.#فکت
پلیس بمبئی راه جالبی برای مقابله با بوق زدن در هنگام کار در ترافیک ابداع کرده👮🏾♂
صدا سنج به چراغ های راهنمایی متصل شده و به محض اینکه سطح صدا از 70-80 دسی بل فراتر رفت، چراغ قرمز تنظیم مجدد میشه و پیام هایی روی بیلبورد ظاهر میشه، مثل: "به بوق زدن ادامه بدید، رئیس منتظر میمونه"، " هر چه بیشتر علامت بدید، بیشتر ایستادید» و... بنابراین، بی حوصله ترین ها مجبور میشن مدت بیشتری پشت چراغ راهنمایی بایستن🚦
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلوپنجم
من گفتم به خدا حتی نمیدونم کدوم نامردی به من دست درازی کرده بود سالار باور کن من از ترس اینکه تو رو از دست بدم جرات نداشتم بهت حرفی بزنم ، اصلا به همین خاطر از عمارت رفتم و مقاومت نکردم چون میخواستم عشقت همیشه پاک تو دلم بمونه و تا آخر عمرم با کسی ازدواج نکنم ولی عشق تو و محبتت منو دیوونه کرد نتونستم ازت دل بکنم نتونستم بهت راستش رو بگم سالارررر ...اشک میریختم و التماس میکردم سالار نگاهی ترحم آمیز بهم کرد و گفت میخواستی منو از دست ندی ؟نترس از دست نمیدی... اینو گفت و از اتاق بیرون رفت نشستم روی زمین و به حال خودم گریه کردم.غروب شد و از سالارخبری نشد. شب شد ندیمه ها اومدن و کمی به سر و وضع من رسیدگی کردن و با هم رفتیم سالن غذاخوری برای صرف شام ، اینقدر گریه کرده بودم چشمام پف کرده بود و صورتم قرمز و ورم کرده بود. وارد سالن که شدم سالار رودیدم که دور میز کنار مادرش نشسته و مشغول صحبت کردنه با دیدنش انگار غم دلم از بین رفت. ندیمه ها با احترام منو سمت صندلی کنار سالار هدایت کردن و صندلی رو برام کنار کشیدن و ازم خواستن کنار سالار بشینم. ترس و دلهره ی شدیدی داشتم از شدت تپش قلب و غصه حالت تهوع داشتم شام رو هر جور بود خوردیم البته من نمیتونستم چیزی بخورم اما به خاطر حفظ ظاهر کمی خوردم بعد از شام کمی از مسائل مختلف صحبت شد چشمام داشت بسته میشدبالاخره هر کس سمت اتاق خودش رفت. سالار هم با خوشی و خنده ازخانواده ش جدا شد و با من وارد اتاق شد از اینکه سالار حرفی به خانواده ش نزده مطمئن نبودم اما همین که باهام اومده بود تو اتاق جای شکر داشت. باهمگی که شب بخیر و خداحافظی کردیم اومدیم تو اتاق سالار گوشه ی تخت نشست باهاش احساس غریبگی پیدا کرده بودم نمیدونستم چکار کنم ، اومدم سمتش که کمک کنم لباس بیرونش رو در بیاره سالار دستم رو پس زد و خودش لباسش رو در آورد و روی تخت دراز کشید منم لباسم رو در آوردم و لباس راحتی پوشیدم و لبه ی تخت نشستم.سالار با صدای خشن و گرفته گفت تشک اون گوشه ی اتاق هست پهن کن بخواب روی زمین ، به من هم دست نزن ، با غصه از جام بلند شدم و تشک رو پهن کردم و روی زمین پایین تخت دراز کشیدم ، به سالار حق میدادم که ازدستم ناراحت باشه و نتونه درست رفتار کنه با غصه دراز کشیدم و پیش خودم گفتم به سالار زمان میدم که با این قضیه کنار بیاد اون حق داره همین که آبروی منو پیش کسی نبره خودش نعمته سعی میکنم آینده براش جبران کنم و بهش بفهمونم که من به خاطر عشقی که بهش داشتم پنهان کاری کردم. اون شب گذشت.