#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلوششم
سالار در حالی که از شدت عصبانیت تمام لباسم رو پاره کرده بود منو که مثل پرکاهی تو مشتش بودم گوشه ی اتاق پرت کرد و گفت دور و بر من نپلک گلبهار ، از این به بعد هم حق نداری جز برای غذا خوردن از اتاقت بیرون بیای خوب به حرفام گوش کن گلبهار ، رواعصاب من نرو ، نزدیک من نشو، کاردست خودتو من میدی ، در حالی که تمام بدنم از شدت ترس میلرزید لباسم رو عوض کردم و روی تشک مچاله شدم سالار پنجره رو باز کرد و سیگار پشت سیگار کشید و آخرین پک سیگار رو زد و آهی کشید و برگشت توی تختخواب و خوابید اون شب تا صبح گریه کردم و ازغصه خوابم نبرد فردای اون روز بیدار که شدم سالار تو اتاق نبود چند دقیقه ای گذشت رختخواب اتاقم رو جمع کردم که ندیمه ها اومدن دنبالم برای صرف صبحانه ، آروم و ناامید از پله ها پایین رفتم سالار تو سالن پشت میز نشسته بود ارسلان و ارباب و زنش هم نشسته بودن طبق معمول کنار سالار نشستم سالار به ندیمه ها گفت برین بیرون بعد رو به من گفت پاشو برای ارباب و مادرم چای بریز بدون اینکه حرفی بزنم پاشدم و استکان های همه رو از چای پر کردم و برگشتم سر جام. سالار با اخم گفت من چای نمیخورم برام شیر بریز ارسلان تو چی میخوای ؟ارسلان با تعجب گفت همین چای خوبه بیا بشین زن داداش زن ارباب انگار از این برخورد سالار با من خوشحال بود و دلش خنک شده بودهمین که نشستم کنار سالار ، سالار گفت مامان چی میخوری واسه صبحانه؟تخم مرغ عسلی دوست داری گلبهار برات پوست میکنه بعد با اشاره به من فهموند که تخم مرغها رو پوست بکنم و روی میز بزارم کاری که خدمه ها و ندیمه ها هرروز انجام میدادن. ارباب هیچی نمیگفت اما زن ارباب لبخند رضایت روی لبش بود اون روز تمام کارهای خدمات رو تو سالن غذا خوری من انجام دادم ارسلان اخم کرده بود و سالار مغرور دستور میداد آخر کارکمی صبحانه خوردم سالار از جاش بلند شد و گفت مامان از این به بعدکارهای مربوط به خودمون رو گلبهار انجام میده ، چرا باید یه غریبه برامون صبحانه و غذا بکشه گلبهار هست خودش همین کارها رو انجام میده روی میز که مرتب شد سالار گفت بیا بریم گلبهار پس یادت باشه از این به بعد صبحانه و ناهار و شام خانواده رو تو میکشی و نظارت میکنی ، حرفی برای گفتن نداشتم ازسالن غذا خوری اومدیم بیرون ، سالار جلو جلو میرفت و منم پشت سرش وارد اتاق شدیم ، سالار نگاهی به اتاق کرد که مرتب و تمیز شده بود گفت کی اینجا رو مرتب کرده ؟ گفتم من رختخواب رو جمع کردم.سالار گفت خب تو نیاز به ندیمه نداری خودت از این بعد کارهای مربوط به خودمون و اتاق رو انجام میدی با کسی هم تو این عمارت گرم نمیگیری و حرف نمی زنی مگر در مواقع ضروری. چاره ای نداشتم ، هر چی سالار میگفت بایدچشم میگفتم. خودم رو سپردم به دست روزگار و زمان تا ببینم چی پیش میاد و سالار کی میخواد از گناه من صرف نظر کنه اکثراوقات تو اتاقم تنها بودم و نزدیک ناهار که میشد خودم میرفتم و میز رو مرتب میکردم و منتظر میموندم تا غذاها بیاد.خودم میچیدم و برای همه میکشیدم تنها حسنش این بود که تو سالن غذا خوری کنار سالارمینشینم.کارم شده بود همین از صبح به کارهای خونه و اتاق پذیرایی برسم و بقیه ی روز رو تنها باشم و شب آخر وقت سالار بیاد تو اتاق و روی تخت ولو بشه و منم پایین تخت از دور نگاهش کنم. حال روحی م خیلی خراب بود همش خودم رو سرزنش میکردم که ای کاش زودتر به سالار گفته بودم شاید عکس العملش این نبود.خدایی در تمام اوقاتی که تو دوران عقدمون من تو فکر میرفتم سالارمیگفت مشکل و دردت رو بگو به من، حلش میکنم پیش خودم میگفتم کاش گفته بودم هر چند که معلوم نبود واکنشش همون موقع چی بود.تقریبا سه ماه از ازدواجمون گذشته بود. همه فکر میکردن که منو سالار چه شبهای عاشقانه ی خوشی رو با هم سپری کردیم اما دریغ از یک نگاه گرم از سالار.کلا شده بودم یه کلفت باکلاس. تنها کسی که گاهی به همه اعتراض میکرد چرا به گلبهار کارمیدین و باهاش مثل عروس خانواده رفتار نمیکنید، ارسلان بود که اونم باچشم غره ی مادرش و سالار ساکت میشد.اون شب تولد ارسلان بود خونه پر بود ازمهمونای جور وا جور ، در کمال تعجب دیدم سالار قبل از بیرون رفتن از اتاق گفت امروز برای آرایشت دو نفر میان لباس میارن بپوش واسه تولد ارسلان، اونجا تو جشن هم کنار خودم میشینی چشمی گفتم و با چشم رفتنش رو دنبال کردم دوستش داشتم سالار اولین عشقم بود و واقعا عاشقانه های زیادی با هم داشتیم ، برای به دست آوردنم جلوی خانواده ش وایستاده بود و این چیز کمی نبود. گاهی اینقدر دلتنگ اون روزا میشدم و دلم هوس یک نگاه عاشقانه ازش رو داشت که تو تنهاییم گریه میکردم اما سالار مثل یک کوه یخ شده بود و انگار اصلا منو نمیدید
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا