eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23هزار دنبال‌کننده
40.4هزار عکس
6.8هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
مزرعه پدرم تو آتیش سوخت، تمام محصول اون سال از بین رفت و ما علاوه بر خورد و خوراک دیگه چیزی برای مالیات دادن به هم ارباب نداشتیم، شبانه پدرم منو از ده دور کرد چون ارباب هر خانواده ای را که مالیات نمی داد، بزرگ ترین دختر خانواده اش را به کلفتی می برد اما....
سالار با عصبانیت گفت واسه خوش گذرانی نرفته بودم، واسه کار رفته بودم. گفتم شهر رو نمی‌گم امروز توی باغ رو میگم ، سالار با تعجب برگشت و با خشم نگاهی به صورتم انداخت و گفت چی؟؟؟ تو زاغ سیاه منو چوب میزنی؟ به تومربوط نیست من با کی و کجا هستم و چکار میکنم ؟ با بغض گفتم با لیلااا، تا اسم لیلا رو آوردم سالار محکم توی دهنم زد و گفت دیگه نبینم تو کار من دخالت کنی فهمیدی ؟ لیلا یا هر دختر دیگه ای ، من با هر کس که بخوام میپرم، از تو هم واهمه ای ندارم. تو هم دهنت رو می‌بندی و دیگه بزرگتر از دهنت حرف نمی زنی،منو میخواستی داشته باشی داری دیگه میخواستی از دستم ندی، ندادی دیگه،بقیه ش به تو مربوط نیست. قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم سالار چک دیگه ای تو صورتم زد و گفت امشب از این اتاق بیرون نمیای فهمیدی؟ همینجا میمونی تا مهمونا برن، حق نداری از اتاق بیرون بیای، باور نمی‌کردم این آدمی که رو به روی من  ایستاده همون آدمیه که من جونم رو براش میدادم. این همون سالاریه که آرزوی داشتنش منو دیوونه کرده بود سالار از در بیرون رفت. در حالی که سعی داشتم غرور خودمو حفظ کنم دستمالی برداشتم و صورتم رو پاک کردم و در رو باز کردم و به سالار که حالا وسطای پله ها رسیده بود گفتم سالارمادر گفته لباس مناسب بپوشم و امشب حضور داشته باشم. من روی حرف خانم خونه نمیتونم حرف بزنم ، سالار عصبانی نگاهی بهم کرد و گفت بیرون نمیای گلبهار ؟ همین که گفتم. با صدای بلند گفتم جواب مادرت رو خودت بده. بعد در اتاق رو بستم انگار دیوونه شده بودم روی حرف سالار حرف زدم و جلوش وایستاده بودم. کمی از عواقبش میترسیدم اما بعد از شش ماه دیگه خسته شده بودم. رفتار اون روز و اون شب سالار برام غیر قابل تحمل بود. صورتم رو شستم و با دستمال گوشه های لبم رو پاک کردم با غرورمونده در وجودم لباس مناسب پوشیدم و صورتم رو کرم زدم و از رژلبی که داشتم روی لبهای ترک خورده م مالیدم اما غم تو صورتم رو نمی‌تونستم کاری کنم. منتظر بودم که کسی برای مهمونی بیاد دنبالم.مطمئن بودم زن ارباب منو تومهمونی میخواد چون دوستای جدید سالار میدونستن سالار زن داره و نمیشد زنش رو پنهان کنن، همین هم شد، نیم ساعتی از رفتن سالار گذشته بود که صدای در اتاق اومد. با صدای گرفته گفتم بیا تو، در باز شد ارسلان بود نگاهی ازهمون جلوی در بهم کرد و گفت مادر گفت بیام دنبالت، گلبهار صورتت چی شده ؟ نگاهم‌ رو ازش دزدیدم. ارسلان در حالی که در اتاق رو باز گذاشته بود اومد داخل اتاق گفت نگفتم به روش نیار، من خودم باهاش حرف میزنم؟ ببین با خودت چکار کردی ؟ خب آدمی که خلاف می‌کنه معلومه هیچ وقت گردن نمیگیره، بعد در حالی که زیر لب غر میزد جعبه ی کرم رو از روی میز گوشه ی اتاق آورد و گفت بمال روی صورتت، جای دست اون نامرد محوبشه از رو صورتت. چشمام اشکی بود اما دیگه تصمیم داشتم جلوی سالاروایستم دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم تهش این بود که طلاقم میداد ، حسابی صورتم رو کرم زدم و همراه ارسلان از اتاق بیرون رفتم. تو اتاق مهمانی همه نشسته بودن و در کمال وقاحت لیلا کنار سالارنشسته بود. با اطمینان رفتم کنار سالار و به لیلا گفتم شما جای من نشستی خانم، لطفاً جاتون رو عوض کنید.