زندگی تو عمارت یه جور تکرار بود همگی دور میز صبحانه و ناهار و شام جمع میشدیم و همدیگر رو میدیدیم. اهالی عمارت زیاد با هم حرف نمیزدن ، سالار از صبح زود از پیشم میرفت و فقط موقع غذا خوردن میدیدمش یک هفته گذشته بود و من همچنان روی زمین میخوابیدم. سالار نه با من حرف میزد و نه محبتی میکرد و نه اجازه میداد من سمتش برم. شبها با غصه میخوابیدم اما سالار توجهی نمیکرد. اگر ندیمه ها نبودن در طول روز حتی یک کلمه هم حرفی نمیزدم و حرفی نمی شنیدم همش منتظر بودم که زمان بگذره و این مشکل خود به خود حل بشه تقریبا یک ماه از عروسیمون گذشت سالار حتی به من نگاهم نمیکرد داشتم افسرده میشدم جالب بود که از بعد از عروسیمون عمه خانم هم دیگه به عمارت نیومده بود که من حداقل با اون کمی صحبت کنم اون شب بالاخره دل رو به دریا زدم و تصمیم گرفتم خودم با سالار حرف بزنم.به همین خاطر وقتی شام رو خوردیم زودتر اومدم تو اتاقم و لباس قشنگی که داشتم رو پوشیدم و کمی آرایش کردم و موهام رو باز کردم و دورم ریختم. نشستم و منتظر سالار شدم سالار معمولا زیاد تو سالن غذاخوری نمیموند و زود میومد تو اتاق خودمون ، چند دقیقه ای گذشت سالار با صدای بلند تو راه پله ها به مادرش شب بخیر میگفت. دستگیره ی در چرخید و در باز شد سالار اومد داخل اتاق و در رو بست از جام بلند شدم و رفتم سمتش سالار نگاهی بهم کرد و گفت واسه کی اینجوری خوشگل کردی؟گفتم سالار عزیزم منو تو زن و شوهریم معلومه که واسه تو خودمو مرتب کردم.بعد از گفتن این حرف خواستم برم.کنارش که سالار با عصبانیت منو ازخودش دور کرد و گفت برو بخواب اصلا چرا زودتر از من از اتاق اومدی بیرون؟راستش رو بگو... بعد با حالتی عصبی و خشمگین که تا اون موقع همچین حالتی رو ازش ندیده بودم سمتم برگشت و گفت راستشو بگو منتظر کی بودی تو اتاق؟واسه کی خودتو درست کردی ؟ از ترس داشتم خفه میشدم با لکنت گفتم به خدا هیچ کس ، سالار به خدا من جز به تو به هیچکس دیگه ای حتی فکر نمیکنم ، مگه من جز تو کسی رو میبینم کسی رومیشناسم اصلا مگه کسی رو جز تو دوست دارم. سالار به خدا من عاشقتم.به من تهمت نزن من جز تو با هیچ احد الناسی رابطه ای ندارم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلوششم
سالار در حالی که از شدت عصبانیت تمام لباسم رو پاره کرده بود منو که مثل پرکاهی تو مشتش بودم گوشه ی اتاق پرت کرد و گفت دور و بر من نپلک گلبهار ، از این به بعد هم حق نداری جز برای غذا خوردن از اتاقت بیرون بیای خوب به حرفام گوش کن گلبهار ، رواعصاب من نرو ، نزدیک من نشو، کاردست خودتو من میدی ، در حالی که تمام بدنم از شدت ترس میلرزید لباسم رو عوض کردم و روی تشک مچاله شدم سالار پنجره رو باز کرد و سیگار پشت سیگار کشید و آخرین پک سیگار رو زد و آهی کشید و برگشت توی تختخواب و خوابید اون شب تا صبح گریه کردم و ازغصه خوابم نبرد فردای اون روز بیدار که شدم سالار تو اتاق نبود چند دقیقه ای گذشت رختخواب اتاقم رو جمع کردم که ندیمه ها اومدن دنبالم برای صرف صبحانه ، آروم و ناامید از پله ها پایین رفتم سالار تو سالن پشت میز نشسته بود ارسلان و ارباب و زنش هم نشسته بودن طبق معمول کنار سالار نشستم سالار به ندیمه ها گفت برین بیرون بعد رو به من گفت پاشو برای ارباب و مادرم چای بریز بدون اینکه حرفی بزنم پاشدم و استکان های همه رو از چای پر کردم و برگشتم سر جام. سالار با اخم گفت من چای نمیخورم برام شیر بریز ارسلان تو چی میخوای ؟ارسلان با تعجب گفت همین چای خوبه بیا بشین زن داداش زن ارباب انگار از این برخورد سالار با من خوشحال بود و دلش خنک شده بودهمین که نشستم کنار سالار ، سالار گفت مامان چی میخوری واسه صبحانه؟