هدایت شده از افق روشن
🥳نزدیک عیده 😍طلاهاتو فروختی ؟😢
🎁بهترین برند های بدلیجات جهانو انتخاب کن👇👇 😍
✅زیورالات مارک با روکش #طلا
✅#ضمانت_مرجوعی تا #5سال 😱
#ضد_حساسیت
#رنگ_ثابت
https://eitaa.com/joinchat/1201340698C10a6bb7230
https://eitaa.com/joinchat/1201340698C10a6bb7230
😳 #النگوهای مقاوم به وایتکس 🔥
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
😢عروسی و مهمونی در پیش داری؟ولی طلا نداری؟🤯🤫
🎁 زیورالات مارک با روکش #طلا رو جایگزین کن 😍
✅#ضمانت_مرجوعی تا #5سال 😱
❣انواع #ساعت #النگو #سرویس 🤩
https://eitaa.com/joinchat/1201340698C10a6bb7230
😳 #النگوهای مقاوم به وایتکس 🔥😱🤯
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیوهفتم
کنار بابا نشستم و سفره رو پهن کردم و غذایی که مامان فرستاده بود رو ریختم تو ظرف و با هم شروع به خوردن کردیم ، بابا گفت حمیده خوشبخت شد ، خدا بهش یه پسر داده امروز براش مهمونی گرفتن عروس خان شده و خانوادهاش هم راضین، خدا الهی همه ی دخترا روخوشبخت کنه بابا ، هر پدری آرزو داره خوشبختی دخترش رو ببینه ، از شنیدن خوشبختی حمیده خوشحال شدم ، خدا رو شکر کردم که حداقل این دختر به نون و نوایی رسیده و خدا دل خودشو خانواده ش رو شاد کرده همینجور با بابا حرف میزدم و ناهار میخوردیم پدرم خیلی زحمت کش بود دلم براش میسوخت.کاش اون اتفاق برام نمیافتاد و میتونستم حالا که از عشقم گذشته بودم به قول مادر سالار با یکی ازدواج میکردم و خانواده م رو از فقر و بدبختی نجات میدادم اما با این اوضاع که برام پیش اومده بود هیچ کاری نمیتونستم بکنم و تا آخر عمر سربارشون هم بودم.ناهار رو با پدرم خوردم. بابا یکم دراز کشید و منم همینجور کنارش نشستم و به مزرعه خیره شدم بوی خوب محصول تازه به مشام میرسید و نسیمی که ازروی خوشه ها میگذشت و علیرغم اینکه گرم بود اما حال خوبی ایجاد میکرد و حس قشنگی بهم میداد بعد از مدتها این حس خوب رو تجربه میکردم و دلم نمیخواست از مزرعه برم خونه.بابا یه چرتی زد و بیدار شد. براش چایی ریختم و با هم خوردیم.با خنده گفتم بابا انگار از صبح من کار کردم تو مزرعه از بس این غذا و چایی بهم چسبید بابا خندید و گفت به منم چسبید بابا جان ، پاشو آروم آروم برو خونه تا غروب نشده ، دست بابا روبوسیدم و ظرفها رو چیدم تو سبد و پا شدم و به سمت خونه راه افتادم یکم که از مزرعه دور شدم صدایی به گوشم رسید انگار یکی صدام میکرد و اسم منو آروم به زبون می آورد ، دور و برم رو نگاه کردم.هیچ کس نبود یکم ترس برم داشت پیش خودم گفتم کاش پیش بابامیموندم و اصلا برنمیگشتم ، قدم هام رو تند کردم تا زودتر به محل برسم مزارع کمی دور از خونه بودن و خونه ای تو اون مسیر نبود تند تند قدم برمی داشتم که دوباره صدایی آشنا به گوشم رسید سر جام وایستادم و نگاهی به پشت سرم و اطرافم انداختم مطمئن بودم توهم نمیزدم و این صدا صدای آشنا بود. یقین داشتم صدای سالار بود ، بدنم از شنیدن صدای سالار شروع به لرزیدن کرد صدای تپش قلبم رو به وضوح میشنیدم کمی با دقت به درختهای اطراف نگاه کردم سالار عادت داشت خودشو پشت درختا قایم کنه.دقیق تر نگاه کردم واقعا انگار کسی پشت درختهای کنار جاده که به باغ مردم وصل میشد قایم شده بود. برگشتم سمت درختها کمی که جلو رفتم سالار از پشت یه درخت اومد بیرون باورم نمیشد خودش بود خدایا سالار عشق قشنگم ، حالا دیگه با دیدن سالار همه ی بدنم میلرزید و دستها و پاهام یخ کرده بود. سالار کمی جلو اومد و گفت گلبهار
رفتم سمتش دست خودم نبود سالار با نگرانی نگام کرد و گفت گلبهار تو ازدواج نکردی ؟با اشک نگاش کردم و گفتم نه سالار من فقط از عمارت مرخص شدم.سالار که انگار شوکه شده بود با شنیدن این حرف گفت یعنی تو هنوز مال منی ؟عشق منی ؟ فریبم دادن گفتن تو با پسرعموت نامزد کردی و باید با اون ازدواج کنی نمیدونی چقدر غصه خوردم نمیدونی چقدر تو دلم گریه کردم و تو و خودمونفرین کردم، گلبهار چرا بیخبررفتی ؟ امروز اومدم بلکه از دورببینمت اصلا فکرشو نمیکردم که تو هنوز مجردی و من چند ماه دور از تو اینجوری عذاب کشیدم ، قلبم مثل یه نوزاد کوچیک به شدت میزد حالم خراب بود نمیتونستم حرفی بزنم فقط اشک میریختم.سالار گفت گلبهار بگو چرا رفتی از عمارت ؟ کار مادرم بود آره ؟ با اشک گفتم سالار عشق منو تو به ثمر نمیرسه تو خان زاده ای ، با کلاسی با نفوذ وقدرتی. من رعیتساده ی بدبخت که هفت نسل پشتم نوکر و کلفته هفت نسل تو بودن ، هیچ وقت مادرت و ارباب راضی به این وصلت نمیشن سالار جان من دوستت دارم اما دلم نمیخواد تو خوشبختی و آینده ت رو فدای من کنی.سالار چشماش اشکی بود با بغض گفت گلبهار من برای به دست آوردن تو هر کاری میکنم خودم بهت درس یادمیدم ، خودم باکلاست میکنم جوری که هیچ کس نفهمه تو اشراف زاده ای یا رعیت به من اعتماد کن حالا که مطمئن شدم مادرم تو رو با نقشه از عمارت بیرون کرده کاری میکنم خودش بیادخواستگاریت ،تمام وجودم دوستش داشت اما مشکل من فقط فاصله ی طبقاتی و مادر سالار نبود علاوه بر همه ی اونها مشکل من بدبختی ای بود که سرم اومده بود، با بغض گفتم سالار هر چی بگی من مطمئنم شدنی نیست. من نمیتونم باهات ازدواج کنم ، من مشکل زیاد دارم، من یه دختر ساده م که بلا کش روزگار بوده سالار من دلم تو رومیخواد و جز تو جای دیگه ای نیست و جز برای تو نمیتپه اما بزار این عشق همین جوری سر به مهر و پنهان بمونه و تو به زندگی و آینده ت برس.
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🚫خانومامرکز مانتو های وارداتی اینجاست👆😱
بیش از ۲۰۰ مدل کت های مخمل سوزندوزی شده و مانتوهای ۵ تیکه شیک و شومیزهای کارشده از دبی اوردیم.
✔️مانتو با ۵۰ درصد تخفیف
✔️ضمانت مرجوع✅
برای دیدن مدلهای بیشتر کلیک کن👇
https://eitaa.com/joinchat/4287103989Cdb077bb69f
https://eitaa.com/joinchat/4287103989Cdb077bb69f
🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