#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتوچهارم
هاجر خانم اونقدری بهشون کم محلی کرد که پیش خودم میگفتم اگه من بودم یه دقیقه هم تحمل نمیکردم !!!نصیر خان و شاهین هم از صبح اومده بودن،نمیدونستم بعد از حرفهای چند ماه پیش حاجی به من ،به شاهین چیا گفته بود کلا برام مهم هم نبود، فقط مهم این بود که حاجی دیگه به من چیزی نگفته بود ...جهان نزدیکی های ظهر بود که از راه رسید ،نزدیک 5 ماه بود ندیده بودمش هیچ خبری هم ازش نداشتم راستش وقتی اومد تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده ...با همه سلام علیکی کرد و با منم مثل بقیه خشک و رسمی سلام احوالپرسی کرد و پیش بقیه ایستاد ....مراسم که تموم شد کدخدا مهین و بچه هاش رو برداشت و رفت.اهالی هم برگشتن خونه هاشون ولی نصیر خان و شاهین موندن،دلخوشی به موندنشون نداشتم، سر سفره شام نصیر خان گفت چه خبر جهان از مادرت ؟!جهان همونطور که با لقمه نون توی دستش بازی میکرد گفت خوبه !!!
_بار آخری که باهاش حرف زدم گفت قراره دستت رو بند کنه !به آنی سر بلند کردم و نگاهم افتاد به جهان، سر به زیر گفت اونکه دلش میخواد !
_چیه تو نمیخوای ؟!حاجی ادامه حرف نصیر خان رو گرفت و گفت خب داره مادرت تا جوونی بایدبه فکر خونه و زندگی و بچه باشی !!!جهان جوابی نداد شاهین اما کوتاه نیومد و گفت خب پسر عمه کی شیرینی میخوریم ؟!
_فعلا که نمیخورید ...راستی اومدم کار ساختمون رو تموم کنیم دستگاهها رو بخریم و من برگردم تهران، دیگه بقیه کارا رو کسی که مسئولشه حل میکنه میخواست برگرده تهران!!!! نه، نباید میرفت!!! نباید من رو تنها میگذاشت.از فکر کردن به اینکه ممکنه جهان بخواد ازدواج کنه تمام تنم یخ کرده بود، صدای نصیر خان اومد که گفت نیره فردا جهان هم ده ماست تو هم بیا همگی پیش هم باشیم!!!زیر چشمی نگاهی به جهان انداختم اگه اون اونجا بود منم میرفتم،باید باهاش حرف میزدم و میفهمیدم قضیه از چه قراره؟! برای همین گفتم باشه !!!هاجر خانم فوری گفت جعفر رو نمیذارم ببری !!!
_نه نمیبرم علی رو ،عصر برمیگردم !!!نصیر خان گفت خب پس آماده بشید همین الان بریم
_نه دیگه، من شب علی رو نمیتونم تنها بذارم فردا میام !!شاهین گفت پس، فردا میام دنبالت !!!عجب غلطی کرده بودم ،هیچ دلم نمیخواست شاهین بیاد دنبال من، در واقع اگه جهان نمیخواست خونه نصیر خان بمونه هیچ دلم نمیخواست برم اون ده.... داشتم خودخوری میکردم که صدای جهان به گوش رسید که گفت نمیخواد!!! من امشب رو میمونم اینجا فردا با نیره میایم.اخم های شاهین توی هم رفت ولی چیزی نگفت، نصیر خان و شاهین که رفتن حاجی رو به من گفت نیره بیا اتاق من!!!هاجر خانم زیر لبی گفت باز کارهای محرمانه شروع شد !بی توجه بهش رفتم پیش حاجی، در رو پشت سرم بستم و گفتم بله ؟!حاجی روبروم ایستاد و گفت حرف و حدیثی با شاهین زدید؟!
_من؟! نه !سری تکون داد و گفت وقتی بی هیچ مخالفتی قبول کردی بری خونه نصیر گفتم شاید چیزی شده که من بیخبرم !!!
_اول که چیزی نشده من به شما هم گفتم چند ماه پیش، که جوابم چیه...بعدم اگه چیزی شده بود مطمئن باشید اول از همه به شما میگفتم !!!لبخندی زد و گفت خیالم راحت ؟!
_خیالتون راحت!!
_خوبه، پس، فردا خوش بگذره !!!
_ممنون.از در اتاق اومدم بیرون و خواستم برم اتاق خودم که دیدم جهان داره از پله ها پایین میاد ،مکثی کردم ،اونم چند لحظه ای ایستاد و بعد رفت توی حیاط ...وارد اتاق شدم هاجر خانم بالای سر علی نشسته بود و گریه میکرد ،هزار بار بهش گفته بودم هاجر خانم بالای سر بچه که خوابه گریه نکن
ولی کو گوش شنوا !!!باز اروم گفتم هاجر خانم بچه خوابه با صدای گریه شما از خواب میپره و میترسه.همونطور که گریه میکرد گفت تو چه میفهمی از حال من!! بچه من زیر خاکه و زنش اینجا در حال خوشگذرونی و گشت و گذار !!
_والا دست خودم نیست، ولی اگه دست شما بود من رو هم همراه جعفر خاک کرده بودی !!!بی توجه به من همونطور که گریه میکرد علی رو بوسید و گفت خداروشکر فردا ننه ات نیست یه دل سیر با همیم واقعا هر کاری میکرد تا حرص من رو در بیاره.... داشتم چراغی که توی اتاق بود و گوشه ای میگذاشتم تا بخوابم که دیدم جهان پشت پنجره اس، اونقدری یهویی اومده بود که نزدیک بود چراغ ازدستم بیفته ،دست روی قلبم گذاشتم و رفتم سمت پنجره، هوا سرد بود زود اومد داخل و گفت چقدر سرده !!!سر چراغ ایستاد و دستهاش رو گرم کرد بی هیچ حرفی نگاهش میکردم، سر بلند کرد و گفت هان چیه؟ آدم ندیدی؟!جوابش رو ندادم ،نشستم پیش علی و مشغول نوازش کردن موهاش شدم، جهان دستهاش رو گرم کرد و اومد طرف دیگه علی نشست، هیچی نمیگفت،
ادامه دارد
سوسکی که در تاریکی می درخشید!
این سوسک Luchihormetica Luckae نام دارد و در سال ۱۹۳۹ در اکوادر کشف شد
این گونه اکنون منقرض شده چرا که محل زندگی اش توسط یک اتشفشان نابود شد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
🌍 در افسانه های یونانی هیدرا یا هیدر هیولایی ترسناک بود که اگر هریک از سرهایش قطع میشه مجدد رشد میکرد ! این هیولا توسط هرکول کشته شد
نام هیدر که موجودی دریایی هست ازاین افسانه گرفته شده ،اگر هیدر دریایی رو وارد مخلوط کن هم کنید باز میتونه بدنش رو احیا کنه !
💥📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
غار شیطان سیاه
بر طبق افسانه قدیمی، در دوران باستان در نزدیکی کوه « کاشکولاک» واقع در سیبری جنوبی رود « طلا» جریان داشت که ارواح مردگان از طریق آبهای آن به سوی پادشاهی سایه ها شناور بودند. در غار کاشکولاک، جادو گر بزرگ، شامان، به استقبال آنها می رفت و دروازه دنیای دیگر را به روی آنها می گشود. اگر آدم زنده ای وارد غار می شد، شامان – جادوگر او را دیوانه می کرد و گاهی جانش را می گرفت !
حتی شجاع ترین آدم های نترس که به هیچ چیز باور نمی کنند در این غار دچار ترس و وحشت غیر قابل توضیحی می شوند. به گفته ساکنان بومی ارواح غار دوست ندارند آدمها را در مقبره سنگی خود ببینند 🤔
✖️•🎃👀📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
⟨اخرین عملیات⟩☣️⚠️
#part_20
اون شب کابوسی بی همتا بود..هر بار که داخل ماشین چشم باز میکردم یه زامبی از بغل شیشه ماشین رد میشد گویی مرگ در دو قدمی مان بود..
آخر های شب بود هوا داشت تازه روشن میشد یه نفر به شیشه زد از ترس و شوک یهو از خواب پریدم و سـلاحمو برداشتم
یه فرد با لباس سیاه و صورت پوشیده با صورتی خشمگین بود که یه قطار فشنگ به دور کمرش و یه کلاشینکف تو دستش به ما خیره شده بود
۳ تای ما به اون خیره شده بودیمجرعت تکون خوردن نداشتیم به خودم اومدم و دوروبرو دیدم دور تا دورمون افراد مسلح با استایلی گنگ دست ماشه سمت ما بودند
با دستش به شیشه ماشین اشاره کرد و با زبون اشاره میگفت((شیشه رو بده پایین...))
نمیدونم چرا ولی تصمیمگرفتم در و باز کنم
رضا دستم و گرفت و گفت~اگه باز کنی امکان داره بکشدت !!
بهش گفتم~اگه باز نکنم قراره معجزه بشه؟؟
در و باز کردم و مارو به بیرون کشیدن ولی مجید و با خودشون بردن
با زبون خودشون صحبت میکردند ما هیچ چیزی از حرفاشون متوجه نمیشدیم،چشم بند زدند و دستامونو بستن تا رسیدن به مقصد مورد نظرشون تا اون مدت همش داخل صندوق عقب ماشین بودیم
تنگ..تاریک و بد بو بعد از اینکه رسیدیم دست منو گرفتند و به داخل یه جا بردند و انداختنم تو یه اتاق این اتاقی که میگم اتاق نبود جهنم نبود نمناک تاریک مرطوب و پر از سوسکهای بزرگ چند ساعت تو عذاب بودم و نمیتونستم یه جا وایستم سردرگم و با حال بدی به نم های رو دیوار و علامت های عجیبی که رو دیوار حک شده بود نگاه میکردم...
نویسنده: Amir_Dark
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