یک واقعیت وحشتناک که اکثر مردم در مورد خوک ها نمی دانند این است که گزارش های زیادی از مرگ کشاورزان بر اثر خورده شدن توسط خوک ها وجود دارد
اتفاق رایج این است که کشاورز در حین نگهداری از خوکها با حادثهای در آغل مواجه میشوند و یا بیهوش میشوند و گرازها در نهایت با بدن صاحبش مهمانی میدهند...
+ میدونستین 😑 ؟!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نام اثر :
ازدواج کنید 😁💍🪖
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
😱 #ارســـــالی_اعضا
📮 ترسناک ترین جمله که کسی بهت گفته چی بود؟
🖤⇦↯یکی به من پیام داد که نمیشناختمش
گفت من حواسم بهت هست بدون هیچ سلام و چیزی
بدون اسم ،و پروف سیاه
این ترسناکترین پیامی بود که من دریافت کردم
🖤↯⇦ترسناک ترین جمله ایی که شخصی بهتون زده چی بوده؟
🖤↯⇦_سلام خوبی چخبر بیمعرفت یادی از ما نمیکنی(خیلی یهویی میاد پی ویت)
🖤↯⇦تنها جمله ای که ترسوندتم این بود که...
تقریبا ساعت سه نصفه شب یه دست نشست رو بازوم و گفت نمیخوای بیدار شی!
اون شب خیلی خسته بودم و واقعا حال فکر کردم بهشو نداشتم.از طرفی فکر میکردم مامانمه ولی این سوال به ذهنم نرسید که چرا این موقع گفته؟صبحش وقتی یادم افتاد هرچی به مامانم میگفتم باور نمیکرد.🥲🥲
🖤↯⇦جمله همیشه باهاتم
🖤↯⇦ترسناک ترین جمله ای که کسی بهم گفته:
اینجا وایسا الان برمیگردم:)
✖️•🎃👀📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
⟨اخرین عملیات⟩☣️⚠️
#part_18
سردرگم بودم..
به سمتش رفتم دستم و به نشونه احترام دراز کردم ولی اون فقط سلام داد و پاشد رفت یه سمت دیگه
به زمین خیره شده بود و تکیه داده بود به یه دیوار و سیگارشو روشن میکرد
فرمانده گفت:
- فردا باید حتما برای نجات یه خانواده به سمت یک مزرعه بریم خانواده ای که اونجا هستند ۴ نفر هستند پدر خانواده مبتلا شده و بقیه اعضا نمیتونند از اتاق بیرون بیان فردا نجات اونا با ماس..!
باز هم استرس تو بدنم خودی نشون داد ، عرق سردی که از شدت یه صحنه ی وحشتناک دیگه شره میکرد
صبح شده و بود و آماده شده بودیم به رفتن ایندفعه راننده من بودم ..
به فکر فرو رفتم یعنی امکان داره سرنوشت منم به سرنوشت الکس دچار بشه؟!
با صدا زدن های فرمانده به خودم اومدم و با دلهره ای که در درونم ایجاد شده بود شروع به رانندگی کردم از خروجی مقر که بیرون اومدیم یه گشت جلومونو گرفت و ازمون مدارک خواست
فرمانده از ماشین پیاده شد و به سمت مامور گشت رفت
نفهمیدم چی بهم گفتند و رد و بدل کردند ولی پس از چند دقیقه فرمانده مشکل و حل کرد و گفت حرکت کن
به سمت جاده حرکت کردیم ..ماشین های فرسوده و زنگ زده اسفالت های کثیف و ترک خورده مردگانی متحرک که در بیابان ها تنها بودند کلاغ هایی که درآسمان به دنبال تکیه ای غذای فاسد بودند...
به مزرعه ذرت رسیدیم دقیقا وسط مزرعه کلبه ای چوبی بود همه جا در سکوتی عمیق فرو رفته بود...
پیاده شدیم و فرمانده گفت: رضا و امیر همینجا بمونید مجید تو با من بیا..!
من به ماشین تکیه دادم و اطراف و نگاه میکردم رضا هم رفت داخل ماشین و برای خودش به فکر فرو رفت
فرمانده رو دیدم که در خونه رو زد بلند صدا میزد کسی تو خونه هست؟!کسی هنوز اونجا هست!؟؟
ولی صدایی نیومد به مجید گفت که در و بشکنه تا به داخل برای پاکسازی قدم بزارند
اونا به داخل رفتند و حدود چند دقیقه بعد از لای مزرعه ذرت ها زامبی ها سر و کلشون پیدا شد روی کاپوت زدم تا رضا هم پیاده شه.. تعدادشون کم بود حدودا ۵ تایی میشدن باز استرس به بدنم افتاد بود و اوناهم در حال نزدیک و نزدیک تر شدند بودند
رضا گفت: از خفه کن برای کلتت استفاده کن سر و صدا اونارو جذب میکنه...
داشتم از جلیقم درش میاوردم که...
نویسنده :Amir_Dark
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