سلام وقتتون بخیر
من قبلا خیلی با بحثای ماورا اینا حال میکردم
تو رنج 15.16 سالگی با یکی آشنا شده بودم و این زار داشت حالا زار انگار از بچگی تو بدن طرفه بعد مامانشم داشت و اینا اشنا بودن من هی میرفتم پیشش سوالای رندوم بپرسمو یا قصد داشتم اون چله چشم سومم انجام بدم و کلی کارای دیگه واقعا دیونه بازی محض بود چون تا اون موقع اصلا تجربه زیادی نداشتم (خونه مامان بزرگم اینا چون خوزستانه میگن داره ولی خب ازاری ندارن خیلی رندومه نمیدونم ) اینا بعد واقعا صداش یهو مردونه و کلفت میشد و بعد از چند سال تمام حرفاش یکی یکی اتفاق افتاد بعد هی بهم میگف امکانش هست زیاد وارد این مسائل شی اذیتت کنن یا همزاده یا اون مسلمون نیست من همون تایم اوکی میدادم ولی خب یسال بعدش یه کتاب گرفتم خیلی قدیمی بود کلی طلسم فلان و اینا داشت با بدبختی گیرشو اورده بودم یه قسمتم داشت واسه جنو اینا این همینطوری موند تا امسال خیلی رندوم پیداش کردم بازش کردم بعد اول عنوانا میگه تو زیاد تو اون بخش جن طلسمای اون قسمت نرید ولی خب رفتم خیلی مسخره بازی دراوردم عکس چیزاشو میفرستادم برای دوستامو اینا بعد میگن نباید اسماشون رو بگی امکان بالای داره که بیان من خیلی ادامه دادم بعد میخاستم بزارمش کنار بخابم احساس سنگینی بهم دست داده بود خیلی اذیت کننده بود بعد گفتم بزار لامپ روشن بمونه خیلی ترسیده بودم بعد یکم اروم شدم رفتم خاموش کردم اومدم دراز کشیدم وای .. یهو یکی پهلمو گرفت محکم کشید اون لحظه لال شده بودم خیلییییی ترسیده بودم یهو شوک شدم هی دست میکشیدم بدنمو اینا خیلی حس بدی بود یه تایم کلا تو اتاقم نمیرفتم بعد این من کلا دور این مسائل حتی به فانم خط کشیده بودم تا چند وقت بعدش خانواده مسافرت بودن تو خونه تنها بودم بازم حس سنگینی داشتم یبارم در دستشویی کوبیده شد اهمیت ندادم بعد میخاستم بخابم هی در حموم صدا میداد واقعا.. بودم تو خودم اهمیت ندادم کلیم خابم میومد دم صب بود حس میکردم دست کشیده میشه تو صورتم کلافه شده بودم به پهلو خابیدم بعد اصلا حواسم نبود مامانم اینا خونه نیستن گفتم مامان ولم کن بزار بخابم بعد دستمو بردم پشت سرم یهو انگار رون ادم بود خیلی نرم بود لمس کردم اون موقع فهمیدم کسی نیست تپش قلب گرفتم با ترش یهو از اتاق اومدم بیرون تا صب شد رفتم پیش دوستم هنوزم تو خونه حس میکنم سنگینیو ولی مثل قبل اتفاق خاصی نیوفتاده فقط صدا میاد ...
#داستان_ترسناک
join :∆
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
واژه بیمار اولین بار از کجا آمده است ؟
در زمان ابو علی سینا هجوم موش ها به شهر همدان موجب شيوع بيماری طاعون در اين شهر شد پزشک ماهر ابو علی سینا به مردم شهر دستور داد جهت مقابله با موش ها از مار استفاده كنند و بعد ها به پاس اينكار در سر راه مارها جام شرابی از انگور سياه نهادند تا از آن بنوشند زيرا شراب زهر مار را تا حد بسیار زياد میكند
از آن پس مار نماد بهداشت و نماد داروخانهها سرتاسر جهان شد برخی داشتن و نگهداشتن مار را نشانه سلامت ميدانستند و به مردمی كه زياد دچار مریضی ميشدن میگفتند بیمار!
☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا ایران خودمونه!! 😍
اینجا کوه های آلاداغ لار که به کوه های رنگین کمان و(ماهنشان)شهرت هم داره
این کوه ها با رنگ های زرد، قرمز، سبز، نارنجی و قهوه ای، رنگین کمان زیبایی را بر روی زمین خلق کرده اند
به جرات میشه گفت که کوههای رنگی آلاداغ لار یکی از مناظر زیبای روی زمین به شمار میاد. کوههای رنگی زنجان و ماهنشان، یکی از شفگت انگیز ترین جاذبه های طبیعی استان زنجان هست که در مسیر زنجان- تبریز یا ماه نشان-تبریز شاهد آن هستیم. این کوه ها به سبب رنگی بودنشون به ویژه رنگ مسی و زرد در شرایط نور مناسب و هوای گرم سوژه مناسبی برای عکاسی طبیعت به شمار میرون. هر از چند گاهی در میان این کوه ها آب راهه هایی به جریان درمیاد که تابیدن نور خورشید در این آب راهه ها باعث انعکاس کوه ها در آب شده و می توانید در چنین شرایطی شاهد شگفت انگیزترین تصاویر طبیعت باشید.
آدرس
اتوبان زنجان-میانه(مسیر زنجان و ماهنشان به تبریز)
موقعیت جغرافیایی
از ماه نشان استان زنجان گرفته تا مسیر تبریز-اهر در استان آذربایجان شرقی کشیده شده .
•
#ایرانگردی
#ایران_زیبا
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
مینوتور (Minotaur)
اسطوره یونانی
از ویژگیهای ظاهری مینوتور میتوان به سر گاومانند و بدنی انسانگونه اشاره کرد. این موجود افسانه ای در مرکز یک زندان که به شکل هزارتو بود زندگی میکرد. این هزارتوی وسیع توسط ددالوس معمار و پسرش ایکاروس ایجاد شده بود. سرانجام تسئوس با کمک دختر شاه کرت توانسته بودند مینوتور را از بین ببرند.
اسطوره یونانی
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌀 یک روز دختر از خواب بیدار شد و نوشته ای روی بالشش پیدا کرد:
«درودها از کمدت، بیا دوست باشیم.»
اون یادداشت رو پاره کرد و در کمد رو بست.
🌀 روز بعد اون به همراه نوشته ی دیگری روی بالشش بیدار شد:
«من دیگه توی کمدت نیستم و ما دیگه دوست نیستیم...»
☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#داستان_کوتاه
توی پذیرایی نشسته بودم و کتاب جدیدی که خریده بودم رو مطالعه می کردم.
دخترم از اتاقش بیرون اومد و به طرف اتاق من دوید..
بهش تشر زدم :صد دفعه گفتم توی خونه ندو!
در اتاقم رو پشت سرش بست..
یدفعه یادم اومد دخترم امروز مدرسس
☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