eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25هزار دنبال‌کننده
44.4هزار عکس
7.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
طولی نکشید که محمد و حاجی اومدن داخل حیاط، حاجی چشمش که به من افتاد، گفت چرا اینجا نشستی ؟!دیگه قایم کردن کارها و حرفهای هاجر خانم جایز نبود، تا کجا میتونستم تک و تنها پیش برم ؟!هر چند اگه حرف هم بود باید بقیه میدونستن وضعیت من توی اون خونه چطوریه، برای همین گفتم عصبانی بودم اومدم هوا بخورم ! _چیزی شده ؟! _شما بگید چیزی نشده !!!والا خسته شدم هاجر خانم من رو توی این خونه نمیخواد.حاجی نوچی کرد و چیزی نگفت ادامه دادم البه فقط من رونمیخواد ،میگه بچه ام رو بذارم و برم _بری؟ کجا ؟ _از خودش بپرسید.حاجی راه افتاد سمت ساختمون و همونطور که میرفت گفت با من بیا نیره !!!وارد ساختمون شدیم،هاجر خانم نشسته بود، حاجی رو بهش گفت چی میگه این دختر ؟!نگاهی به من انداخت و گفت چمیدونم، حرف زیاد میزنه!حاجی عصبانی گفت من رو ببین هاجر ،تو به این دختر گفتی باید از این خونه بره ؟!با غضب من رو نگاه کرد ،کم نیاورد و گفت آره، بده به فکرشم؟! جوونه باید بره پی زندگیش ! _بهش گفتی بچه اش رو بذاره و بره ؟! _اینم بد کاریمه؟! _نکن زن!!! بار اولت نیست ،کی بچه اش رو میذاره و میره؟! هنوز سال شوهرش نشده کجا بره آخه ؟! _من نمیدونم حاجی، من نمیتونم این دختر رو تحمل کنم !!گفتم باشه من میرم ولی علی رو هم میبرم !هاجر خانم پرید بهم که تو بیجا میکنی اون تنها نوه پسری منه ،نمیتونی ببریش !خودت هر جا میخوای بری برو!!!حاجی عصبانی گفت هاجر عقلت رو از دست دادی ؟ _ها دادم شماها باعث شدید !!داد میزد و دعوا میکرد، همه توی هال جمع شده بودن، هاجر خانم رفت سمت مریم و گفت اگه تو پسر میزاییدی این دختر اینجور هار نمیشد !!!گفتم چه هار شدنی؟! شما به من نمی‌سازید.حاج مظفر صداش رو بالا برد و گفت همه اتون ساکت!!! یه بار دیگه ابین بحث رونمیخوام بشنوم، نیره عروس ماس ،مادر نوه امونه، توی این خونه هم میمونه، چون خونه شوهرشه!!! تو هم هاجر با این قضیه کنار بیای خوب میشه !!!هاجر خانم خواست حرفی بزنه که حاجی گفت یه کلام از کسی نشنوم !!!بعدم رفت بیرون از ساختمون ،بدون توجه به نگاههای هاجر خانم رفتم داخل اتاق و در رو قفل کردم... واقعا زندگی اینجوری خیلی سخت میشد .... اونشب بعداز شام وقتی رفتم توی اتاق در رو قفل کردم نمیخواستم باز هاجر خانم سر زده بیاد داخل، راستش ازش میترسیدم از اینکه یه وقت علی رو برداره و با خودش ببره، وحشت داشتم ...خیلی طول نکشید که حس کردم دستگیره در بالا و پایین شد، ترسیده نگاهم به در بود و منتظر بودم که صدای داد و هوار هاجر خانم بالا بره که چرا در رو بستم، ولی خبری از سر و صدا نشد !!!نگاهم به در بود و منتظر که ببینم کی بوده ،که یهو دیدم کسی به پنجره ضربه میزنه، ترسیده هینی بلندی کشیدم و برگشتم سمت پنجره، جهان بود !!!لعنتی بهش فرستادم و پنجره رو باز کردم گفتم تو اینجا چیکار داری ؟!همونطور که می اومد داخل گفت اومدم پشت در، دیدم در زو قفل کردی گفتم از این ور بیام !!! _احتمالا فکر نکردی نمیخوام کسی بیاد داخل که در رو بستم _منم ؟! _تو هم _بد جنس نباش نیره.اومد داخل، راستش خودم هم از اینکه ببینمش حالم خوب میشد، اینکه بعد از یه روز سرو کله زدن با هاجر خانم بتونم در کمال آرامش چند کلمه ای با جهان حرف بزنم برام لذت بخش بود و تلخی کل روز رو می‌شست و می‌برد... البته که به روش نمی آوردم ولی خب حس درونی خودم این بود، جهان نشست و گفت شنیدم گرد و خاک کردی ؟! _من ؟ _آره !!! _جاسوس داری توی این خونه؟! _به نظرت ؟! _بله.... حلیمه سلامت باشه ،درسته ؟! _دستش درد نکنه گاهی حال و احوالی میکنیم باهم، شنیدم زن عمو تیر آخر رو زده !!! _بله ...میگه برو ...بچه ات رو بذار و برو...آخه مگه میشه ؟! _نه _یکی بهش حالی کنه ! _نیره تو واقعا اینجا که هستی راحتی ؟!راستش دلم پر بود به خاطر حرفهای هاجر خانم، درسته کلی غر غر کرده بودم سر حلیمه ولی خب هنوز پر بودم و اون سوال جهان عین کبریتی که به انبار باروت میندازن من رو منفجر کرد ،گفتم راحتم به نظرت؟! راحتی از چپ و راست میخورم ،چه راحتی ؟!چه اونموقع که مردی بالای سرم بود و چه حالا که نیست اونموقع یه جور عذابم میدادن، الان یه جور دیگه ..بریدم دیگه خسته شدم! بابا منم آدمم !!!چیه میگه بچه ات رو بذار و برو!!! کجا برم؟! این بچه ام مثل من بدبخت و بی مادر بزرگ بشه که چی ؟!جهان دستش رو بالا آرود و گفت هیس نیره ،آروم الان همه رو میریزی اینجا !!!ناخواسته صدام کمی بالا رفته بودچشمهام رو بستم نفسی کشیدم و گفتم باشه! باشه !دستهام می‌ارزید هر موقع زیاد عصبی میشدم همینطور بود،جهان نگاهی به دستهام انداخت و گفت دستهات میلرزه!!!و بعد گفت نیره خوبی ؟!قطره اشکی از گوشه چشمم ریخت و گفتم نه نیستم !!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
334.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نتایج فوق‌العاده‌ی عملیات «پروژه آزادی» در تنگه هرمز ☺️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
‹.🍭🌸.›‌↶ دانستنی های عجیبی که نمیدونی🍦🍓 ✿──────𖧹◡𖧹──────✿ ★میدونستی ادم های دروغگو معمولا به سمت چپ نگاه میکنن .🌬❄️. ★افرادی که گیمر هستن بهتر از بقیع افراد میتونن خواب هایی که میبینن رو کنترل کنن .🌼🐁. ★احساس تنهایی میکنی؟ چراغ هارو خاموش کن و یه فیلم ترسناک ببین  حالا دیگه احساس تنهایی نمیکنی چون یه نفر همراهته .🕸🦨. ★توی یکی از فصل های حذف شده ی کتاب چارلی و کارخانه ی شکلات سازی بچه ها تصادف میکنن به حلوا تبدیل میشن .🧜🏻‍♀🌸. ★شما هرگز نمیتونید توی اینستاگرام darkweb.com رو تایپ کنید .🍶🥦. 𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷 •🎃👀 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فیلم جن یا موجود دیگه نیست... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
💩 ✖️- شاید باورتون نشه در ژاپن اموجی 💩 به معنای آرزوی موفقیت است! دوستان و آشنایان معمولا قبل از امتحانات یا مصاحبه های تحصیلی و شغلی برای یکدیگر این شکلک را میفرستند. + واقعا هوششون تو استفاده از همه چی بالاست 😐👌🏻 !! •🎃👀📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اتاقت بیا بیرون، من رو مبل منتظرم... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
⟨اخرین عملیات⟩☣️⚠️ تقریبا اول پیچ بود که مو به مو همه جا ایست امنیتی بود و سعی میکردن همه‌جارو امن نگهدارند..! رضا گفت: قربان به کدوم سمت باید برم؟؟ فرمانده: اینجا فقط من سوال میپرسم نه تو~ بعد با دست اشاره کرد به سمت راست... زیاد از راه نگذشته بود که دونفر زیر آفتاب وسط جاده وایستاده بودند بی حرکت_اروم صدای جیرجیک ها و باد همه جارو در بر گرفته بود فرمانده به انگلیسی به الکس گفت: پیاده شو برو کارو تموم کن!! الکس پیاد شد و رفت سمتشون برای اولین بار میخواست تو یه مکان واقعی پاکسازی کنه دقیقا مثل ما تو ماشین نشسته بودیم منتظر بودیم که الکس کارو تموم کنه و برگرده ولی زمانی که اون نزدیک اون دوتا شد اونا شروع به حرکت کردن به سمت اون کردن از کوچه ها و مغازه ها تعداد زیادی از زامبی ها به بیرون اومدن و اونو محاصره کردن فرمانده با صدای هیجان زده ای گفت: زود باشید...پیاده شید عجله کنننننن به سرعت پیاده شدیم و شروع به تیراندازی کردیم جمعیتشون داشت خیلی فراتر از حد زیاد میشد زامبی ها در تمام نقطه ها دیده میشدند ولی با سختی محاصره ی بین الکس رو شکستیم  و برش گردوندیم به ماشین از ترس دست و پاهاش میلرزید و صورتش به سرخی میزد صحنه ی وحشتناکی رو همگی تجربه کرده بودیم ... تو همین لحظه که هواسمون به الکس بود یه زامبی دست فرمانده رو گرفت و سعی داشت دستشو گاز بگیره که با یه حرکت مهارش کردیم ... ترسیده به قیافه فرمانده زل زده بودم..! یه مدت بعد به سمت پادگان حرکت کردیم و .. نویسنده : Amir_Dark 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎! 🔸خار زرافه؛ درختی تیغ دار و بسیار مقاوم که ریشه‌هایش به قلب زمین می‌رسد و میوه‌هایی شبیه گوش انسان دارد! 🔸خار زرافه یا Vachellia erioloba، درختی مقاوم جنوب آفریقاست که برگ‌ها و غلاف‌هایش غذای حیوانات بومی است. چوب محکم و زیستگاه خاص آن، این درخت را به نماد طبیعت و حفاظت محیط زیست تبدیل کرده است. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