#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلوهشتم
اما سالار بیخیال بود و وقتی نگاهش بهم میفتاد میخندید و دست تکون میداد تا بیشتر جلب توجه کنه و بیشتر نگاهش کنم حالم خیلی بد بود اما کاری از دستم برنمیومد، چون سالار گفته بود هر کاری کردم حق ندارم حرفی بزنم و کاری کنم ، عمه گاهی نگاهم میکرد و چهره ی ناراحتم رو میدید و متوجه ی غم توصورتم بود اما مادر سالار خوشحال بود و پسرش رو تشویق میکرد و قربون صدقه ش میرفت، عمه نگاهی به صورتم انداخت انگار غم پنهان شده تو صورتم رو دید با لبخند گفت جوونن دیگه عمه جان مردا هزار تا دختر هم که دورشون باشن و باهاشون بخندن و برقصن مهم نیست
مهم اینه که شب تو کنارش میخوابی و تو رو انتخاب کرده برای مادر بچه هاش ، برای زندگی یک عمر، اینا گذرا و لحظه ای هستن زیاد سخت نگیر، اصلا اهمیت نده به این موضوع ، هر چی کمتر حساسیت نشون بدی خودش خجالت میکشه و این کاراش رو کم میکنه ، ببین بین اون همه دختر داره میرقصه اما همش نگاش سمت توئه، لبخندی با درد روی لبم نشست و در جواب عمه گفتم کاری ندارم عمه جان یک شبه دیگه اونم تولد تنها برادرشه خوش باشه، آه توی سینه م رو قورت دادم و با چشمهای پر شده از اشک به سالار نگاه کردم. عمه راست میگفت کلا ارباب ها به یکی دو تا زن بسنده نمیکردن همین زن ارباب با اون جلال و قدرتش و اون همه زیبایی ای که به عنوان یه زن میانسال داشت و نشان از زیبایی بیشترش در دوران جوانیش میداد، چند تا هوو سرش اومده بود و مطمئنأ خیلی چیزا رو تحمل کرده بود اما من مشکلم رقصیدن سالار نبود، مشکلم دردی بود که نمیتونستم به کسی بگم چون به اولین کسی که اون همه دوسش داشتم و اونم ادعای دوست داشتننم رو داشت، که گفتم گرفتار شدم و باورم نکرد حالا دیگه جرات و قدرت گفتن به هیچ کس رو نداشتم حتی به عمه که همیشه پشت و طرفدار من بود، حتما اونم باورم نمیکرد و اینجوری بدتر آبروم پیش همه میرفت و سالار هم معلوم نبود دوباره چه عکس العملی نشون بده ، همین که به کسی موضوع رو نگفته بود و حفظ آبرو کرده بود جای شکر داشت ، با لبخند مصنوعی روی لبم سالار رو دنبال میکردم، میون این همه غصه نگاه ارسلان هم اذیتم میکرد،البته نگاهش با محبت بود اما من این محبت رو از سالار میخواستم نه ارسلان ، به همین خاطر هر بار که نگاهش به من تلاقی میکرد ناخودآگاه اخمی روی پیشونیم مینشست و نگاهم رو می دزدیدم و روی سالار میانداختم.بالاخره آخر شب شد و شام ون شیرینی خورده شد و مهمونا خسته شدن و هر کس رفت تو اتاقی برای خوابیدن ، منم که کلی از نشستن روی صندلی کلافه بودم سریع رفتم تو اتاقم مشغول درآوردن لباس سنگین مجلسی م بودم که سالار اومد تو اتاق، نگاهی به من کرد و سریع سرش رو برگردوند و گفت هنوز لباست رو عوض نکردی ؟ زود باش من خوابم میاد میخوام بخوابم. با لبخند گفتم چشم الان چراغ رو خاموش میکنم ، سریع لباسم رو عوض کردم و حین عوض کردن جرات پیدا کردم.جرات پیدا کردم و گفتم خیلی قشنگ میرقصیدی ، انشالله عروسی ارسلان بشه تو شاد باشی و بخندی، خنده قشنگ ترت میکنه. سالار لباسش رو عوض کرد و روی تخت دراز کشید و بدون اینکه حرفی بزنه پتو رو روی خودش کشید و گفت نور اون چراغ رو کم کن. نور چراغ رو کم کردم و ادامه دادم راستی دستت درد نکنه بابت لباسی که برام سفارش دادی خیلی قشنگ بود. کاملا اندازه ی تنم بود همه میگفتن خیلی بهت میاد ، از نظر تو هم خوب بود تو تنم ؟ من که عاشق رنگش شدم تو خیلی خوش سلیقه ای سالار ممنونم ازت بابت همه چیز ، سالار گفت چقدر حرف میزنی بخواب دیگه من خسته م ، چشمی گفتم و رختخوابم رو پهن کردم روی زمین و دراز کشیدم. نگاه و محبت و نوازشش رو کاملا از دست داده بودم ، روی زمین دراز کشیدم و گفتم سالار ؟نمیشه منو ببخشی ؟ نمیشه یه فرصت دیگه بهم بدی برای اثبات خودم؟نمیشه یکم با من راه بیای ؟ منتظر جواب سالار بودم که صدای خر و پفش روشنیدم. با دلی پر از غصه و چشمی نمدار و بغضی توی گلوم خوابم برد بیدار که شدم سالار نبود ، از جام بلند شدم و روی تختی که سالار خوابیده بود دراز کشیدم و پتویی که روش انداخته بود رو بوییدم و روی سرم انداختم و بوی تن سالار که روی رختخوابش جا مونده بود رو بوییدم. دوباره خوابیدم ، از این مدل زندگی خسته شده بودم حال خوبی نداشتم چند ماه گذشته بود و سالار حتی رغبت نمیکرد با من حرف بزنه منم دیگه کم آورده بودم پیش خودم میگفتم کاش بهش نمیگفتم، سالار شب عروسیمون تو حال خودش نبود و اصلا متوجه ی این موضوع نبود منم که نشون رو داده بودم اصلا نباید بهش میگفتم تا اینجوری از چشمش نمیفتادم ،
ادامه دارد
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسی هست هنوز به آدم ترسو بگه بزدل؟ 🙄
🧐والا یا این بزه دل نداره یا دل، بز نداره، نمیدونم چی گفتم، چون ترسیدم، می فهمی ترسیدم😂
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