#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_پنجاهوسوم
من کاری نکردم که خجالت بکشم، اونچه به سرم اومده توی همین عمارت خراب شده توسط یکی از آدمهای همین عمارت اتفاق افتاده وگرنه من نه اهل خیانت بودم نه هستم ، دوستت داشتم پای عشقی که ادعا کردی موندم. تو باور نداری ایرادی نداره من رو طلاق بده و دوباره زندگی کن با همون دختری که دوسش داری مثلاً لیلا که خیلی دختر پاک و دست نخورده ایه، منم میخوام برم شهر واسه خودم لباسهای شبیه زنای ارباب و اشراف بخرم و بپوشم، راه برم و دستور بدم. کاری که یه عروس عمارت انجام میده نه کلفت عمارت، تو هم نخواستی راه داری. سالار بلند بلند خندید و گفت آره منم تصمیم خودم رو گرفتم، میخوام ازدواج کنم ، زن باکلاس بگیرم، بچه دار بشم، همه ی ارباب ها چند تا زن دارن،منم میگیرم یکی یکی، تو هر نقطه یه زن با چند تا بچه، و اماااا تو،میمونی ... میبینی ... حسرت میخوری،حسرت خلاص شدن، حسرت طلاق ، حسرت بچه دار شدن ، حسرت مادر شدن، طلاق؟؟؟ از طلاق خبری نیست دختر جان. تو اینجا کنار من میمونی تا پیر بشی و من هرگز به تو دست نمیزنم ، خیال نکن اگردیشب اومدی و تو جمع بین مهمونای جدید و دوستای جدید من نطقی کردی، همیشه همینجوره، نه این آرزو رو با خودت به گور میبری گلبهار. الانم دست از مسخره بازی بردار وگرنه شب و روز تو همین اتاق زندانی ت میکنم میدونی که از من برمیاد و امااااا لیلا، اولین زنی که میگیرم و همه جا با خودم میبرم و میارمش لیلاست چون هم خوشگله هم خانواده داره هم با کلاسه هم بلده منو خام خودش کنه. لیلا میشه بانوی خونه و تو میشی کلفتش البته زن من باقی میمونی. اینو گفتم که بدونی امروز هم مسخره بازیت رو ندیده میگیرم. گفتم زن بگیر مهم نیست برام اما خواسته های منم باید ادا کنی. سالار با دست محکم زد توی تخت سینه م و گفت گدازاده تو برای من تعیین تکلیف نمیکنی فهمیدی ؟ کاری نکن کل خانواده ت رو بر باد بدم که نه تو این آبادی نه هیچ کدوم از آبادی های این شهر نتونن سرشون رو بلند کنن، بعد همونجور که دستش روی قفسه ی سینه م بود، محکم هولم داد و از اتاق بیرون رفت کمرم به صندوقچه ی گوشه ی اتاق خورد و از درد توی خودم مچاله شدم ، در واقع من در مقابل سالار هیچ شانس قدرتی نداشتم فقط میخواستم کاری کنم که سالار یا تموم کنه این مسخره بازی رو یا طلاقم بده که آب پاکی رو ریخت روی دستم و با اون حرفها منو ساکت کرد، البته درونم پر از عقده و لجبازی بود اما ترس از خانواده و بلایی که ممکن بود سالار واقعا به خاطر لجبازی سرشون می آورد، منو مثل آتش زیر خاکستر کرده بود. اون روز از اتاق بیرون نرفتم حتی برای ناهار خوردن،ارسلان تا جلوی در اتاق اومد و موقع ناهار منو صدا کرد اما ازش معذرت خواستم و گفتم که بدنم درد میکنه و نرفتم. شب شد مهمونای سالار یکی یکی رفتن. از پنجره نگاه کردم که لیلا خندون و سرحال سوار ماشین پدرش شد و سالار تا نزدیکی های در عمارت همراهیشون کرد.