لیلا نگاهی به سالار کرد و با غیظ از جاش بلند شد و من کنار سالار نشستم.سالار نگاهی با اخم بهم کرد اما نمی‌تونست چیزی بگه.سالار بدون اینکه حرفی بزنه با نگاه لیلا رو دنبال کرد و منم راضی از کاری که کرده بودم  لبخند زورکی ای روی لبم نشوندم و به مهمان ها نگاه کردم. به خاطر کرم زیادی که زده بودم و رژلبی که روی لبم بود، صورتم قشنگ شده بود. زن ارباب که از اصل ماجرا باخبر نبود انگار از این مدل آرایش و لباس پوشیدن من راضی بود. لبخند کمرنگی بهم زد و مهمونی ادامه پیدا کرد. از اونجا که من حساب کتاب بلد بودم و خواندن نوشتن هم میدونستم مهمونای جدید و دوستای جدید سالار فکر میکردن من هم یه تحصیل کرده و اشرافی هستم به همین خاطر باهام حرف میزدن و نظرمیپرسیدن، سالار گاهی نگاهی بهم میکرد و چیزی نمی‌گفت منم نمی‌دونستم بعد از این ماجرا چه اتفاقی میفته و بعد از مهمونی سالار واقعا چه عکس العملی نشون میده فقط این کار توی اون لحظه دلم رو آروم کرده بود، احساس میکردم محبت سالار برای همیشه از دلم رفته و دیگه هیچ مهری بهش ندارم، فقط نمی‌خواستم اون روز و اون شب جلوی لیلا کم بیارم مهمونی تموم شد و مهمونا بعد از خوردن شام و کمی گفتمان، توی اتاق های مخصوص برای خواب رفتن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اون شب سالار فقط با آقایون رقصید و جرات نکرد دیگه با لیلا یا دختر دیگه ای برقصه البته صورت سرخ شده ی لیلا هم تماشایی بود انگار اون چک رو لیلا به جای من خورده بود و صورتش قرمز شده بود.ارسلان هر از گاهی به من نگاه میکرد و لبخند میزد انگار از کارم خوشش اومده بود. آخر شب شد و بعد از خداحافظی  بدون اینکه منتظر سالار بمونم رفتم سمت اتاقم. سالار کمی بعد سمت اتاق راه افتاد. صدای ارسلان رو شنیدم که سالار رو صدا میکرد. بدون توجه به صداها رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم و کرم و رژ روی لبم رو پاک کردم و‌ نور چراغ رو کم کردم و توی رختخواب دراز کشیدم مطمئن بودم ارسلان در مورد باغ و لیلا و صورت من و ... امشب با سالار کلی حرف برای گفتن داره. بیخیال و سرد شده از سالار و عشق الکی و .... چشمام رو بستم و خوابم برد. تصمیم داشتم ازفردای اون روز آدم دیگه ای بشم ، زنی که سالار مجبور بشه طلاقش بده ، از اونجایی که همه ی شواهد شب عروسی نشان پاکی منو دیده بودن، پس هیچ‌ کس حرف سالار رو باور نمی‌کرد. من مهریه م رو می‌گرفتم و از عمارت میرفتم.دیگه کوچکترین حسی به سالار نداشتم. البته اون شب این طور فکرمیکردم و نمی‌دونستم واقعا فردا چه اتفاقی خواهد افتاد، خوابم برده بود، دم دمای صبح بود صدای جیرجیر در باعث شد چشمام رو باز کنم. سالار بود کلافه و خسته وارد اتاق شد کتش تو دستش بود بی حوصله و کلافه وارد اتاق شد و کتش رو گوشه ای پرت کرد و بدون اینکه لباسش رو عوض کنه روی تخت ولو شد دستش رو روی پیشانیش گذاشت و سریع خوابش برد. صبح با صدای بسته شدن در از خواب بیدار شدم. سالار رفته بود. از جام بلند شدم و کارهای روتین رو انجام دادم و اتاق رو مرتب کردم و موهام رو شونه کردم و برای خوردن صبحانه از اتاق بیرون رفتم اما سمت سالن عمارت نرفتم ، رفتم سمت مطبخ، آشپزها ازصبح زود مشغول میشدن و بوی غذایی که واسه ناهار میپختن از اول صبح کل فضای عمارت رو پر میکرد. رفتم داخل مطبخ ، آشپزباشی با دیدن من از جاش بلند شد و گفت خانم اینجا چکار میکنید؟