eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.5هزار دنبال‌کننده
40.2هزار عکس
6.7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از افق روشن
🥳نزدیک عیده 😍طلاهاتو فروختی ؟😢 🎁بهترین برند های بدلیجات جهانو انتخاب کن👇👇 😍 ✅زیورالات مارک با روکش تا 😱 https://eitaa.com/joinchat/1201340698C10a6bb7230 https://eitaa.com/joinchat/1201340698C10a6bb7230 😳 مقاوم به وایتکس 🔥
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
😢عروسی و مهمونی در پیش داری؟ولی طلا نداری؟🤯🤫 🎁 زیورالات مارک با روکش رو جایگزین کن 😍 ✅ تا 😱 ❣انواع 🤩 https://eitaa.com/joinchat/1201340698C10a6bb7230 😳 مقاوم به وایتکس 🔥😱🤯
مزرعه پدرم تو آتیش سوخت، تمام محصول اون سال از بین رفت و ما علاوه بر خورد و خوراک دیگه چیزی برای مالیات دادن به هم ارباب نداشتیم، شبانه پدرم منو از ده دور کرد چون ارباب هر خانواده ای را که مالیات نمی داد، بزرگ ترین دختر خانواده اش را به کلفتی می برد اما....
کنار بابا نشستم و سفره رو پهن کردم و غذایی که مامان فرستاده بود رو ریختم تو ظرف و با هم شروع به خوردن کردیم ، بابا گفت حمیده خوشبخت شد ، خدا بهش یه پسر داده امروز براش مهمونی گرفتن عروس خان شده و خانواده‌اش هم راضین، خدا الهی همه ی دخترا روخوشبخت کنه بابا ، هر پدری آرزو داره خوشبختی دخترش رو ببینه ، از شنیدن خوشبختی حمیده خوشحال شدم ، خدا رو شکر کردم که حداقل این دختر به نون و نوایی رسیده و خدا دل خودشو خانواده ش رو شاد کرده همینجور با بابا حرف میزدم و ناهار می‌خوردیم پدرم خیلی زحمت کش بود دلم براش می‌سوخت.کاش اون اتفاق برام نمی‌افتاد و میتونستم حالا که از عشقم گذشته بودم به قول مادر سالار با یکی ازدواج میکردم و خانواده م رو از فقر و بدبختی نجات میدادم اما با این اوضاع که برام پیش اومده بود هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم و تا آخر عمر سربارشون هم بودم.ناهار رو با پدرم خوردم. بابا یکم دراز کشید و منم همینجور کنارش نشستم و به مزرعه خیره شدم بوی خوب محصول تازه به مشام می‌رسید و نسیمی که ازروی خوشه ها می‌گذشت و علیرغم اینکه گرم بود اما حال خوبی ایجاد میکرد و حس قشنگی بهم میداد بعد از مدتها این حس خوب رو تجربه میکردم و دلم نمی‌خواست از مزرعه برم خونه.بابا یه چرتی زد و بیدار شد. براش چایی ریختم و با هم خوردیم.با خنده گفتم بابا انگار از صبح من کار کردم تو مزرعه از بس این غذا و چایی بهم چسبید بابا خندید و گفت به منم چسبید بابا جان ، پاشو آروم آروم برو خونه تا غروب نشده ، دست بابا روبوسیدم و ظرفها رو چیدم تو سبد و پا شدم و به سمت خونه راه افتادم یکم که از مزرعه دور شدم صدایی به گوشم رسید انگار یکی صدام میکرد و اسم منو آروم به زبون می آورد ، دور و برم رو نگاه کردم.هیچ کس نبود یکم ترس برم داشت پیش خودم گفتم کاش پیش بابامیموندم و اصلا برنمیگشتم ، قدم هام رو تند کردم تا زودتر به محل برسم مزارع کمی دور از خونه بودن و خونه ای تو اون مسیر نبود تند تند قدم برمی داشتم که دوباره صدایی آشنا به گوشم رسید سر جام وایستادم و نگاهی به پشت سرم و اطرافم انداختم مطمئن بودم توهم نمیزدم و این صدا صدای آشنا بود. یقین داشتم صدای سالار بود ، بدنم از شنیدن صدای سالار شروع به لرزیدن کرد صدای تپش قلبم رو به وضوح می‌شنیدم کمی با دقت به درخت‌های اطراف نگاه کردم سالار عادت داشت خودشو پشت درختا قایم کنه.