از شدت غصه ای که داشتم سر شب رختخوابم رو پهن کردم و خوابیدم ، سالار آخر شب وارد اتاق شد نگاهی بی توجه به من کرد و روی تختش ولو شد. صبح فردا از خواب که بیدار شدم صدای ارسلان رو شنیدم که به سالار میگفت من امروز میخوام برم شهر ، گلبهار رو هم با خودم میبرم و میارم ، هر چیزی که خواست از شهر برای خودش تهیه کنه ، سالار هم در جوابش گفت باشه ببرش باخودت،حواست بهش باشه این دخترشهر ندیده است. ارسلان هم درجواب سالار گفت آره در هرحال این دختر عشق و انتخاب اول خودته کسی به زور بهت نداده، حواست جمع باشه زن اول آدم میشه اصالت و ریشه ش حالا تو ده تا زن بگیر همه به گلبهار به عنوان خانم بزرگ نگاه میکنن، سالار در جواب ارسلان غرغری کرد و گفت تو نمیفهمی چی میگی ببرش شهر خرید کنه برش گردون.از اینکه ارسلان پشت من بود و تصمیم داشت منو شهر ببره خوشحال شدم. سریع خودمو مرتب و آماده کردم و از اتاق اومدم بیرون و بدون توجه به دو برادر سلامی بهشون کردم و رفتم سمت سالن برای صبحانه سالار و ارسلان هم وارد سالن شدن صبحانه آماده بود برای ارباب و زنش چای ریختم و کمی تخم مرغ عسلی شده برای خودم گذاشتم و بدون اینکه منتظر سالار بمونم شروع به خوردن کردم.سالار با اخم روی صندلی نشست.سالار با اخم نشست و کمی نیمرو برای خودش کشید و شروع به خوردن کرد. صبحانه م که تموم شد از جام بلند شدم و گفتم مادرجان چیزی شهرنمیخواین؟ من دارم میرم با ارسلان خان براتون بخرم. زن ارباب کمی فکر کرد و گفت نه چیزی نمیخوام البته اگه یه روسری قشنگ دیدی برام بخر از ارسلان کمک بگیر سلیقه ش خوبه ، چشمی گفتم و خوشحال رفتم تو اتاق و لباس پوشیدم و خودمو آماده ی رفتن به شهر کردم ارسلان چند دقیقه بعد صدام کرد گلبهار ، بیا زن داداش من منتظرم.خوشحال از پله ها پایین رفتم سالارجلوی در سالن ایستاده بود
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_پنجاهوچهارم
نگاهی بهم کرد و با سبیل پشت لبش بازی کرد و رفت سمت اتاق همراه ارسلان رفتم شهر در طول مسیر راه ارسلان صحبت میکرد و از همه جا میگفت و بلند بلند میخندید. کلی خاطره از درس و دانشگاه و کلاسو شهر تعریف میکرد و میخندید اصلا مسیر رو متوجه نشدم از بس که ارسلان خوش صحبت بود رسیدیم شهر ارسلان گفت گلبهار هر چی میخوای بخری بخر یه روسری هم واسه مادرم انتخاب کن که اگه چیزی براش نخریم آبرومون رو میبره ارسلان با من همراه شد کلی خریدهای الکی کردیم چون واقعا قصد خرید چیز خاصی نداشتم فقط یه جور لجبازی با سالار بود اما یه سری لوازم آرایش و لباس شیک خواب و .. خریدم ارسلان چند تا تیکه لباس بچه گونه هم خرید و بعد یه شال قشنگ انتخاب کرد و گفت گلبهار این چطوره ؟ گفتم قشنگه. ارسلان لبخندی زد و گفت این مال توئه کادوی من به تو. با خوشحالی شال رو از ارسلان گرفتم و گفتم دستت درد نکنه ارسلان خان این خیلی قشنگه ، ارسلان گفت آره بزار سرت وقتی میای تو حیاط سردت نشه. راستی دهن به دهن این سالار هم نزار معلوم نیست چی تو سرشه اما هر چی هست ارزش اینو نداره که دستش رو تو بلند بشه ، حیفه صورت قشنگت به خاطر حماقت کسی سیاه و کبود بشه من خودم با سالار حرف میزنم و سعی میکنم مشکل رو حل کنم فقط دلم نمیخواد تو رو با صورت کبود ببینم. نگاه ارسلان پر از محبت بود لبخندی زدم و سری تکون دادم و گفتم باشه بعد وسایل رو با ارسلان ریختیم تو ماشین و ارسلان راه افتاد کمی که از بازار شلوغ دور شد کنار یه غذاخوری نگه داشت و گفت بیا بریم یه ناهار شهری بخوریم اینجا غذاهاش حرف نداره ، من همیشه از اینجا غذا میخورم ، گفتم مرسی ارسلان خان ، دیر نشه میخوایم برگردیم. ارسلان خنده ای کرد و گفت تا با منی از چیزی نترس ، تو همراه منی با من اومدی با من برمیگردی دیگه نگران چیزی نباش. بیا بریم یه ناهار حسابی بخوریم از نظر من غذای حسابی همون غذاهای خوشمزه و پر آب و رنگی بود که آشپز باشی ها هر روز میپختن اما از نظر ارسلان همین چلو کره ها با کباب چنجه بهترین غذا بود البته خدایی هم خوب و خوشمزه بود. به انتخاب و سفارش ارسلان غذا آماده شد و یه سینی بزرگ پر از کباب چنجه و کوبیده روی میز ما گذاشتن و دو تا دیس چینی پر و پیمون از برنج آبکشی شده و یه پارچ دوغ. ارسلان لبه ی آستینش رو زد بالا و گفت بفرما نوش جان شروع کن گلبهار، خجالت میکشیدم اما ارسلان اینقدر با مزه و آب و تاب شروع به خوردن کرد که منم دلم خواست. گفتم این همه برنج برای من زیاده ارسلان در حالی که دهنش پر بود از غذا، دیس برنجش رو آورد نزدیک و با قاشق از برنج تو دیس من ریخت رو برنج خودش و همینجور که غذاش رو قورت میداد گفت خوبه الان؟ اندازه است بخور دیگه بخور ببین چی پخته آشپز باشی اینجا. دیس برنجم تقریبا نصف شده بود کمی کباب گذاشتم روی برنج و شروع به خوردن کردم واقعا لذیذ بود ارسلان هر لقمه ای که میخورد نگاهی به من میکرد و میگفت بخور بخور خوبه غذاش نه ؟ منم با لبخند بهش جواب میدادم آره واقعا خوشمزه است. بعد از ناهار ارسلان انعام خوبی به کارگرای مغازه داد و از جاش بلند شد و گفت بریم خونه یه چرتی بزنیم عصری برمیگردیم عمارت. بعد از این ناهار خواب حسابی میچسبه ، سوار ماشین ارسلان شدم سمت بالاهای شهر یه ویلای دوطبقه ی شیک با ستون های سفید قشنگ معلوم بود ارسلان رفت سمت ویلا و از ماشین پیاده شد و درب آهنی بزرگ رو باز کرد و دوباره سوار شد و ماشین رو برد داخل حیاط ، اینقدر محوطه ی ویلا قشنگ بود که آدم فکر میکرد وارد قصر پادشاه شده. ارسلان گفت وسیله ها رو ولش کن گلبهار بیا بریم بالا یه چرت بزنیم یه چایی بخوریم و برگردیم عمارت. بعد کلید انداخت و درب ورودی خونه رو باز کرد ، خونه مثل بهشت بود قشنگ و مرتب. وسیله های شیکی که تا اون موقع ندیده بودم. ارسلان کلید یکی از اتاق ها رو بهم داد و گفت برو تو اون اتاق.منم میرم طبقه بالا. ارسلان از پله ها رفت بالا ، در اتاق رو باز کردم یه اتاق خواب قشنگ بود با تخت خواب شیک که روش با پارچه ی ترمه پوشونده شده بود رفتم داخل روی تخت دراز کشیدم دلم وجود سالار رو میخواست، سالار روزهای اول آشناییمون ، کمی روی تخت جابه جا شدم اما فایده نداشت نمیتونستم بخوابم ، من دختر روستا اهل کار و تلاش بودم چیزی به اسم خواب بعد از ناهار نداشتم. کمی که دراز کشیدم از جام بلند شدم و آروم توی خونه چرخی زدم ، چه وسیله های شیک و قشنگی تو خونه بود از پنجره به حیاط خوشگل خونه نگاه کردم صدای خر و پف ارسلان تو خونه پیچیده بود.ارسلان بر خلاف اخلاق تند و اخمی که همیشه داشت، قلب مهربونی داشت اصلا باور نمیکردم این همه با من بگه و بخنده و شوخی کنه ، همیشه تو عمارت ازش میترسیدم.
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
769.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درود. وقت همگی بخیر. ۱۸ ساله از کرمانشاه. موضوعی رو که قراره با شما درمیون بزارم بز خلاف اسمش که میگن خاطره، موضوعیه که در حال حاضر گرفتارشیم.
خواهر کوچیک من دقیقا سوم مهر ماه تا الان که میشه پنج ماه و سه روز درگیر خوابهای بدی شد.
اوایل فقط در حد اذیت شدن توی خواب بود و همش از یه مردی صحبت میکرد که یه قد بلندی داره و چشمهای مشکی و ابروهای بهم پیوسته و موهای بلندی که تقریبا تا شونه هاشه، توی خواب میترسوندش بهش حمله میکنه و هزار تا چیز دیگه . هر چقدر که از این موضوع میگذشت اوضاع روحی خواهرم بدتر میشد در حدی که حتی شبا با جیغ و گریه از خواب بیدار میشه. گذشت و گذشت تا حدود چهل روز پیش . کشوندم تو اتاق و گفت اجی یه چیزی نشونت بدم بین خودمون میمونه؟گفتم حتما . پاهاش رو نشونم داد جای ضربه با یه چیزی مثل میله بود. ازش پرسیدم این داستانش چیه گفت همون آقاهه تو خواب با چوب زد اینجام و الان اینطور شده. صلاح رو در این دیدم به مادرم بگم. مادرم هم رفت پیش خانومی که خدا یه نظراتی بهش داشته(همون پیشگو) خانومه به مادرم میگه که دخترت (خواهرم) همزاد داره که موجود خوبی هم نیست و قصدش نابودی دخترته. هر چقدر هم پیگیری کردیم و اینا تا این مرحله بی نتیجه بوده. حدود ۱۵ یا ۱۶ دی بود که داشتم با خواهرم صحبت میکردم که باز از اون مرده برام صحبت کرد و گریه میکرد . منم چون بیشتر اوقات نظرم رو منطقی رفتار کردنه و سابقه کابوس و این چیزا نداشتم بهش گفتم بیا یه حرف میزاریم وسط. اگه اون یارو مرده بیاد تو خوابم امشب تا حالیش کنم حق نداره نزدیکت بشه و....(به دلیل مسائل اخلاقی ترجیح میدم ادامشو نگم😅) .
گذشت و منم خوابیدم . توی خواب همون مردی رو که خواهرم گفته بود دیدم که بهم گفت ادعاهای جالبی داری دختره نترس(با حالت مسخره) ولی خب اوضاع رو جوری میکنم که خودت دو دستی روحتو تقدیم کنی. یه دفعه یه سیلی زده شد تو صورتم که خواب هر چی بود کلا پروند. یه سیاهی بلندی رو جلوم دیدم که حتی نتونستم حرف بزنم . پلک که زدم اثری ازش نبود.
الان حدود یه هفتس وسیله های خونه جا به جا میشه. کمد وسایلش پخش بر زمین میشه. کارنامم گم میشه و دقیقا همه اینا به حالتی برنامه ریزی شده که قشنگ انگار کار خودمه. خلاصه بگم اصلا شرایط جالبی نیست و اوضاع هر روز بدتر از دیروزه...
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سلام من اسمم عسله و 17 سالمه و مازندران زندگی میکنم:)
این داستانی که میگم داستان من نیست درواقع برمیگرده ب مادر بزرگ مادرم ) مادربزرگ مادرم اونجوری ک خودش میگفت،،میگفت که من یک جن عاشق داشتم ک عاشق من بود صبح ها از خواب بلند میشدم میدیم جای چنگ روی بدنمه و حتی بعضی موقع وقتی داشتم میخابیدم صدای زمزمه میشنیدم میدیم لباسام گم شده حتی یک بار صدای خواهرمو شنیدم و حالا همه میدونستن ک یک جنی توی این خونه هست ما رفتیم پیش دعا نویس اونجا بهمون گفتن ک شما یک جن عاشق دارید که بعد از کلی ورد خوندن ی طلسمی نوشت و به ما داد اونو گذاشتیم تو خونه و دو یا سه سال ازش خبری نبود تا اینکه من ازدواج کردم وقتی ک من ازدواج کردم انگار دوباره برگشت من رو خیلی اذیت میکردن و حتی همسرم رو بیشتر از من اذیت میکردن ما وقتی تو حیاط میرفتیم سمتمون سنگ پرتاب میکردن حتی وقتی یک بار همسرم سعی داشت تنورو روشن کنه اینا هلش دادن ک بیوفته تو تنور همین اذیت ها رواج داشت تا اینکه من باردار شدم انگار ک باردار شدم همه چی بدتر شد وقتی از پله میومدم پایین یکی داشت انگار هلم میداد انگار میخاستن بچه ای که تو شکممه رو بکشن من بعد از اینکه بچمو ب دنیا اوردم ک حدودا تازه 10 روز از بدنیا گذشتنش میگذشت یادمه ک اونو گذاشتم تو قنداق و روی تشک صاف دراز کشیده بود دور در دورش بالشت گذاشتم ک برعکس نشه نفسش قطع نشه من رفتم سرویس بهداشتی ک دیدم اون توی اشپز خونه برعکس شدست نفسش رو چک کردم ک دیدم نفس نمیکشه صورتش عین گچ شده بود همسرمو صدا کردم ک بیاد اونم جریانو دید بچم فوت کرد بعد از اون ما رفتیم پیش یک دعا نویس دیگه اون دعا نویس ، وقتی ما رفتیم پیش اون دعا نویس خیلی شوکه شده بود از اتفاقایی که برا ما افتاده بود بعدش ی ورد هایی به ما داد ک گفت هرشب قبل از خواب 103 بار تکرارش کن بعد از اون همه چی خوب شد نه اینکه خوب شده باشه بهتر شد این داستان مادربزرگ مامانم بود .) ( حتی وقتی ماهم میریم اونجا ی حس خیلی بدی و سنگینی میگیرم.)
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