قدم سر چشم ما گذاشتین، بنده خداها چون من عروس دربار بودم احترام میزاشتن و رعایت ادب میکردن. خندیدم و گفتم هوس کردم امروز با هم اینجا صبحانه بخوریم ، مثل قبل که میومدم عمارت ، همونجور راحت و خودمونی. چند تا از خدمه ها سریع یه سینی تمیز رو پر کردن از خوراکی های مخصوص صبحانه و نون داغ گذاشتن و گفتن بفرما خانم،بفرما نوش جان، روی زمین گوشه ی مطبخ نشستم و از آشپزها و خدمات خواستم با هم صبحانه بخوریم. خیلی خوب بود همگی یه دست و یه رنگ کنار هم صبحانه خوردیم. خدمه هایی که واسه عمارت صبحانه برده بودن بعد از برگشت از عمارت با تعجب به من نگاه میکردن یکیشون گفت وای خانم تو سالن همه منتظر شما بودن برای صبحانه خوردن سالار خان هم چند بار پرسید که هنوز تو اتاق هستین؟ ما هم نمی‌دونستیم گفتیم بله خانم خوابن، شما اینجا چکار میکنید ؟ خندیدم و گفتم هیچی یه صبحانه ی جانانه میخورم.صبحانه رو که کامل خوردم رفتم سمت عمارت، همه دور میز نشسته بودن. زن ارباب نگاهی بهم کرد و گفت چقدر می‌خوابی ؟ ما صبحانه مون روخوردیم. گفتم نوش جان خانم جان منم صبحانه خوردم. الان با من کاری ندارین من به کارهای خودم برسم ؟ سالار نگاهی بهم کرد و زیر چشمی نگاهی به جای کبودی توی صورتم انداخت، به روی خودم نیاوردم و گفتم من امروز کمی خرید دارم باید برم شهر، سالار با تعجب گفت هر چی میخوای بگو برات میخرن،امروز هر کسی رفت شهر بهش لیست خرید می‌دیم. گفتم نه خودم می‌خوام برم، خودم می‌خوام با سلیقه ی خودم خرید کنم. کسی هست بخواد بره شهر؟ من باهاش میرم. سالار با تعجب گفت مهمان داریم گلبهار.سری تکون دادم و گفتم با مهمونات هم میتونم برم شهر ، خرید میکنم و برمیگردم. همه با تعجب نگام میکردن چون هیچ وقت چیزی نمی‌خواستم و خواسته ای نداشتم اما اصرار من برای خرید اونم تو شهر براشون قابل هضم نبود.سالار از جاش بلند شد و گفت گلبهار بیا بیرون کارت دارم. سالار اصلا با من حرف نمی‌زد اما اون روز مجبور به حرف زدن شد دنبالش از سالن اومدم بیرون سالار رفت سمت اتاق  منم پشت سرش رفتم وقتی وارد اتاق شدم سالار در رو بست و گفت چه کار داری می‌کنی گلبهار ؟ حواست رو جمع کن با من بازی نکن چی تو‌ سرته ؟ من به اندازه ی کافی ازت متنفر هستم بدترش نکن کاری نکن مرگ آرزوت بشه لبخندی زدم و گفتم من با تو کاری ندارم سالار عروس این خانواده م و خرید مخصوص دارم ، میتونی با من بیا شهر نمیتونی کسی رو امین کن باهاش برم شهر سالار دستش رو بالا برد که منو بزنه. دستش رو گرفتم و گفتم سالار من از تو نمی‌ترسم دیگه برام مهم نیست دوستم داری یا ازم بدت میاد، منو نمی‌خوای طلاقم بده شر و شور و آبروریزیش هم با خودم. ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌍 اخیرا فهمیدن یه قبیله تو اندونزی داره جهش ژنتیکی عجیبی می‌کنه!! اینا جد اندر جد ماهیگیر بودن ولی به شیوه‌های معمول ماهیگیری نمیکنن... شیرجه میزنن تو آب و با حبس نفس مدت زیادی زیر آب با نیزه شکار میکنن.طی فرگشت این قبیله طحالشون ۵۰ درصد از طحال یه انسان معمولی بزرگتر شده! 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 چرا اروح ها در شب ظاهر میشوند؟🌚 گفته می شود که ارواح در طول شب فعالیت بیشتری دارند، دلیلش هم این است که در این زمان از شبانه روز، موانع و مزاحمت های الکترونیکی کمتری وجود دارد. همین امر موجب می شود تا گیرنده های روح‌بودنشان قوی تر بشود! 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
•• یچند تا مورد وجود داره که بچه ها درباره زندگیِ قبل از بدنیا اومدنشون میگن •• حتی بعضی از اونها با جزئیات کامل ، اینکه چطوری مردند و چه کسی بودند رو توصیف کردن •• بسیاری از این حرفهارو مورد بررسی و بازبینی قرار داده شده و فهمیدن که حرف بچه ها درست بوده و همچین افرادی با این مشخصات واقعا وجود دارند که مردن(:! 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
درود. وقت همگی بخیر. ۱۸ ساله از کرمانشاه. موضوعی رو که قراره با شما درمیون بزارم بز خلاف اسمش که میگن خاطره، موضوعیه که در حال حاضر گرفتارشیم. خواهر کوچیک من دقیقا سوم مهر ماه تا الان که میشه پنج ماه و سه روز درگیر خوابهای بدی شد. اوایل فقط در حد اذیت شدن توی خواب بود و همش از یه مردی صحبت میکرد که یه قد بلندی داره و چشمهای مشکی و ابروهای بهم پیوسته و موهای بلندی که تقریبا تا شونه هاشه، توی خواب میترسوندش بهش حمله می‌کنه و هزار تا چیز دیگه . هر چقدر که از این موضوع می‌گذشت اوضاع روحی خواهرم بدتر میشد در حدی که حتی شبا با جیغ و گریه از خواب بیدار میشه. گذشت و گذشت تا حدود چهل روز پیش . کشوندم تو اتاق و گفت اجی یه چیزی نشونت بدم بین خودمون میمونه؟گفتم حتما . پاهاش رو نشونم داد جای ضربه با یه چیزی مثل میله بود. ازش پرسیدم این داستانش چیه گفت همون آقاهه تو خواب با چوب زد اینجام و الان اینطور شده. صلاح رو در این دیدم به مادرم بگم. مادرم هم رفت پیش خانومی که خدا یه نظراتی بهش داشته(همون پیشگو) خانومه به مادرم میگه که دخترت (خواهرم) همزاد داره که موجود خوبی هم نیست و قصدش نابودی دخترته.  هر چقدر هم پیگیری کردیم و اینا تا این مرحله بی نتیجه بوده. حدود ۱۵ یا ۱۶ دی بود که داشتم با خواهرم صحبت میکردم که باز از اون مرده برام صحبت کرد و گریه میکرد . منم چون بیشتر اوقات نظرم رو منطقی رفتار کردنه و سابقه کابوس و این چیزا نداشتم بهش گفتم بیا یه حرف میزاریم وسط. اگه اون یارو مرده بیاد تو خوابم امشب تا حالیش کنم حق نداره نزدیکت بشه و....(به دلیل مسائل اخلاقی ترجیح میدم ادامشو نگم😅) . گذشت و منم خوابیدم . توی خواب همون مردی رو که خواهرم گفته بود دیدم که بهم گفت ادعاهای جالبی داری دختره نترس(با حالت مسخره) ولی خب اوضاع رو جوری میکنم که خودت دو دستی روحتو تقدیم کنی.  یه دفعه یه سیلی زده شد تو صورتم که خواب هر چی بود کلا پروند. یه سیاهی بلندی رو جلوم دیدم که حتی نتونستم حرف بزنم . پلک که زدم اثری ازش نبود. الان حدود یه هفتس وسیله های خونه جا به جا میشه. کمد وسایلش پخش بر زمین میشه. کارنامم گم میشه و دقیقا همه اینا به حالتی برنامه ریزی شده که قشنگ انگار کار‌ خودمه. خلاصه بگم اصلا شرایط جالبی نیست و اوضاع هر روز بدتر از دیروزه... ☠️ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام و درود به همه عزیزان ۲۰ سالمه از اصفهان ادمین جان لطفا این رو قرار بده که دوستان استفاده کنن بنده متاسفانه یا خوشبختانه اطلاعات و تجربه زیادی در حوادث ماوراءالطبیعه و اورگانیسم های منفی دارم چنتا نکته هست که دونستنش خالی از لطف نیست یک اینکه اصا ارگانیسم های منفی که اجنه و ارواح سرگردان هستند رو چرا