دقیق تر نگاه کردم واقعا انگار کسی پشت درخت‌های کنار جاده که به باغ مردم وصل میشد قایم شده بود. برگشتم سمت درخت‌ها کمی که جلو رفتم سالار از پشت یه درخت اومد بیرون باورم نمیشد خودش بود خدایا سالار عشق قشنگم ، حالا دیگه با دیدن سالار همه ی بدنم می‌لرزید و دستها و پاهام یخ کرده بود. سالار کمی جلو اومد و گفت گلبهار رفتم سمتش دست خودم نبود سالار با نگرانی نگام کرد و گفت گلبهار تو ازدواج نکردی ؟با اشک نگاش کردم و گفتم نه سالار من فقط از عمارت مرخص شدم.سالار که انگار شوکه شده بود با شنیدن این حرف گفت یعنی تو هنوز مال منی ؟عشق منی ؟ فریبم دادن گفتن تو با پسرعموت نامزد کردی و باید با اون ازدواج کنی نمیدونی چقدر غصه خوردم نمیدونی چقدر تو دلم گریه کردم و تو و خودمونفرین کردم، گلبهار چرا بیخبررفتی ؟ امروز اومدم بلکه از دورببینمت اصلا فکرشو نمی‌کردم که تو هنوز مجردی و من چند ماه دور از تو اینجوری عذاب کشیدم ، قلبم مثل یه نوزاد کوچیک به شدت میزد حالم خراب بود نمی‌تونستم حرفی بزنم فقط اشک میریختم.سالار گفت گلبهار بگو چرا رفتی از عمارت ؟ کار مادرم بود آره ؟ با اشک گفتم سالار عشق منو تو به ثمر نمی‌رسه تو خان زاده ای ، با کلاسی با نفوذ وقدرتی. من رعیت‌ساده ی بدبخت که هفت نسل پشتم نوکر و‌ کلفته هفت نسل تو بودن ، هیچ وقت مادرت و ارباب راضی به این وصلت نمیشن سالار جان من دوستت دارم اما دلم نمی‌خواد تو خوشبختی و آینده ت رو فدای من کنی.سالار چشماش اشکی بود با بغض گفت گلبهار من برای به دست آوردن تو هر کاری میکنم خودم بهت درس یادمیدم ، خودم باکلاست میکنم جوری که هیچ کس نفهمه تو اشراف زاده ای یا رعیت به من اعتماد کن حالا که مطمئن شدم مادرم تو رو با نقشه از عمارت بیرون کرده کاری میکنم خودش بیادخواستگاریت ،تمام‌ وجودم دوستش داشت اما مشکل من فقط فاصله ی طبقاتی و مادر سالار نبود علاوه بر همه ی اونها مشکل من بدبختی ای بود که سرم اومده بود، با بغض گفتم سالار هر چی بگی من مطمئنم شدنی نیست. من نمیتونم باهات ازدواج کنم ، من مشکل زیاد دارم، من یه دختر ساده م که بلا کش روزگار بوده سالار من دلم تو رومیخواد و‌ جز تو جای دیگه ای نیست و جز برای تو نمیتپه اما بزار این عشق همین جوری سر به مهر و پنهان بمونه و تو به زندگی و آینده ت برس.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🚫خانومامرکز مانتو های وارداتی اینجاست👆😱 بیش از ۲۰۰ مدل کت های مخمل سوزندوزی شده و مانتوهای ۵ تیکه شیک و شومیزهای کارشده از دبی اوردیم. ✔️مانتو با ۵۰ درصد تخفیف ✔️ضمانت مرجوع✅ برای دیدن مدلهای بیشتر کلیک کن👇 https://eitaa.com/joinchat/4287103989Cdb077bb69f https://eitaa.com/joinchat/4287103989Cdb077bb69f 🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑
سالار گفت من تو رو همین جوری که هستی دوست دارم گلبهار، همینی که الان جلوی من وایستاده ، همین دخترساده ی روستاییه به قول خودت بلاکشیده ، همه چیز رو به من بسپارگلبهار، تو هر چی که باشی و هرجور که باشی من عاشقتم مطمئن باش دست ازت نمی‌کشم و تا به دستت نیارم کوتاه نمیام از حالا منتظر باش که چند روزدیگه با خدم و حشم بیان جلوی در خونتون خواستگاری. از امروز تو خوشبخت ترین دختر این آبادی هستی دیگه هم به چیزی فکر نکن و خودتو از حالا همسر پسر خان بدون، سالار اینقدر با ابهت و مطمئن حرف میزد که دلم قرص میشد و یادم می‌رفت کیم و چه اتفاقی برام افتاده. اون روز دلخوش و سرخوش از دیدار سالار و سرمست از عشقش برگشتم خونه ، پیش خودم فکر کردم حالا که سالار این همه ابراز عشق می‌کنه و گفته منو همین جوری میخواد بهتره خوش بین باشم و خودم رو به عشق سالار مطمئن و آراسته کنم ، از اون روز به بعد تقریبا سالار