دورود به همگی
اسم من نورال هست و آذربایجان زندگی میکنم
این قضیه ای کِ میخوام بگم تقریبا مالِ 10 سال پیش اون موقع ما تازه اسباب کشی کرده بودیم محله جدیدمون و بِ خاطر جَو محل و .... نمیتونستیم خیلی با همسایهها صمیمی بشیم گذشت تا چند هفته بعد کِ بیشتر با محیط آشنا شدم یِ شب مهمون داشتیم و تقریبا تا آخر شب موندن و وقتی کِ رفتیم پیشوازشون کِ دیگه داشتن میرفتن طرف اومد بِ بابام گفت محیط خونتون سنگین ، حس بد میده و این حرفا ولی بابام کِ کلا اعتقاد نداشت توجه نکرد خیلی نگذشت کِ از توی سالن پشتی صدای جیغ اومد طوری که هممون رفتیم اونجا ولی خب واقعا چیزی نبود ولی مطمئن بودیم صدا دقیقاً از همونجا بود اینقدر ترسیده بودین تا صبح نخوابیدیم و طوری این قضیه ادامه داشت کِ دیگه واقعا باورمون شده بود خبریه چون هرشب این فرآیند ادامه داشت صدای ناله میومد ، در و پنجره ها باز و بسته میشدن و. .... مامانم دلو زد بِ دریا از صاحب خونه پرسید اونم زیر بار نرفت و چیزی نگفت اما بعد یِ مدت کِ با همسایه ها صمیمی تر شدیم گفتن کِ این خونه قبلا محل نگهداری ایتام و بچه های بیمار بوده و چون اتفاقات عجیب اینجا زیاد افتاده بِ کسی نگفتن کِ این جا چرا واقعا نزدیک بِ 30 سال خالی بوده ما دیگه قضیه رو کامل فهمیدیم و سریع قراردادمونُ کنسل کردیم الان دیگه اطلاعه زیادی درمورد اونجا نمیدونم ولی اگه بخوام توصیفش کنم واقعا شبیه آسایشگاه و بیمارستان بود با وجود اینکه تیغه کشیده بودن و بِ چند بخش تقسیمش کرده بودن خیلی بزرگ و همیشه یِ بویی تو خونه میومد خلاصه کِ ما دیگه کلا پیگیر نیستیم اما چند وقت پیش شنیدم وقتی میخواستن خونه رو بکوبن یِ سری چیزا پیدا کردن حالا معلوم نیست چی!
☠️
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
چند وقت یکبار سیارکهای بزرگ به زمین برخورد میکنند؟
بیشتر سیارکهای بزرگ در کمربند سیارکی میان مریخ و مشتری باقی میمانند. اما برخی از آنها گاهی مدار پایدار خود را ترک کرده و وارد سیارات داخلی منظومهی میشوند و مسیرشان از مدار زمین عبور میکند.
اگر سیارکی با قطر بیش از ۱ کیلومتر به زمین برخورد کند، خسارت فاجعهباری نه تنها برای انسانها بلکه برای بیشتر گونههای زنده به همراه خواهد داشت. برخوردهای بزرگتر حتی میتوانند موجب انقراضهای گسترده شوند، همانطور که ۶۶ میلیون سال پیش یک سیارک ۱۴ کیلومتری باعث نابودی دایناسورها شد.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
اوکتاویا هاتچر زنی بود که در ایالات کنتاکی زندگی میکرد. او پس از از دست دادن پسر نوزادش افسردگی گرفت و در نهایت بیماری گرفت که منجر شد او به حالت کما برود
چند روز پس از به خاک سپردن او مشاهده شد که مردم روستا بیماریهایی میگرفتند که علائم آنها مشابه علائم اوکتاویا بود اما در نهایتپس از چند روز خوب میشدند و سرانجامیکی از افراد گفت که شاید بیماری اوکتاویا نیز مشابه آنان امکان بهبودی پس از چند روز راداشته است
اما پیشنهاد او بسیار دیر بود و بعد نبش قبر متوجه شدند که زنده به گورش کردهاند و آثار تلاش او برایه بیرون آمدن از تابوت از ناخنهایه شکسته و خون ریزی دستهایش به خوبی قابل مشاهده بود و سر آخر به دلیل کمبود اکسیژن جان داده بود
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
نژاد جالبی از گربه به نام مانچکین وجود دارد که با پاهای کوتاهش که درتصاویر فتوشاپ بنظر میاید در بیشتر کشورها محبوب هستش
..↯..ʲᵒᶤᶰ..↯..
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
ساخت کلبه با هواپیمای سقوط کرده در آمازون
..↯..ʲᵒᶤᶰ..↯..
