🌍 کرکس کالیفرنیایی بزرگترین پرنده آمریکای شمالی است که میتواند تا ارتفاع ۴.۵ کیلومتری از سطح زمین پرواز کند. از این عجیبتر، نحوه تولید مثل این پرنده است🧐
دانشمندان کشف کردهاند که کرکس ماده میتواند بدون جفتگیری با پرنده نر تولید مثل کند.😐
این پدیده نادر، «بکرزایی» نامیده میشود. چندین گونه حشره از جمله زنبورها، شتهها و مورچهها در طی این فرآیند تولید مثل میکنند، هرچند این پدیده در پرندگان نادر است.😐
💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
.#فکت
پلیس بمبئی راه جالبی برای مقابله با بوق زدن در هنگام کار در ترافیک ابداع کرده👮🏾♂
صدا سنج به چراغ های راهنمایی متصل شده و به محض اینکه سطح صدا از 70-80 دسی بل فراتر رفت، چراغ قرمز تنظیم مجدد میشه و پیام هایی روی بیلبورد ظاهر میشه، مثل: "به بوق زدن ادامه بدید، رئیس منتظر میمونه"، " هر چه بیشتر علامت بدید، بیشتر ایستادید» و... بنابراین، بی حوصله ترین ها مجبور میشن مدت بیشتری پشت چراغ راهنمایی بایستن🚦
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلوپنجم
من گفتم به خدا حتی نمیدونم کدوم نامردی به من دست درازی کرده بود سالار باور کن من از ترس اینکه تو رو از دست بدم جرات نداشتم بهت حرفی بزنم ، اصلا به همین خاطر از عمارت رفتم و مقاومت نکردم چون میخواستم عشقت همیشه پاک تو دلم بمونه و تا آخر عمرم با کسی ازدواج نکنم ولی عشق تو و محبتت منو دیوونه کرد نتونستم ازت دل بکنم نتونستم بهت راستش رو بگم سالارررر ...اشک میریختم و التماس میکردم سالار نگاهی ترحم آمیز بهم کرد و گفت میخواستی منو از دست ندی ؟نترس از دست نمیدی... اینو گفت و از اتاق بیرون رفت نشستم روی زمین و به حال خودم گریه کردم.غروب شد و از سالارخبری نشد. شب شد ندیمه ها اومدن و کمی به سر و وضع من رسیدگی کردن و با هم رفتیم سالن غذاخوری برای صرف شام ، اینقدر گریه کرده بودم چشمام پف کرده بود و صورتم قرمز و ورم کرده بود. وارد سالن که شدم سالار رودیدم که دور میز کنار مادرش نشسته و مشغول صحبت کردنه با دیدنش انگار غم دلم از بین رفت. ندیمه ها با احترام منو سمت صندلی کنار سالار هدایت کردن و صندلی رو برام کنار کشیدن و ازم خواستن کنار سالار بشینم. ترس و دلهره ی شدیدی داشتم از شدت تپش قلب و غصه حالت تهوع داشتم شام رو هر جور بود خوردیم البته من نمیتونستم چیزی بخورم اما به خاطر حفظ ظاهر کمی خوردم بعد از شام کمی از مسائل مختلف صحبت شد چشمام داشت بسته میشدبالاخره هر کس سمت اتاق خودش رفت. سالار هم با خوشی و خنده ازخانواده ش جدا شد و با من وارد اتاق شد از اینکه سالار حرفی به خانواده ش نزده مطمئن نبودم اما همین که باهام اومده بود تو اتاق جای شکر داشت. باهمگی که شب بخیر و خداحافظی کردیم اومدیم تو اتاق سالار گوشه ی تخت نشست باهاش احساس غریبگی پیدا کرده بودم نمیدونستم چکار کنم ، اومدم سمتش که کمک کنم لباس بیرونش رو در بیاره سالار دستم رو پس زد و خودش لباسش رو در آورد و روی تخت دراز کشید منم لباسم رو در آوردم و لباس راحتی پوشیدم و لبه ی تخت نشستم.سالار با صدای خشن و گرفته گفت تشک اون گوشه ی اتاق هست پهن کن بخواب روی زمین ، به من هم دست نزن ، با غصه از جام بلند شدم و تشک رو پهن کردم و روی زمین پایین تخت دراز کشیدم ، به سالار حق میدادم که ازدستم ناراحت باشه و نتونه درست رفتار کنه با غصه دراز کشیدم و پیش خودم گفتم به سالار زمان میدم که با این قضیه کنار بیاد اون حق داره همین که آبروی منو پیش کسی نبره خودش نعمته سعی میکنم آینده براش جبران کنم و بهش بفهمونم که من به خاطر عشقی که بهش داشتم پنهان کاری کردم. اون شب گذشت.زندگی تو عمارت یه جور تکرار بود همگی دور میز صبحانه و ناهار و شام جمع میشدیم و همدیگر رو میدیدیم. اهالی عمارت زیاد با هم حرف نمیزدن ، سالار از صبح زود از پیشم میرفت و فقط موقع غذا خوردن میدیدمش یک هفته گذشته بود و من همچنان روی زمین میخوابیدم. سالار نه با من حرف میزد و نه محبتی میکرد و نه اجازه میداد من سمتش برم. شبها با غصه میخوابیدم اما سالار توجهی نمیکرد. اگر ندیمه ها نبودن در طول روز حتی یک کلمه هم حرفی نمیزدم و حرفی نمی شنیدم همش منتظر بودم که زمان بگذره و این مشکل خود به خود حل بشه تقریبا یک ماه از عروسیمون گذشت سالار حتی به من نگاهم نمیکرد داشتم افسرده میشدم جالب بود که از بعد از عروسیمون عمه خانم هم دیگه به عمارت نیومده بود که من حداقل با اون کمی صحبت کنم اون شب بالاخره دل رو به دریا زدم و تصمیم گرفتم خودم با سالار حرف بزنم.به همین خاطر وقتی شام رو خوردیم زودتر اومدم تو اتاقم و لباس قشنگی که داشتم رو پوشیدم و کمی آرایش کردم و موهام رو باز کردم و دورم ریختم. نشستم و منتظر سالار شدم سالار معمولا زیاد تو سالن غذاخوری نمیموند و زود میومد تو اتاق خودمون ، چند دقیقه ای گذشت سالار با صدای بلند تو راه پله ها به مادرش شب بخیر میگفت. دستگیره ی در چرخید و در باز شد سالار اومد داخل اتاق و در رو بست از جام بلند شدم و رفتم سمتش سالار نگاهی بهم کرد و گفت واسه کی اینجوری خوشگل کردی؟گفتم سالار عزیزم منو تو زن و شوهریم معلومه که واسه تو خودمو مرتب کردم.بعد از گفتن این حرف خواستم برم.کنارش که سالار با عصبانیت منو ازخودش دور کرد و گفت برو بخواب اصلا چرا زودتر از من از اتاق اومدی بیرون؟راستش رو بگو... بعد با حالتی عصبی و خشمگین که تا اون موقع همچین حالتی رو ازش ندیده بودم سمتم برگشت و گفت راستشو بگو منتظر کی بودی تو اتاق؟واسه کی خودتو درست کردی ؟ از ترس داشتم خفه میشدم با لکنت گفتم به خدا هیچ کس ، سالار به خدا من جز به تو به هیچکس دیگه ای حتی فکر نمیکنم ، مگه من جز تو کسی رو میبینم کسی رومیشناسم اصلا مگه کسی رو جز تو دوست دارم. سالار به خدا من عاشقتم.به من تهمت نزن من جز تو با هیچ احد الناسی رابطه ای ندارم