بود میخواستیم خوش باشیم با همدیگه. خونه بزرگ و شیک بود و حیاطش درختای زیادی داشت که هنوز اونقدرا هم بزرگ نشده بودن. آخرین و بالاترین خونهی روستا بود و در پایهی کوه قرار داشت. خب معمولا توی اینطوری دورهمی ها کسی قرار نیست شب بخوابه و فقط عشق و حال😂
تا حدود ساعتای ۵ صب بیدار بودیم و داشتیم حرف میزدیم. ساعت ۵ و نیم یکی از دوستامون گفت که سحر شده الان آفتاب میزنه پاشید بریم بیرون طلوع رو ببینیم. ما هم پاشدیم رفتیم توی حیاط. هوا کم کم داشت روشن میشد. پوریا گفت بچه ها من یه سر برم دستشویی. دستشویی هم در فاصلهی نسبتا دوری از ما قرار داشت و ما این سمت ساختمون بودیم و به دستشویی دید نداشتیم. خلاصه پوریا رفت دستشویی و ما همچنان اون طرف منتظرش بودیم. خیلی طولش داد. محمدامین گفت طلوع رو هم دیدیم حالا بریم بخوابیم. اونا رفتن داخل و من رفتم ببینم پوریا چرا اینقد لفتش داده. رفتم پیش دستشویی و گفتم پوریا داری چیکار میکنی خیلی طول کشید. گفت الان میام. گفتم باشه و منم رفتم پیش بقیهی دوستام و دراز کشیدم که بخوابیم. هنوز ۵ دقیقه نشده بود که پوریا اومد و با یه حالت خیلی عصبانی گفت چرا در دستشویی رو روم قفل کردید؟ ما همه اینطوری بودیم😐
گفتم کی درو قفل کرد چرا چرت و پرت میگی. گفت من یساعت اون تو بودم چون در قفل بود و باز نمیشد. شما قفلش کردین. ما هم کلی قسم خوردیم که والا ما اصلا اونجا نیومدیم. اصلا اگر ما قفلش کردیم پس کی بازش کرد؟ و این سوالیه که هنوز بعد از ۲ سال توی ذهن هممون هست.
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