تخم مرغ عسلی دوست داری گلبهار برات پوست میکنه بعد با اشاره به من فهموند که تخم مرغها رو پوست بکنم و روی میز بزارم کاری که خدمه ها و ندیمه ها هرروز انجام میدادن. ارباب هیچی نمیگفت اما زن ارباب لبخند رضایت روی لبش بود اون روز تمام کارهای خدمات رو تو سالن غذا خوری من انجام دادم ارسلان اخم کرده بود و سالار مغرور دستور میداد آخر کارکمی صبحانه خوردم سالار از جاش بلند شد و گفت مامان از این به بعدکارهای مربوط به خودمون رو گلبهار انجام میده ، چرا باید یه غریبه برامون صبحانه و غذا بکشه گلبهار هست خودش همین کارها رو انجام میده روی میز که مرتب شد سالار گفت بیا بریم گلبهار پس یادت باشه از این به بعد صبحانه و ناهار و شام خانواده رو تو میکشی و نظارت میکنی ، حرفی برای گفتن نداشتم ازسالن غذا خوری اومدیم بیرون ، سالار جلو جلو میرفت و منم پشت سرش وارد اتاق شدیم ، سالار نگاهی به اتاق کرد که مرتب و تمیز شده بود گفت کی اینجا رو مرتب کرده ؟ گفتم من رختخواب رو جمع کردم.سالار گفت خب تو نیاز به ندیمه نداری خودت از این بعد کارهای مربوط به خودمون و اتاق رو انجام میدی با کسی هم تو این عمارت گرم نمیگیری و حرف نمی زنی مگر در مواقع ضروری. چاره ای نداشتم ، هر چی سالار میگفت بایدچشم میگفتم. خودم رو سپردم به دست روزگار و زمان تا ببینم چی پیش میاد و سالار کی میخواد از گناه من صرف نظر کنه اکثراوقات تو اتاقم تنها بودم و نزدیک ناهار که میشد خودم میرفتم و میز رو مرتب میکردم و منتظر میموندم تا غذاها بیاد.خودم میچیدم و برای همه میکشیدم تنها حسنش این بود که تو سالن غذا خوری کنار سالارمینشینم.کارم شده بود همین از صبح به کارهای خونه و اتاق پذیرایی برسم و بقیه ی روز رو تنها باشم و شب آخر وقت سالار بیاد تو اتاق و روی تخت ولو بشه و منم پایین تخت از دور نگاهش کنم. حال روحی م خیلی خراب بود همش خودم رو سرزنش میکردم که ای کاش زودتر به سالار گفته بودم شاید عکس العملش این نبود.خدایی در تمام اوقاتی که تو دوران عقدمون من تو فکر میرفتم سالارمیگفت مشکل و دردت رو بگو به من، حلش میکنم پیش خودم میگفتم کاش گفته بودم هر چند که معلوم نبود واکنشش همون موقع چی بود.تقریبا سه ماه از ازدواجمون گذشته بود. همه فکر میکردن که منو سالار چه شبهای عاشقانه ی خوشی رو با هم سپری کردیم اما دریغ از یک نگاه گرم از سالار.کلا شده بودم یه کلفت باکلاس. تنها کسی که گاهی به همه اعتراض میکرد چرا به گلبهار کارمیدین و باهاش مثل عروس خانواده رفتار نمیکنید، ارسلان بود که اونم باچشم غره ی مادرش و سالار ساکت میشد.اون شب تولد ارسلان بود خونه پر بود ازمهمونای جور وا جور ، در کمال تعجب دیدم سالار قبل از بیرون رفتن از اتاق گفت امروز برای آرایشت دو نفر میان لباس میارن بپوش واسه تولد ارسلان، اونجا تو جشن هم کنار خودم میشینی چشمی گفتم و با چشم رفتنش رو دنبال کردم دوستش داشتم سالار اولین عشقم بود و واقعا عاشقانه های زیادی با هم داشتیم ، برای به دست آوردنم جلوی خانواده ش وایستاده بود و این چیز کمی نبود. گاهی اینقدر دلتنگ اون روزا میشدم و دلم هوس یک نگاه عاشقانه ازش رو داشت که تو تنهاییم گریه میکردم اما سالار مثل یک کوه یخ شده بود و انگار اصلا منو نمیدید