میبینیم یا حس میکنیم اصلا و ابدا چیز ترسناک و یا خطرناکی نیست مگر اینکه بخوان آسیب فیزیکی وارد کنن که خیلی کم پیش میاد و به خاطر طلسم و دعاها هستش یک سری از اجنه که بهشون اصطلاحا امار مکان میگن در مکان های مختلف میخوان شمارو بترسونن دلیلش اینه که اون مکان رو محل زندگی خودشون میدونن اوناهم مثل آدما دقیقا احساسات و تفکر های مختلفی دارن یکسری آرومن و یکسری خشن که نسبت به قدرتشون هم متفاوته این از این ولی یکسری از اجنه محکوم شدن به انجام کاری در اون مکان از محافظت گرفته تا کشتن فردی و تا کارشون تموم نشه آزاد نمیشن درباره ارواح هم انسان در هنگام مرگ ۲ انتخاب داره که در اصل یک آزمونه و به شدت این موضوع مهمه یکسری از ارواح وابستگی های شدیدی به یک چیز یا کسی دارن و میتونن به بُعد بعدی صعود نکنن که ایچ راه بازگشتی نیست مگر اینکه فردی توانایی باز کردن مجدد پورتال رو داشته باشه(در عرفان حلقه چنین چیزی کاملا ممکنه) نکته دوم درباره تسخیرات هستش ۳ حالت تسخیر داریم کلا و در هر سه حالت اورگانیسم های منفی از شما انرژیشونو تامین میکنن بدترین حالت تسخیر از طریق طلسم و دعا هستش که بهتون گفتم برای انجام کاری مامور میشن حالت دوم و سوم مربوط میشه به شرایط روحی منفی استرس غم اضطراب خشم ترس و... که در این حالت کالبد های بدن پیوستگیشون ضعیف میشه و اجنه یا ارواح برای تغذیه از شما میتونن وارد کالبد ها بشن و تسخیر اصلا چیز عجیب و وحشتناکی نیست حدود ۸۰ درصد مردم دنیا تسخیرن و خوشبختانه کاملا بی خطره در ۹۹ درصد مواقع فقط و فقط مثل انگل عمل میکنن چند تا پیشنهاد هم براتون دارم که خیلی کمکتون میکنه ۱.حدالامکان به قبرستان نرید پر از اورگانیسم منفیه ۲.به سرتون نزنه که اظهار روح کنید یا موکل بگیرید اظهار روحی وجود نداره اجنه هستن که سرکارتون میزارن و از ترستون تغذیه میکنن(انرژی خوارن و انرژی های منفی براشون مثل غذاس هرچی انرژی منفی بیشتر خوشمزه تر😋) ۳.به هیچ عنوان دعا و طلسم نه بنویسید نه بگیرید اولا که مجازات به شدت سنگینی داره چون در اصل نقض اختیاره بشره و دو اینکه مثلا اگه برای خودتون طلسم محافظت بگیرید تا مدتی اون جن ازتون مراقبت میکنه ولی کم کم تو موقعیت مناسب شروع میکنه به تغذیه کردن از شما و اینم بگم یه سری شاید مسخره کنن ولی هییچگونه دعا و طلسمی سود نداره حتی اگه به اسم دعای رحمانی بهتون بدن ضرر به خودتونه ۴.اگر هرچیز ترسناک و عجیبی دیدید چه خواب چه بیداری به هیچ عنوان نترسید و خون سردی خودتونو حفظ کنین هیچ کاری از دستشون ساخته نیست فقط میخوان بترسین تا ازتون تغذیه کنن ۵.ارتباط با اجنه در دو صورت ممکنه اولین حالت که خودم انجام میدم برای پاکسازیه بدنه که با تعلیمات عرفانی بدون کمک اجنه میشه وارد کالبد ذهنیشون کرد و باهاشون از طریق زبان همون فردی که در حال پاکسازیه حرف زد که بیخطره دومین راه ارتباط اظهار و گرفتنه موکله که به شدت مخربه :) یه چیز جالبم براتون بگم و برم اجنه کد دارن نسبت به قدرتشون :) و همچنین قبیله‌ای زندگی میکنن که مفصله از کد ۱۰۰ دارن تا ۹۹۹ که به ترتیب از ضعیف به قوی میشه کوتوله ساحره و دیو و از کد ۱۰۰۰ به بعد هم میشه برای ملائک. جالبیش اینه که این کد تنها چیزیه که تا بهشون فشار نیاری نمیگن مث کد ملی یا رمز کارت ماست 😂اگه کدو بگن کنترل کردنشون راحت میشه با استفاده از همون کد پایدار باشید دوستان ☠️ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا