#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتوسوم
جهان ترسیده گفت تو بمون همین جا !!!در رو باز کرد و صداش اومد که گفت بله عمو ؟!
_بیا پسر قرار بود بریم شهر برای گزارش !
_باشه عمو تا شما برسید دم عمارت من اومدم !
_بجنب پسر.جهان برگشت توی اتاق و گفت باید برم، بعدا حرف میزنیم بعد هم رفت ....نشستم روی صندلی و به حرفهای جهان فکر کردم چی شنیده بود که اینقدر باعث کلافگیش شده بود ،نمیتونستم بفهمم مگه اینکه برمیگشت و خودش بهم میگفت ...اونروز اروم برگشتم پایین ،تا شب خبری از کسی نبود، بعد از شام هر کسی رفت سراغ کار خودش حلیمه رو کشیدم توی اتاق و گفتم جهان نیومده؟!
_نه ...نیره تو رفت و آمد این مرد رو چک میکنی ؟!
_نه چیکارش دارم سر شام نبود پرسیدم !
_سر شام محمد خان هم نبود، اینو چرا نپرسیدی ؟!
_خب . .خب...
_نمیخواد زبون دور دهن بمالی، گوش بده به من نیره !!!اگه بفهمم خیالاتی داری من میدونم و تو !
_چه خیالاتی ؟!
_چمیدونم، الکی که حضور غیابش نمیکنی این بشر رو، حتما چیزی هست
_ نیست نترس!!!
_میترسم نیره!!! دستی دستی خودت رو بدبخت کردی، نمیذارم دوباره بیفتی تو دام این قوم.خنده عصبی کردم و گفتم من دستی دستی کاری نکردم اگه شما ها ازم چیزی مخفی نمیکردید منم مثل آدم زندکی میکردم !!!
_حتما شک نکن !!!داشتیم یکی به دو میکردیم که در اتاق رو زدن، در باز بود و اینکه کسی به در میزد نشون میداد هاجر خانم نیست، چون اون در که باز بود همینطوری می اومد داخل، اروم گفتم بفرما ؟!قامت حاجی توی در اتاق ظاهر شد نگاهی به حلیمه انداخت و گفت تو هم اینجایی ؟!حلیمه سریع گفت من دارم میرم بفرما شما.حلیمه از در رفت بیرون، حاجی اومد داخل و گفت طوری شده؟! حلیمه ناراحت بود !
_نه سر موضوعی بحثمون شد همونطور که بالای سر علی مینشست گفت قدر حلیمه رو بدون مادری کرده برات !
_چشم
_ بشین باهات حرف دارم!نشستم کمی این پا و اون پا کرد و گفت راستش حرف زدن در موردش جالب نیست، بالاخره هنوز سال پسر جوونمرگم رو نداردیم، ولی خب چه کنم پیله کرده که باهات حرف بزنم !
_کی ؟!حاجی کمی سبک و سنگین کرد با خودش و گفت شاهین !!!با تعجب گفتم شاهین؟!! اون چی میخواد ؟!
_راستش چند وقتیه دورم رو گرفته باهات حرف بزنم، ببینم نظرت در موردش چیه؟!میدونم وقتش نیست به خودشم گفتم،ولی فقط خواسته نظر تو رو بدونه و اینکه بدونه امیدوار باشه بهت یا نه !!!اگه اره که بعد از سال جعفر ...نگذاشتم حرف حاجی تموم بشه و گفتم نه اصلا!!! چطور به خودش اجازه داده همچین حرفی بزنه؟!
_ببین نیره کسی چیزی نمیفهمه من و تو و شاهین !!!
_حاجی نه !!!حتی اگه ده سال بعد از سالگرد جعفر هم حرفش بشه، نه !!!
_شاهین بچه خوبیه، فامیل نزدیکته
_نه حاجی من نمیخوام ...حاجی پرید وسط حرفم وگفت نگو که نمیخوای ازدواج کنی ؟!جوونی حق زندگی داری درسته عروسمی و مادر نوه ام ولی نمیتونم خودخواهی کنم در حقت و بگم چه خوب عروسم نمیخواد ازدواج کنه!!! تو یه جورایی برای من مثل بچه هامی همونطور که برای اونا خوب میخوام برای تو هم میخوام... باید برای خودت آشیونه بسازی،نمیگم حالا ،چون هنوز سال شوهرت نگذشته ولی بالاخره باید شوهر کنی و بری ...جوابی بهش ندادم از جا بلند شد و گفت به شاهین فکر کن مرد خوبیه اونجوری که نشون میده خواهانتم هست، که عجله داشته حرفش زده بشه !!منتظر جواب من نموند و راه افتاد سمت در، دم در اتاق که رسید برگشت و گفت کسی چیزی نفهمه، حتی حلیمه!!!سری به نشونه تایید تکون دادم و نشستم بالای سر علی، پس درد جهان شاهین بود !!!یعنی حدسم این بود حتما چیزی شنیده یا دیده بود که پریشون حال بود،ولی چرا؟! چه دخلی به اون داشت؟!از فکر کردن به اینکه شاهین همچین حرفی زده حالم بد میشد هیچ از شاهین خوشم نمی اومد ،حاجی نمیتونست من رومجبور کنه که با شاهین ازدواج کنم، بار اول ازدواجم اجباری بود و از طرف خودم هم بود اون اجبار ولی نمیخواستم باز برم زیر بار اجبار... پیش خودم گفتم تا موقع سال جعفر شاهین هم یادش میره !!!جهان بعد از قضیه آتیش سوزی رفت تهران و بعدش همه پاییز شد و هوا بادی و بارونی بود و کاری نمیشد انجام داد،برای همین نیومده بود ده !!!عین مرغ سر کنده بودم هر جایی دنبال جهان میگشتم، نمیدونستم با اون حالم باید چه کنم اینکه وقتی نبود اینقدر سردرگم بودم اصلا خوب نبود !!!زمستون اومد و شد سالگرد جعفر... علی 10 ماهه بود ،عین برق و باد گذشته بود اون روزا !!!روزی که مراسم سالگرد جعفر بود باز کل خونه رو سیاه زدن، مهین و بچه هاش همراه با کدخدا بعد از حدود یکسال اومدن ده ،بچه هاش بزرگ شده بودن!!!
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتوچهارم
هاجر خانم اونقدری بهشون کم محلی کرد که پیش خودم میگفتم اگه من بودم یه دقیقه هم تحمل نمیکردم !!!نصیر خان و شاهین هم از صبح اومده بودن،نمیدونستم بعد از حرفهای چند ماه پیش حاجی به من ،به شاهین چیا گفته بود کلا برام مهم هم نبود، فقط مهم این بود که حاجی دیگه به من چیزی نگفته بود ...جهان نزدیکی های ظهر بود که از راه رسید ،نزدیک 5 ماه بود ندیده بودمش هیچ خبری هم ازش نداشتم راستش وقتی اومد تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده ...با همه سلام علیکی کرد و با منم مثل بقیه خشک و رسمی سلام احوالپرسی کرد و پیش بقیه ایستاد ....مراسم که تموم شد کدخدا مهین و بچه هاش رو برداشت و رفت.اهالی هم برگشتن خونه هاشون ولی نصیر خان و شاهین موندن،دلخوشی به موندنشون نداشتم، سر سفره شام نصیر خان گفت چه خبر جهان از مادرت ؟!جهان همونطور که با لقمه نون توی دستش بازی میکرد گفت خوبه !!!
_بار آخری که باهاش حرف زدم گفت قراره دستت رو بند کنه !به آنی سر بلند کردم و نگاهم افتاد به جهان، سر به زیر گفت اونکه دلش میخواد !
_چیه تو نمیخوای ؟!حاجی ادامه حرف نصیر خان رو گرفت و گفت خب داره مادرت تا جوونی بایدبه فکر خونه و زندگی و بچه باشی !!!جهان جوابی نداد شاهین اما کوتاه نیومد و گفت خب پسر عمه کی شیرینی میخوریم ؟!
_فعلا که نمیخورید ...راستی اومدم کار ساختمون رو تموم کنیم دستگاهها رو بخریم و من برگردم تهران، دیگه بقیه کارا رو کسی که مسئولشه حل میکنه میخواست برگرده تهران!!!! نه، نباید میرفت!!! نباید من رو تنها میگذاشت.از فکر کردن به اینکه ممکنه جهان بخواد ازدواج کنه تمام تنم یخ کرده بود، صدای نصیر خان اومد که گفت نیره فردا جهان هم ده ماست تو هم بیا همگی پیش هم باشیم!!!زیر چشمی نگاهی به جهان انداختم اگه اون اونجا بود منم میرفتم،باید باهاش حرف میزدم و میفهمیدم قضیه از چه قراره؟! برای همین گفتم باشه !!!هاجر خانم فوری گفت جعفر رو نمیذارم ببری !!!
_نه نمیبرم علی رو ،عصر برمیگردم !!!نصیر خان گفت خب پس آماده بشید همین الان بریم
_نه دیگه، من شب علی رو نمیتونم تنها بذارم فردا میام !!شاهین گفت پس، فردا میام دنبالت !!!عجب غلطی کرده بودم ،هیچ دلم نمیخواست شاهین بیاد دنبال من، در واقع اگه جهان نمیخواست خونه نصیر خان بمونه هیچ دلم نمیخواست برم اون ده.... داشتم خودخوری میکردم که صدای جهان به گوش رسید که گفت نمیخواد!!! من امشب رو میمونم اینجا فردا با نیره میایم.اخم های شاهین توی هم رفت ولی چیزی نگفت، نصیر خان و شاهین که رفتن حاجی رو به من گفت نیره بیا اتاق من!!!هاجر خانم زیر لبی گفت باز کارهای محرمانه شروع شد !بی توجه بهش رفتم پیش حاجی، در رو پشت سرم بستم و گفتم بله ؟!حاجی روبروم ایستاد و گفت حرف و حدیثی با شاهین زدید؟!
_من؟! نه !سری تکون داد و گفت وقتی بی هیچ مخالفتی قبول کردی بری خونه نصیر گفتم شاید چیزی شده که من بیخبرم !!!
_اول که چیزی نشده من به شما هم گفتم چند ماه پیش، که جوابم چیه...بعدم اگه چیزی شده بود مطمئن باشید اول از همه به شما میگفتم !!!لبخندی زد و گفت خیالم راحت ؟!
_خیالتون راحت!!
_خوبه، پس، فردا خوش بگذره !!!
_ممنون.از در اتاق اومدم بیرون و خواستم برم اتاق خودم که دیدم جهان داره از پله ها پایین میاد ،مکثی کردم ،اونم چند لحظه ای ایستاد و بعد رفت توی حیاط ...وارد اتاق شدم هاجر خانم بالای سر علی نشسته بود و گریه میکرد ،هزار بار بهش گفته بودم هاجر خانم بالای سر بچه که خوابه گریه نکن
ولی کو گوش شنوا !!!باز اروم گفتم هاجر خانم بچه خوابه با صدای گریه شما از خواب میپره و میترسه.همونطور که گریه میکرد گفت تو چه میفهمی از حال من!! بچه من زیر خاکه و زنش اینجا در حال خوشگذرونی و گشت و گذار !!
_والا دست خودم نیست، ولی اگه دست شما بود من رو هم همراه جعفر خاک کرده بودی !!!بی توجه به من همونطور که گریه میکرد علی رو بوسید و گفت خداروشکر فردا ننه ات نیست یه دل سیر با همیم واقعا هر کاری میکرد تا حرص من رو در بیاره.... داشتم چراغی که توی اتاق بود و گوشه ای میگذاشتم تا بخوابم که دیدم جهان پشت پنجره اس، اونقدری یهویی اومده بود که نزدیک بود چراغ ازدستم بیفته ،دست روی قلبم گذاشتم و رفتم سمت پنجره، هوا سرد بود زود اومد داخل و گفت چقدر سرده !!!سر چراغ ایستاد و دستهاش رو گرم کرد بی هیچ حرفی نگاهش میکردم، سر بلند کرد و گفت هان چیه؟ آدم ندیدی؟!جوابش رو ندادم ،نشستم پیش علی و مشغول نوازش کردن موهاش شدم، جهان دستهاش رو گرم کرد و اومد طرف دیگه علی نشست، هیچی نمیگفت،
ادامه دارد
سوسکی که در تاریکی می درخشید!
این سوسک Luchihormetica Luckae نام دارد و در سال ۱۹۳۹ در اکوادر کشف شد
این گونه اکنون منقرض شده چرا که محل زندگی اش توسط یک اتشفشان نابود شد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
🌍 در افسانه های یونانی هیدرا یا هیدر هیولایی ترسناک بود که اگر هریک از سرهایش قطع میشه مجدد رشد میکرد ! این هیولا توسط هرکول کشته شد
نام هیدر که موجودی دریایی هست ازاین افسانه گرفته شده ،اگر هیدر دریایی رو وارد مخلوط کن هم کنید باز میتونه بدنش رو احیا کنه !
💥📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
غار شیطان سیاه
بر طبق افسانه قدیمی، در دوران باستان در نزدیکی کوه « کاشکولاک» واقع در سیبری جنوبی رود « طلا» جریان داشت که ارواح مردگان از طریق آبهای آن به سوی پادشاهی سایه ها شناور بودند. در غار کاشکولاک، جادو گر بزرگ، شامان، به استقبال آنها می رفت و دروازه دنیای دیگر را به روی آنها می گشود. اگر آدم زنده ای وارد غار می شد، شامان – جادوگر او را دیوانه می کرد و گاهی جانش را می گرفت !
حتی شجاع ترین آدم های نترس که به هیچ چیز باور نمی کنند در این غار دچار ترس و وحشت غیر قابل توضیحی می شوند. به گفته ساکنان بومی ارواح غار دوست ندارند آدمها را در مقبره سنگی خود ببینند 🤔
✖️•🎃👀📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
⟨اخرین عملیات⟩☣️⚠️
#part_20
اون شب کابوسی بی همتا بود..هر بار که داخل ماشین چشم باز میکردم یه زامبی از بغل شیشه ماشین رد میشد گویی مرگ در دو قدمی مان بود..
آخر های شب بود هوا داشت تازه روشن میشد یه نفر به شیشه زد از ترس و شوک یهو از خواب پریدم و سـلاحمو برداشتم
یه فرد با لباس سیاه و صورت پوشیده با صورتی خشمگین بود که یه قطار فشنگ به دور کمرش و یه کلاشینکف تو دستش به ما خیره شده بود
۳ تای ما به اون خیره شده بودیمجرعت تکون خوردن نداشتیم به خودم اومدم و دوروبرو دیدم دور تا دورمون افراد مسلح با استایلی گنگ دست ماشه سمت ما بودند
با دستش به شیشه ماشین اشاره کرد و با زبون اشاره میگفت((شیشه رو بده پایین...))
نمیدونم چرا ولی تصمیمگرفتم در و باز کنم
رضا دستم و گرفت و گفت~اگه باز کنی امکان داره بکشدت !!
بهش گفتم~اگه باز نکنم قراره معجزه بشه؟؟
در و باز کردم و مارو به بیرون کشیدن ولی مجید و با خودشون بردن
با زبون خودشون صحبت میکردند ما هیچ چیزی از حرفاشون متوجه نمیشدیم،چشم بند زدند و دستامونو بستن تا رسیدن به مقصد مورد نظرشون تا اون مدت همش داخل صندوق عقب ماشین بودیم
تنگ..تاریک و بد بو بعد از اینکه رسیدیم دست منو گرفتند و به داخل یه جا بردند و انداختنم تو یه اتاق این اتاقی که میگم اتاق نبود جهنم نبود نمناک تاریک مرطوب و پر از سوسکهای بزرگ چند ساعت تو عذاب بودم و نمیتونستم یه جا وایستم سردرگم و با حال بدی به نم های رو دیوار و علامت های عجیبی که رو دیوار حک شده بود نگاه میکردم...
نویسنده: Amir_Dark
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