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_پنجاهوسوم
من کاری نکردم که خجالت بکشم، اونچه به سرم اومده توی همین عمارت خراب شده توسط یکی از آدمهای همین عمارت اتفاق افتاده وگرنه من نه اهل خیانت بودم نه هستم ، دوستت داشتم پای عشقی که ادعا کردی موندم. تو باور نداری ایرادی نداره من رو طلاق بده و دوباره زندگی کن با همون دختری که دوسش داری مثلاً لیلا که خیلی دختر پاک و دست نخورده ایه، منم میخوام برم شهر واسه خودم لباسهای شبیه زنای ارباب و اشراف بخرم و بپوشم، راه برم و دستور بدم. کاری که یه عروس عمارت انجام میده نه کلفت عمارت، تو هم نخواستی راه داری. سالار بلند بلند خندید و گفت آره منم تصمیم خودم رو گرفتم، میخوام ازدواج کنم ، زن باکلاس بگیرم، بچه دار بشم، همه ی ارباب ها چند تا زن دارن،منم میگیرم یکی یکی، تو هر نقطه یه زن با چند تا بچه، و اماااا تو،میمونی ... میبینی ... حسرت میخوری،حسرت خلاص شدن، حسرت طلاق ، حسرت بچه دار شدن ، حسرت مادر شدن، طلاق؟؟؟ از طلاق خبری نیست دختر جان. تو اینجا کنار من میمونی تا پیر بشی و من هرگز به تو دست نمیزنم ، خیال نکن اگردیشب اومدی و تو جمع بین مهمونای جدید و دوستای جدید من نطقی کردی، همیشه همینجوره، نه این آرزو رو با خودت به گور میبری گلبهار. الانم دست از مسخره بازی بردار وگرنه شب و روز تو همین اتاق زندانی ت میکنم میدونی که از من برمیاد و امااااا لیلا، اولین زنی که میگیرم و همه جا با خودم میبرم و میارمش لیلاست چون هم خوشگله هم خانواده داره هم با کلاسه هم بلده منو خام خودش کنه. لیلا میشه بانوی خونه و تو میشی کلفتش البته زن من باقی میمونی. اینو گفتم که بدونی امروز هم مسخره بازیت رو ندیده میگیرم. گفتم زن بگیر مهم نیست برام اما خواسته های منم باید ادا کنی. سالار با دست محکم زد توی تخت سینه م و گفت گدازاده تو برای من تعیین تکلیف نمیکنی فهمیدی ؟ کاری نکن کل خانواده ت رو بر باد بدم که نه تو این آبادی نه هیچ کدوم از آبادی های این شهر نتونن سرشون رو بلند کنن، بعد همونجور که دستش روی قفسه ی سینه م بود، محکم هولم داد و از اتاق بیرون رفت کمرم به صندوقچه ی گوشه ی اتاق خورد و از درد توی خودم مچاله شدم ، در واقع من در مقابل سالار هیچ شانس قدرتی نداشتم فقط میخواستم کاری کنم که سالار یا تموم کنه این مسخره بازی رو یا طلاقم بده که آب پاکی رو ریخت روی دستم و با اون حرفها منو ساکت کرد، البته درونم پر از عقده و لجبازی بود اما ترس از خانواده و بلایی که ممکن بود سالار واقعا به خاطر لجبازی سرشون می آورد، منو مثل آتش زیر خاکستر کرده بود. اون روز از اتاق بیرون نرفتم حتی برای ناهار خوردن،ارسلان تا جلوی در اتاق اومد و موقع ناهار منو صدا کرد اما ازش معذرت خواستم و گفتم که بدنم درد میکنه و نرفتم. شب شد مهمونای سالار یکی یکی رفتن. از پنجره نگاه کردم که لیلا خندون و سرحال سوار ماشین پدرش شد و سالار تا نزدیکی های در عمارت همراهیشون کرد.از شدت غصه ای که داشتم سر شب رختخوابم رو پهن کردم و خوابیدم ، سالار آخر شب وارد اتاق شد نگاهی بی توجه به من کرد و روی تختش ولو شد. صبح فردا از خواب که بیدار شدم صدای ارسلان رو شنیدم که به سالار میگفت من امروز میخوام برم شهر ، گلبهار رو هم با خودم میبرم و میارم ، هر چیزی که خواست از شهر برای خودش تهیه کنه ، سالار هم در جوابش گفت باشه ببرش باخودت،حواست بهش باشه این دخترشهر ندیده است. ارسلان هم درجواب سالار گفت آره در هرحال این دختر عشق و انتخاب اول خودته کسی به زور بهت نداده، حواست جمع باشه زن اول آدم میشه اصالت و ریشه ش حالا تو ده تا زن بگیر همه به گلبهار به عنوان خانم بزرگ نگاه میکنن، سالار در جواب ارسلان غرغری کرد و گفت تو نمیفهمی چی میگی ببرش شهر خرید کنه برش گردون.از اینکه ارسلان پشت من بود و تصمیم داشت منو شهر ببره خوشحال شدم. سریع خودمو مرتب و آماده کردم و از اتاق اومدم بیرون و بدون توجه به دو برادر سلامی بهشون کردم و رفتم سمت سالن برای صبحانه سالار و ارسلان هم وارد سالن شدن صبحانه آماده بود برای ارباب و زنش چای ریختم و کمی تخم مرغ عسلی شده برای خودم گذاشتم و بدون اینکه منتظر سالار بمونم شروع به خوردن کردم.سالار با اخم روی صندلی نشست.سالار با اخم نشست و کمی نیمرو برای خودش کشید و شروع به خوردن کرد. صبحانه م که تموم شد از جام بلند شدم و گفتم مادرجان چیزی شهرنمیخواین؟ من دارم میرم با ارسلان خان براتون بخرم. زن ارباب کمی فکر کرد و گفت نه چیزی نمیخوام البته اگه یه روسری قشنگ دیدی برام بخر از ارسلان کمک بگیر سلیقه ش خوبه ، چشمی گفتم و خوشحال رفتم تو اتاق و لباس پوشیدم و خودمو آماده ی رفتن به شهر کردم ارسلان چند دقیقه بعد صدام کرد گلبهار ، بیا زن داداش من منتظرم.خوشحال از پله ها پایین رفتم سالارجلوی در سالن ایستاده بود
ادامه دارد...