eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.5هزار دنبال‌کننده
40.5هزار عکس
6.8هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
🌍 غار بلور در مکزیک بزرگ‌ترین بلوری که تاکنون در این غار پیدا شده 11 متر درازا، چهار متر قطر و 55تن وزن دارد. هوای درون غار بسیار گرم است و دمای آن به 58 درجه سانتیگراد می‌رسد. 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 اولين پله برقى گرد و مورب جهان که در بزرگترين مركز تجارى شانگهاى چين قرار دارد.این پله برقی نقش آسانسور را نیز دارد و درنوع خود عجیب است 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 برخی از مردان ژاپنی از تراشیدن سر خود به عنوان راهی برای اعتراف به گناه استفاده می کنند. مردم عادی، سیاستمداران و ستاره های دنیای موسیقی نیز ممکن است دست به این کار بزنند. گاهی نیز زنان برای نشان دادن ندامت از انجام کاری خاص، موهای خود را کوتاه می‌کنند. 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌍 اگه شما یک قسمت به اندازه سر سوزن از خورشید رو بر روی زمین قرار بدین، و در فاصله 150 کیلومتری ازش بایستید باز هم از شدت گرما خواهید مرد! 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
جالبه بدونید در ایالات متحده، افرادی که  هنگام تماشای فیلم های ترسناک بر اثر سکته قلبی می میرند  بسیار بیشتر افرادی هستند که در هنگام چتربازی میمیرند .... 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
خودروها در آینده ذهن راننده را می‌خوانند ! یک شرکت خودروسازی درحال توسعه یک فناوری موسوم به مغز به خودرو است که خواهد‌ توانست قصد شما برای نحوه راندن خودرو و گاز دادن را پیش‌بینی کند! 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مزرعه پدرم تو آتیش سوخت، تمام محصول اون سال از بین رفت و ما علاوه بر خورد و خوراک دیگه چیزی برای مالیات دادن به هم ارباب نداشتیم، شبانه پدرم منو از ده دور کرد چون ارباب هر خانواده ای را که مالیات نمی داد، بزرگ ترین دختر خانواده اش را به کلفتی می برد اما....
سالار با عصبانیت گفت واسه خوش گذرانی نرفته بودم، واسه کار رفته بودم. گفتم شهر رو نمی‌گم امروز توی باغ رو میگم ، سالار با تعجب برگشت و با خشم نگاهی به صورتم انداخت و گفت چی؟؟؟ تو زاغ سیاه منو چوب میزنی؟ به تومربوط نیست من با کی و کجا هستم و چکار میکنم ؟ با بغض گفتم با لیلااا، تا اسم لیلا رو آوردم سالار محکم توی دهنم زد و گفت دیگه نبینم تو کار من دخالت کنی فهمیدی ؟ لیلا یا هر دختر دیگه ای ، من با هر کس که بخوام میپرم، از تو هم واهمه ای ندارم. تو هم دهنت رو می‌بندی و دیگه بزرگتر از دهنت حرف نمی زنی،منو میخواستی داشته باشی داری دیگه میخواستی از دستم ندی، ندادی دیگه،بقیه ش به تو مربوط نیست. قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم سالار چک دیگه ای تو صورتم زد و گفت امشب از این اتاق بیرون نمیای فهمیدی؟ همینجا میمونی تا مهمونا برن، حق نداری از اتاق بیرون بیای، باور نمی‌کردم این آدمی که رو به روی من  ایستاده همون آدمیه که من جونم رو براش میدادم. این همون سالاریه که آرزوی داشتنش منو دیوونه کرده بود سالار از در بیرون رفت. در حالی که سعی داشتم غرور خودمو حفظ کنم دستمالی برداشتم و صورتم رو پاک کردم و در رو باز کردم و به سالار که حالا وسطای پله ها رسیده بود گفتم سالارمادر گفته لباس مناسب بپوشم و امشب حضور داشته باشم. من روی حرف خانم خونه نمیتونم حرف بزنم ، سالار عصبانی نگاهی بهم کرد و گفت بیرون نمیای گلبهار ؟ همین که گفتم. با صدای بلند گفتم جواب مادرت رو خودت بده. بعد در اتاق رو بستم انگار دیوونه شده بودم روی حرف سالار حرف زدم و جلوش وایستاده بودم. کمی از عواقبش میترسیدم اما بعد از شش ماه دیگه خسته شده بودم. رفتار اون روز و اون شب سالار برام غیر قابل تحمل بود. صورتم رو شستم و با دستمال گوشه های لبم رو پاک کردم با غرورمونده در وجودم لباس مناسب پوشیدم و صورتم رو کرم زدم و از رژلبی که داشتم روی لبهای ترک خورده م مالیدم اما غم تو صورتم رو نمی‌تونستم کاری کنم. منتظر بودم که کسی برای مهمونی بیاد دنبالم.مطمئن بودم زن ارباب منو تومهمونی میخواد چون دوستای جدید سالار میدونستن سالار زن داره و نمیشد زنش رو پنهان کنن، همین هم شد، نیم ساعتی از رفتن سالار گذشته بود که صدای در اتاق اومد. با صدای گرفته گفتم بیا تو، در باز شد ارسلان بود نگاهی ازهمون جلوی در بهم کرد و گفت مادر گفت بیام دنبالت، گلبهار صورتت چی شده ؟ نگاهم‌ رو ازش دزدیدم. ارسلان در حالی که در اتاق رو باز گذاشته بود اومد داخل اتاق گفت نگفتم به روش نیار، من خودم باهاش حرف میزنم؟ ببین با خودت چکار کردی ؟ خب آدمی که خلاف می‌کنه معلومه هیچ وقت گردن نمیگیره، بعد در حالی که زیر لب غر میزد جعبه ی کرم رو از روی میز گوشه ی اتاق آورد و گفت بمال روی صورتت، جای دست اون نامرد محوبشه از رو صورتت. چشمام اشکی بود اما دیگه تصمیم داشتم جلوی سالاروایستم دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم تهش این بود که طلاقم میداد ، حسابی صورتم رو کرم زدم و همراه ارسلان از اتاق بیرون رفتم. تو اتاق مهمانی همه نشسته بودن و در کمال وقاحت لیلا کنار سالارنشسته بود. با اطمینان رفتم کنار سالار و به لیلا گفتم شما جای من نشستی خانم، لطفاً جاتون رو عوض کنید.لیلا نگاهی به سالار کرد و با غیظ از جاش بلند شد و من کنار سالار نشستم.سالار نگاهی با اخم بهم کرد اما نمی‌تونست چیزی بگه.سالار بدون اینکه حرفی بزنه با نگاه لیلا رو دنبال کرد و منم راضی از کاری که کرده بودم  لبخند زورکی ای روی لبم نشوندم و به مهمان ها نگاه کردم. به خاطر کرم زیادی که زده بودم و رژلبی که روی لبم بود، صورتم قشنگ شده بود. زن ارباب که از اصل ماجرا باخبر نبود انگار از این مدل آرایش و لباس پوشیدن من راضی بود. لبخند کمرنگی بهم زد و مهمونی ادامه پیدا کرد. از اونجا که من حساب کتاب بلد بودم و خواندن نوشتن هم میدونستم مهمونای جدید و دوستای جدید سالار فکر میکردن من هم یه تحصیل کرده و اشرافی هستم به همین خاطر باهام حرف میزدن و نظرمیپرسیدن، سالار گاهی نگاهی بهم میکرد و چیزی نمی‌گفت منم نمی‌دونستم بعد از این ماجرا چه اتفاقی میفته و بعد از مهمونی سالار واقعا چه عکس العملی نشون میده فقط این کار توی اون لحظه دلم رو آروم کرده بود، احساس میکردم محبت سالار برای همیشه از دلم رفته و دیگه هیچ مهری بهش ندارم، فقط نمی‌خواستم اون روز و اون شب جلوی لیلا کم بیارم مهمونی تموم شد و مهمونا بعد از خوردن شام و کمی گفتمان، توی اتاق های مخصوص برای خواب رفتن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اون شب سالار فقط با آقایون رقصید و جرات نکرد دیگه با لیلا یا دختر دیگه ای برقصه البته صورت سرخ شده ی لیلا هم تماشایی بود انگار اون چک رو لیلا به جای من خورده بود و صورتش قرمز شده بود.ارسلان هر از گاهی به من نگاه میکرد و لبخند میزد انگار از کارم خوشش اومده بود. آخر شب شد و بعد از خداحافظی  بدون اینکه منتظر سالار بمونم رفتم سمت اتاقم. سالار کمی بعد سمت اتاق راه افتاد. صدای ارسلان رو شنیدم که سالار رو صدا میکرد. بدون توجه به صداها رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم و کرم و رژ روی لبم رو پاک کردم و‌ نور چراغ رو کم کردم و توی رختخواب دراز کشیدم مطمئن بودم ارسلان در مورد باغ و لیلا و صورت من و ... امشب با سالار کلی حرف برای گفتن داره. بیخیال و سرد شده از سالار و عشق الکی و .... چشمام رو بستم و خوابم برد. تصمیم داشتم ازفردای اون روز آدم دیگه ای بشم ، زنی که سالار مجبور بشه طلاقش بده ، از اونجایی که همه ی شواهد شب عروسی نشان پاکی منو دیده بودن، پس هیچ‌ کس حرف سالار رو باور نمی‌کرد. من مهریه م رو می‌گرفتم و از عمارت میرفتم.