3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
706.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در المپیک باستان، ورزشکاران کاملا برهنه مسابقه میدادند!
🔸 این رسم از المپیک ۷۲۰ قبل از میلاد آغاز شد و به حدی جدی گرفته میشد که حتی زنان متاهل اجازه تماشا مسابقات را نداشتند. برندهها به جای مدال، تاجی از برگ زیتون وحشی دریافت میکردند.
جالبه بدونید واژه «ژیمناستیک» از کلمه یونانی «gymnos» به معنی «برهنه» گرفته شده است!
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهلونهم
بعد پیش خودم فکر میکردم اگر سالار بعدها میفهمید که بدتر میشد یا اینکه چطور با یک عمر عذاب وجدان زندگی میکردم ؟ هر چی میگذشت من غمگین تر و افسرده تر میشدم و سالار از من دورتر میشد. اون روز عمه مهمون ارباب بود و من طبق دستور سالار ازشون پذیرایی کردم. عمه رو به سالار گفت سالار من فردا میرم خونه ی خودم اجازه بده گلبهار رو با خودم ببرم اصلا این دختر از این عمارت در نمیاد ، یکم به زنت برس سالار . ارسلان در ادامه ی حرف عمه گفت اصلا چطوره همه با هم بریم یه مسافرت ، مثلا بریم چند روز شهر، سالار بیا با عروست خیلی بهتر خوش میگذره. سالار خندید و گفت باشه عمه جان گلبهار رو با خودت ببر فردا، بعد خودم میام دنبالش.با اینکه دلم نمیخواست از سالار دور باشم اما واقعا نیاز داشتم کمی استراحت کنم ، فکرم ذهنم قلبم از رفتار سالار در فشار بود فردای اون روز همراه عمه خانم راهی دیارش شدیم. ارسلان همراه ما اومد و ما رو رسوند وقتی رسیدیم خونه ی عمه ارسلان گفت گلبهار اگر چیزی لازم داشتی پیغام بده برات ردیف کنیم ، میدونی که سالار چند روزنیست داره میره شهر شما رو سپرد به من. هر چی خواستی بگو رو در بایستی نکن. خنده ی تلخی روی لبم نشست سالار به من چیزی نگفته بود و صرفا به خاطر اینکه منو با خودش جایی نبره ازعمه خواسته بود منو با خودش بیاره ، از اینکه منو سالار هیچ چیزمون شبیه زن و شوهر نبود غصه دار بودم، از ارسلان تشکر کردم و گفتم باشه اگه چیزی خواستم میگم بهتون ، سالار نگفت چند روز میمونه؟ آخه من ازش پرسیدم هی مسخره بازی در آورد و نگفت میشناسیش که ، ارسلان خندید و گفت احتمالا یک هفته کارش طول بکشه ، یه سری اراضی رو فروخته میخواد تو شهر خونه بخره منم که حوصله ی این کارها رو ندارم گفتم خودش بره ، از ارسلان تشکر کردم و اومدم تو اتاق عمه، عمه خانم لباسش رو عوض کرده بود و روی تخت نشسته بودمنو که دید خندید و گفت خب عروس خانم اولین بار بعد از عروسیت اومدی خونه ی من یه کادوی خوب پیشم داری حالا لباست عوض کن و بیا یکم از خودت و سالار بگو. ببینم ، بینتون خوبه ؟ با هم خوشین؟ مشکلی پیش نیومده؟ عمه مادرانه و مهربون سوال میکرد و من چقدررررر دلم میخواست از خودمو مشکلم و سالار و .... بگم و ازش کمک بخوام اما ترسی عجیب تو وجودم بود.هم از واکنشی که عمه نشون میداد و نمیدونستم چیه ، هم از رفتار سالاروقتی میفهمید من موضوع رو به عمه گفتم.لبخندی زدم و گفتم عمه جان همه چیز خوبه خدا رو شکر ، منو سالار هم با هم خوشیم سالار یه وقتایی خسته است و بی حوصله که دیگه همه ی مردهاهمینن، عمه گفت چرا کار عمارت رو تو انجام میدی؟ اون همه کلفت نوکر ... تو عروس اون خانواده ای ، مادر سالار که عقل نداره نمیفهمه وقتی ازعروسش جلوی کلفت نوکرا کار میکشه ارزش پسرش هم پایین میاره ، از سالار بعیده که هیچی نمیگه ، گفتم نه عمه جان من کار خاصی نمیکنم فقط صبحانه ناهار و شام رو میکشم برای همه که اونم چیز خاصی نیست من خودم به سالارگفتم ما خانواده ایم، چرا غریبه برامون غذا بکشه اینجوری محبت بینمون بیشتر میشه سالار هم قبول کرد ، عمه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت امیدوارم اینجور باشه. از مادر سالار بعیده این جور چیزا رو بفهمه و به چشمش بیاد ، خب تعریف کن عمه جان ، بازم از خودت و سالار بگو ، عمه انگار چیزی میدونست یا دوست داشت از چیزی باخبر بشه یا چیزی از من بشنوه که اینقدراصرار بر این داشت که من از سالار بگم اما من نمیتوانستم حرفی بزنم.اون روز کنار عمه سریع گذشت و شب مثل قدیم راحت تا صبح خوابیدم. جالب بود ارسلان تموم اون چند روز رو که من اونجا بودم صبح زود با نون تازه و سرشیر و پنیر میومد و اول صبح صبحانه رو با ما میخورد. عمه با خنده بهش میگفت نون که داریم ارسلان چرا هر روز نون تازه میاری، ارسلان هم در جواب میگفت دیگه به عشق تو عمه جان گفتم این هفته رو که من میام و میرم نون تازه بپزن، تازه خبر نداری سرشیر و پنیر هم خودم از گاو گرفتم.عمه بلند بلند خندید و گفت آره تو که راست میگی ارسلان خندید و گفت عمه دو روز دیگه سالار میاد خانمش رو از ما صحیح سلامت تحویل بگیره بهش برسیم نگه به خانم من بد گذروندین، خندیدم ای دل غافل کسی خبر نداره که سالار حتی به من نگاه نمیکنه ، گفتم ارسلان خان واقعا ازتون ممنونم اینجا که به من خیلی خوش میگذره اما خبر ندارم سالار بیچاره چکار میکنه ؟چی میخوره ؟ کجا میخوابه؟ارسلان آهی کشید و گفت ای بابا کاش یکی پیدا میشد ما رو این همه دوست داشت.اصلا این سالار مهره ی مار داره همه دوسش دارن، از بچگی اینجوری بوده ها مگه نه عمه جان ؟بعد رو به من گفت نترس زن داداش سالار الان بهترین غذاها رومیخوره،بهترین جاها میره بهترین تفریح میکنه خیالت راحت بهش بد نمیگذره.