هرروز میومد آبادی و من تو همون مسیر مزرعه سر تایم مشخص میدیدمش،سرشار از عشق حقیقی و پاک سالار بودم و خودم هم همه ی جونم رو براش میدادم، سالار پسر خیلی مقید و مودبی بود و در تمام روزهای عاشقانه مون و دیدارهای یواشکی کاری با من نداشت. گاهی همه ی وجودم براش پر میکشید و دلم میخواست زودتر با هم ازدواج کنیم. سالار میگفت در حال مقدمه چینی برای خانواده م هستن که بیان خواستگاری اونا فکر میکنن من کسی رو در نظر دارم که مورد تاییدشونه البته مطمئنم تو از بس خوبی که همه عاشقت میشن اما اونا فعلا نمی‌دونن من تو رو می‌خوام ، شرط گذاشتم براشون که اگر میخوان من تو عمارت بمونم و کارهای پدرم رو پوشش بدم باید اونی که خودم انتخاب کردم رو برام بگیرن چون خودشون می‌دونن روی ارسلان نمیشه حساب کرد و اون تو روستا بمون نیست و بالاخره از عمارت می‌ره شهر.در تمام طول دیدارهامون سالار بهم حساب کتاب یاد میداد و می‌گفت وقتی باهاش ازدواج کردم باید تو کار حسابرسی کمکش کنم بالاخره محصول چیده شد و طبق قرار بابا مالیات سال گذشته رو هم روی مالیات امسال تقدیم ارباب کرد و با اون کار عملا ما در طول سال باید با فقر زندگی میکردیم البته من کلی سکه پس اندازداشتم که از کار تو  عمارت گیرم اومده بود و اونارو گذاشته بودم برای روز مبادا برای روزی که واقعا نیاز داشتیم به مادرم بدم که خوراک و غذا و پوشاک تهیه کنه ، تقریبا شش ماه از بیرون اومدن من از عمارت گذشته بود. اون روز مشغول جارو کردن حیاط خونه بودم که دیدم سوارهای ارباب همراه با یه گاری که روش رو با ترمه پوشونده بودن و همراه چند تا از ندیمه های نزدیک زن ارباب دارن میان سمت خونه ی ما ، با دیدنشون جارو رو یه گوشه پرت کردم و دویدم داخل خونه و به مامان گفتم مامان جان بیا ببین چه خبره ، مهمون داریم. مامان همراه بابا طبق رسم همیشه که از مهمان استقبال میکردن اومدن رو ایوون و با دیدن اون همه خدم و حشم و آدمای ارباب اول بنده خداها ترسیدن و کلی جا خوردن بعد که ندیمه با لبخند اومد جلو و گفت ماشاالله اسفند دود کن که شانس در خونتون رو زده ، نوکرها ترمه رو از رو گاری برداشتن و کلی گندم و برنج سفید شده که تو گونی بود رو به بابا نشون دادن و گفتن این تحفه ی اربابه برای شما ، ما به قصد امر خیر اومدیم و برای رسوندن پیغام ارباب و خانزاده.با کل خانواده فردا شب مهمان ارباب هستین، این لباسهای زیبا هم هدیه ی ارباب به شماست. اقبال بهتون رو کرده و ارباب زاده از دخترتون خوشش اومده و فردا مراسم خواستگاری از گلبهار تو عمارت صورت میگیره، تو اتاق نشسته بودم و همه ی وجودم گوش شده بود که بشنوم سفیرهای سالار چی میگن. بابا و مامان ماتشون برده بود و هیچی نمیگفتن فقط مامان تعارفشون میکرد که بیان داخل خونه و اونا هم قصد موندن نداشتن و میخواستن زودتر برگردن. نوکرا کیسه های هدیه شده رو روی ایوان گذاشتن و ندیمه ها مجمع های خلعتی که پر بود از پارچه و لباس و کله قند رو تا بالای ایوون آوردن و اومدن تو اتاق و نگاهی به من که لباسی ساده و کهنه تنم بود انداختن و مبارک بادی گفتن و رفتن.موقع رفتن یکی از نوکرها گفت فردا ساعت شش با گاری میام دنبالتون آماده باشید. مامان بابا از خوشحالی توپوستشون نمی‌گنجیدند. مامان تند تند اسپند دود میکرد و صلوات میفرستاد. بابا سرم رو بوسید و گفت الهی خوشبخت بشی دختر جان، تو از اول برای ما خیر و برکت بودی. الهی اقبالت بلند باشه و خوشبخت روی زمین بشی. باورم نمیشد که سالار تونسته بود مادرش رو راضی کنه برای قبول من.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا