چیز هایی که نباید سرچ کنید
1.NOMA:
- نوما اسم بیماری ای عفونی هست که پس از ابتلا قسمتی از بدن،اکثرا صورت،کم کم خورده میشه و گوشت و پوست اون قسمت رو از بین میبره،با سرچ این کلمه در گوگل عکس های وحشتناک این بیماری ظاهر میشه!
2.Mango worms:
- کرم های انبه ای اسم دسته از کرم هاست که ممکنه وارد بدن بشه و رشد کنه و پس از اون آدم به بیماریش دچار بشه، اگر این کلمه رو سرچ کنید ویدیو هایی در یوتیوب براتون میاد از آدم هایی که رفتن دکتر و دارن این کرم هارو از بدنشون خارج میکنن ک خیلی حال به هم زنه!
3.Skewering:
- در بعضی ادیان و یا قوم ها یک نوع عبادت عرفانی وجود داره که در اون آدم ها با مدیتیشن های خاص ذهن خودشون رو پاکسازی میکنن و به حالت خلسه میرسن، در این حالت اونا دیگه درد رو احساس نمیکنن و برای نشون دادنش سوزن های بزرگ وارد بدن خودشون میکنن بدن هیچ بی حس کننده ای، اگر این کلمه رو سرچ کنید عکس های عجیب و ترسناکی از اون آدم ها براتون میاد!
4.Mouth larva:
- این یک مورد رو اتفاقا پیشنهاد میکنم حتما تو گوگل سرچ کنید. چون بعد از دیدن عکس هایی که نشون میده دیگه یک شب هم مسواک زدن رو کنار نمیذارین!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#فکت هایی که احتمالا نمیدونستی 🪄💕
●انسان ها تنها موجوداتی هستن که از غذا خوردن لذت میبرن. ⚡️🍒
●مرد ها بعد از ازدواج تنبل میشن 👰🦥
●خوردن چیپس سیب زمینی باعث افزایش وزن شدید در انسان میشه 🍟♥️
●استرالیا بیش از 10.000 ساحل داره که یعنی شما میتونین به مدت 27 سال، هر روز در یه ساحل جدید از این کشور تفریح کنین 🏖🍷
●چرت های روزانه، خطر حمله قلبی رو کاهش میده و شمارو خلاق تر میکنه 💥🥐
●انسان ها تنها موجوداتی هستن که با افزایش سن، سایز مغزشون کوچیکتر میشه 🧠🧹
𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
•📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#فکتانیمیشن
✖️- خانمی که در تام و جری آرزوی دیدنش را داشتیم هات مک دانیل زنی آمریکایی بود که کاراکتر وی را به شخصیت کارتونی تبدیل کردند و به پیشنهاد خودش برای تحریک کنجکاوی کودکان چهره اش را نمایش ندادند 😐👌🏻 !!
•🎃👀 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
یه استارتاپ هلندی اومده مزرعههای تره رو در شب اینجوری نور افشانی کرده
مزرعههای نوتردام از قدیم به زیبایی معروف بودن و برای زیباتر شدن هم رقابت میکنند، خیلی از تابلوهای هنری هم از روی همین مزارع کشیده شده
این استارتاپ میگه نور افشانی اونها باعث تقویت رشد گیاهان هم میشه.
این خیلی خوبه مردم یک منطقه برای زیبا شدن مزارعشون رقابت کنند و تازه خرج اینجوری هم بکنند
🔰➖📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سارق با معرفت!
سارقی که پس از دزدیدن طلاها و مدارک از خانه ای در تهران متوجه میشه که این طلاها مربوط به خانمی بی سرپرست است که به تازگی همسرش را از دست داده، سارق عذاب وجدان گرفته و تمامی طلاها و مدارک را همراه با یک نامه عذزخواهی برگرداند!!
☠
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
یکی از تئوری های زندگی اینه که همه ی این ها توی خوابمون داره اتفاق میوفته و در واقع ما الان در کما عیم و وقتی بیدار شیم
- اگ توی این دنیا بمیریم اونجا بیدار میشیم- ب زندگی اصلیمون برمیگردیم که توش ممکنه به یه شکل دیگه باشیم، ینی انسان نباشیم مثلا شبیه ادم فضاییا باشیم.
برای دیدن همچین خواب پیچیده ای باید مغزمون خیلی پیشرفته باشه پس امکان نداره ک وقتی بیدار میشم انسان باشیم
☠
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_پنجاهوهفتم
همه حرف هاجر خانم رو یه حرف سر زبونی می بینن ،اینکه میگه باید برم!!! ولی من میدونم اون از ته دلش میگه و آخر سر یه جوری من رو میفرسته برم،توانی برای مقابله باهاش ندارم، اگه بچه ام رو بگیره چی ؟!اگه ...
_هیسس!!! نیره نکن اینجوری، مگه میشه همچین چیزی ؟! اول که نمیتونه تو رو جایی بفرسته، تو عروس این خونه بودی، بعدم مگه بچه الکیه که ازت بگیره
_اگه گرفت چی ؟!گفت من پشتتم نمیذارم همچین اتفاقی بیفته ،خب؟! به من اعتماد کن !!!چی شد ؟!
_جهان ....جهان تو نباید اینجا باشی، بودنت اینجا درست نیست
_مگه چه کردم ؟!
_هیچی ولی ...
_ولی چی؟! به خودت اعتماد نداری !
_حرف بیخود نزن
_والا تو داری حرف بیخود میزنی
_جهان ...چرا میای اینجا ؟!
_به نظرت ؟
_نظر من رو نپرس... دلیل خودت رو بگو !!!
_شاید به خاطر اینکه فامیلیم، یادت نره یه جورایی دختر خاله پسر خاله ایم، دوما اینکه آشنای دیگه ای توی این خونه ندارم !!!راستش انتظار این جواب رو نداشتم، بادم یهو خوابید!!! منتظر بودم جواب عاشقانه ای بده تا شاید دل من گرم بشه، درسته در مقابلش سفت و سخت بودم و شاید کمی گوشت تلخ ،ولی خب منتظر اشاره ای از جانب اون بودم ،جهان برای من آدم خاصی بود،ادمی که شبیه هیچکس نبود، ولی وقتی جوابش رو شنیدم از موضع خودم پایین نیومدم و گفتم بهتره هم رابطه فامیلی رو فراموش کنی، هم اینکه دنبال یه آشنا دیگه برا خودت باشی، البته حلیمه که هست !!!لبخند محوی روی لبش نشست و گفت به نظرت با حلیمه میشه نشست حرف زد ؟!
_نه که نمیزنی هم !!!اونشب جهان رو فرستادم از همون پنجره رفت ،ولی اون عادت از سرش نیفتاد هر چند شبی یه بار از راه پنجره می اومد، خودش میگفت این راه بهتره، ترس دیده شدن نداره می اومد می نشستیم و حرف میزدیم، سعی میکردم احساساتی نشم تا توی موقعیتهایی مثل اونشب قرار نگیرم،شاید واقعا من برای جهان همون چیزی بودم که خودش میگفت یه فامیل که میشد چند دقیقه ای توی طول روز باهاش حرف زد و من نه میخواستم، نه میتونستم اون رو مجبور کنم جور دیگه ای بهم نگاه کنه ،همچین حقی نداشتم !!!هوا گرم شده بود ،علی 5 ماهی داشت پسرک تپل و سفیدی بود خوب میخورد و می خوابید و داشت شیطنت هاش شروع میشد، یکی مدام باید حواسش بهش بود ،بودن حلیمه کمک بزرگی بود هر چند که هاجر خانم اجازه نمیداد کسی به علی دست بزنه ولی همون هم که حلیمه چشم ازش برنمیداشت خوب بود!!! بچه مریم 2 ماهه بود مریم مثل آدم خطاکاری که کار اشتباهی کرده پیش هاجر خانم گردن خم میکرد و هاجر خانم هم دیگه از اون مریم، مریم کردن افتاده بود !!!جهان همچنان سر کار و بارش بود و توی حرفهای شبانه ای که میزدیم گفته بود باید دستگاه بخریم تا بتونیم کار رو راه بندازیم !!!یکی از همون روزا بود که در عمارت باز شد و شاهین وارد خونه شد ،همراهش حاجی بود ...واردساختمون شدن و شاهین اولین کاری که کرد توجهش رو به علی داد و گفت وای وای چه بچه شیرینی شده !!!لبخندی زدم بهش، ادامه حرفش رو گرفت و گفت داره میشه شبیه خودت نیره.هاجر خانم نه گذاشت نه برداشت، گفت خدا به دور کپی بچه ام جعفره !!!شاهین لبخند روی لبش خشک شد و حرفی نزد ،حاجی رو به شاهین گفت بفرما بیخبر اومدی پسر جان !!!
_راستش از طرف بابام پیغومی آوردم
_چرا تو زحمت کشیدی؟ مگه کسی نبوده ؟!
_اخه پیغوم خاصی بوده
_خیر باشه
_خیره... راستش مظفر خان بابام خواسته شما و اهل و عیال رو دعوت بگیریم برای ده خودمون.... بابام گفت هر رفتی یه اومدی داره ...در اصل خواسته نیره رو به خونه و ده خودش دعوت کنه.حاجی نگاهی به من انداخت و گفت چه نیازی به این کارا بود
_خواست بابام بوده فردا منتظرتونیم!!!
_تا خدا چی بخواد انشالله !!شاهین از جا بلند شد و گفت پس با اجازه من برم می بینمتون.رو به من گفت نیره تو با من میای !سری تکون دادم علی رو بغل گرفتم و خواستم برم بیرون که هاجر خانم مانع شد، علی رو گرفت و گفت لازم نکرده جعفر رو ببری.نوچی کردم و رفتم بیرون... شاهین ایستاده پایین ایوون داشت با سنگهای توی دستش بازی میکرد، من رو که دید برگشت سمتم و گفت فرصت نشد بیایم دیدنت تو خوبی ؟!
_خوبم ممنون
_فردا که خواستید بیاید وسایل برای خودت و پسرت بردار، چند روزی مهمون ما باش !
_تا ببینیم چی میشه
_نیره ...اینجا راحتی ؟!پوزخندی زدم و گفتم جوری حرف میزنی انگار تا حالا کجا بودم؟! من از وقتی چشم باز کردم اینجام !!!
_میدونم، کلی پرسیدم !!!
_من از پس خودم بر میام نگران نباشید
_خیلی هم خوب!!! پس حرفم یادت نره وسیله بردار برا چند روز !!!جوابی ندادم و اون رفت ،برگشتم داخل ،هاجر خانم داشت میگفت حالا رفتن اجباریه ؟!و حاجی جواب داد دعوت کردن نریم بی احترامیه، مخصوصا که پسرش رو فرستاده برا دعوت !!
_اینام کارشون رو خوب بلدن
_بس کن زن