دیگه کوچکترین حسی به سالار نداشتم. البته اون شب این طور فکرمیکردم و نمی‌دونستم واقعا فردا چه اتفاقی خواهد افتاد، خوابم برده بود، دم دمای صبح بود صدای جیرجیر در باعث شد چشمام رو باز کنم. سالار بود کلافه و خسته وارد اتاق شد کتش تو دستش بود بی حوصله و کلافه وارد اتاق شد و کتش رو گوشه ای پرت کرد و بدون اینکه لباسش رو عوض کنه روی تخت ولو شد دستش رو روی پیشانیش گذاشت و سریع خوابش برد. صبح با صدای بسته شدن در از خواب بیدار شدم. سالار رفته بود. از جام بلند شدم و کارهای روتین رو انجام دادم و اتاق رو مرتب کردم و موهام رو شونه کردم و برای خوردن صبحانه از اتاق بیرون رفتم اما سمت سالن عمارت نرفتم ، رفتم سمت مطبخ، آشپزها ازصبح زود مشغول میشدن و بوی غذایی که واسه ناهار میپختن از اول صبح کل فضای عمارت رو پر میکرد. رفتم داخل مطبخ ، آشپزباشی با دیدن من از جاش بلند شد و گفت خانم اینجا چکار میکنید؟قدم سر چشم ما گذاشتین، بنده خداها چون من عروس دربار بودم احترام میزاشتن و رعایت ادب میکردن. خندیدم و گفتم هوس کردم امروز با هم اینجا صبحانه بخوریم ، مثل قبل که میومدم عمارت ، همونجور راحت و خودمونی. چند تا از خدمه ها سریع یه سینی تمیز رو پر کردن از خوراکی های مخصوص صبحانه و نون داغ گذاشتن و گفتن بفرما خانم،بفرما نوش جان، روی زمین گوشه ی مطبخ نشستم و از آشپزها و خدمات خواستم با هم صبحانه بخوریم. خیلی خوب بود همگی یه دست و یه رنگ کنار هم صبحانه خوردیم. خدمه هایی که واسه عمارت صبحانه برده بودن بعد از برگشت از عمارت با تعجب به من نگاه میکردن یکیشون گفت وای خانم تو سالن همه منتظر شما بودن برای صبحانه خوردن سالار خان هم چند بار پرسید که هنوز تو اتاق هستین؟ ما هم نمی‌دونستیم گفتیم بله خانم خوابن، شما اینجا چکار میکنید ؟ خندیدم و گفتم هیچی یه صبحانه ی جانانه میخورم.صبحانه رو که کامل خوردم رفتم سمت عمارت، همه دور میز نشسته بودن. زن ارباب نگاهی بهم کرد و گفت چقدر می‌خوابی ؟ ما صبحانه مون روخوردیم. گفتم نوش جان خانم جان منم صبحانه خوردم. الان با من کاری ندارین من به کارهای خودم برسم ؟ سالار نگاهی بهم کرد و زیر چشمی نگاهی به جای کبودی توی صورتم انداخت، به روی خودم نیاوردم و گفتم من امروز کمی خرید دارم باید برم شهر، سالار با تعجب گفت هر چی میخوای بگو برات میخرن،امروز هر کسی رفت شهر بهش لیست خرید می‌دیم. گفتم نه خودم می‌خوام برم، خودم می‌خوام با سلیقه ی خودم خرید کنم. کسی هست بخواد بره شهر؟ من باهاش میرم. سالار با تعجب گفت مهمان داریم گلبهار.سری تکون دادم و گفتم با مهمونات هم میتونم برم شهر ، خرید میکنم و برمیگردم. همه با تعجب نگام میکردن چون هیچ وقت چیزی نمی‌خواستم و خواسته ای نداشتم اما اصرار من برای خرید اونم تو شهر براشون قابل هضم نبود.سالار از جاش بلند شد و گفت گلبهار بیا بیرون کارت دارم. سالار اصلا با من حرف نمی‌زد اما اون روز مجبور به حرف زدن شد دنبالش از سالن اومدم بیرون سالار رفت سمت اتاق  منم پشت سرش رفتم وقتی وارد اتاق شدم سالار در رو بست و گفت چه کار داری می‌کنی گلبهار ؟ حواست رو جمع کن با من بازی نکن چی تو‌ سرته ؟ من به اندازه ی کافی ازت متنفر هستم بدترش نکن کاری نکن مرگ آرزوت بشه لبخندی زدم و گفتم من با تو کاری ندارم سالار عروس این خانواده م و خرید مخصوص دارم ، میتونی با من بیا شهر نمیتونی کسی رو امین کن باهاش برم شهر سالار دستش رو بالا برد که منو بزنه. دستش رو گرفتم و گفتم سالار من از تو نمی‌ترسم دیگه برام مهم نیست دوستم داری یا ازم بدت میاد، منو نمی‌خوای طلاقم بده شر و شور و آبروریزیش هم با خودم. ادامه دارد