1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونستی که روانشناسی میگه :
یکی از حس هایی که موقع عاشقی تجربه میکنید
وقتیه که صداشو میشنوید یا بهش فکر میکنید؛
میگید " یهو هوری دلم ریخت "
از نظر علمی اسمش PVCعه که یعنی قلبتون یه ضربانی قلبی رو جا میندازه و تو ضربان بعدی جبران میکنه که این حس رو میده!
‹📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیونهم
خیلی دلم میخواست بدونم سالار چکارکرده و چه ترفندی زده که مادرش رضایت داده به این وصلت و راضی شده یه رعیت زاده بشه عروس خونش ، کمی ترس داشتم یاد حرفهای مادر سالارمیفتادم دلم میلرزید اماوقتی یاد خود سالار و حرفاش میفتادم دلم قرص میشد، سالار رو حرفاش مونده بود و منو با همه ی ضعفهایی که داشتم پسندیده بود و خانواده ش هم راضی کرده بود. فکر ازدواج با سالار و عشقی که بینمون بود منو تا عرش میبرد ، فردای اون روز مامان بابا لباس نو پوشیدن و لباسهایی که واسه عید برای خواهر برادرم خریده بودن روتنشون کردن و منم یکی از لباسهایی که عمه خانم بهم داده بود رو پوشیدم و آماده ی رفتن به خونه ی ارباب شدیم مامان از صبح کلی شیرینی و کلوچه پخته بود و توی ظرف قشنگی که از مادرش بهش رسیده بود، چیده بود و روش رو با همون ترمه ای که شب گذشته از عمارت رسیده بود، پوشونده بود. گاری مخصوص بردن ما به عمارت رسید و بابا کنار گاریچی نشست و منو مامان و خواهر برادرم پشت گاری نشستیم. گاریچی با احترام با ما صحبت میکرد، یاد سال پیش افتادم که به چه خاری و ذلتی منو بابا اینا رو بردن عمارت و چقدر کتک زدن و .... یک سال و نیم از اون جریان گذشته بود اما خاطره ی تلخ اون روز هیچ وقت از ذهن من خارج نشده بود. بالاخره رسیدیم عمارت بزرگ و با عزت و احترام مارو داخل عمارت بردن،محیط عمارت برای من کاملا آشنا بود یک سال اونجا کلفتی کرده بودم و همه منو میشناختن اما حالا دیگه وضعیت فرق داشت منو خانواده م به عنوان مهمان ویژه اونجا بودیم و همه جلومون دولا راست میشدن. با همراهی چند نفر ما رفتیم سالن پذیرایی. ارباب و زنش و عمه خانم و سالار و ارسلان همگی اونجا نشسته بودن. سالار لبخند به لب داشت و عمه خانم هم با لبخند ومهربونی بهمون نگاه میکرد اما زن ارباب و ارسلان اخمهاشون تو هم بود، بساط پذیرایی به راه بود و با انواع میوه ها و شیرینی ها و شربت ازمون پذیرایی کردن. ارباب وسط پذیرایی گفت خب همگی میدونید واسه چی اینجا جمع شدیم ، ما گلبهار رو برای سالار خواستگاری میکنیم و همینجا براش جشن میگیریم و با ما زندگی میکنه.این حرف ارباب یعنی کسی حق مخالفت نداره و حرف و کلام همونیه که ارباب میگه،عمه خانم با خوشحالی گفت پس به میمنت و مبارکی الهی خوشبخت بشن زن ارباب نگاهی به من کرد و گفت پس برای خرید لباس و مراسم عقد آماده باشین.بعد رو به مادرم گفت یکی از اتاق های عمارت رو در اختیارتون میزاریم که راحت باشین. پدرم گفت اگه اجازه بدین ما برمیگردیم خونه ی خودمون و کارهای عقب افتاده مون رو انجام میدیم. عمه خانم گفت همگی مهمان من تو خونه ی من باشید هر چی خواستین میتونین استفاده کنید و مهموناتون رو دعوت کنید. ما برای چند روز دیگه محیای نامزدی و عقد برای این دوتا جوون میشیم . پدرم راضی نشد و گفت ما برمیگردیم و هر وقت کاری داشتیم میآییم عمارت، به اصرار عمه، چون من برای خرید انگشتر و لباس مناسب عقد باید میرفتم شهر، پیش عمه خانم موندم،چون اونا میخواستن بهترین و مناسب ترین لباس رو عروسشون داشته باشه و چیزی نسبت به عروس ارباب زاده بودن کم نداشته باشه، فردای اون روزهمراه عمه و مهری و پروین راهی شهر شدیم. سر راه مامان هم سوار کردیم و رفتیم شهر. من که تا اون موقع خریدلباس مجلسی و اشرافی نکرده بودم به همین خاطر انتخاب همه چیز روسپردم به عمه خانم ، اونم برای مادر و خواهر و برادرم خرید کرد و لباس شیک و خیلی قشنگی برای نامزدی من انتخاب کرد که خیلی هم گرون بود. اصلا اون مدل لباس رو تو تن هیچ کس ندیده بودم یه لباس آبی خیلی شیک و خوش رنگ بود.وقتی لباس رو پوشیدم حس میکردم یه دختر پولدار شهری هستم که بویی از فقر و نداری و کلفتی نبرده مهری و پروین کلی از لباس تعریف کردن و گفتن که خیلی بهم میاد و منو مثل اشراف زاده ها کرده. با تعریف و تمجید همه لباس خریداری شد.کفش و طلا و کیف.برام جالب بود که بدون هیچ نگرانی ای پول خرج میشد و حتی قیمت اجناس پرسیده نمیشد. کفش پاشنه بلندی که برام خریده بودن آبی و همرنگ لباسم بود من حتی نمیتونستم باهاش راه برم بالاخره خرید لباس و... تموم شد و برای خوردن ناهار رفتیم یه غذا خوری. همه چیز برام تازگی داشت غذامون رو هم که خوردیم برگشتیم عمارت با اومدن ما به عمارت صدای ساز و دهل بلند شد ، باورم نمیشد که واقعا من رعیت زاده که کلفت این خونه بودم حالا راستکی داشتم عروس این خانواده میشدم. قرار بود سه روز دیگه منو سالار به عقد همدیگه در بیاییم و بعد از چند ماه عروسی مفصل گرفته بشه البته خود همین مراسم عقد برای من یه جشن باشکوه به حساب میومد، مهمونا همه دعوت شدن و من در کمال ناباوری به کارهای قبل از عروسی مشغول بودم ،