213.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بورلی آلیت و سندرم او
فردی که تو عکس می بينيد بورلی آلیت در سال 1991 به عنوان پرستار اطفال شروع به کار کرد. در طول 58 روز، او چهار کودک را کشت و تلاش کرد 9 کودک دیگر را بکشد، اما آنها خوش شانس بودند که زنده ماندند.
او ۱۳ بار به اتهام قتل و اقدام به قتل محکوم شد.
نشان داده شد که او در سنین پایین علائم سندرم مونچاوزن را داشته 🤔
سندرم مونچاوزن یک اختلال روانی است که در آن فرد برای جلب توجه تظاهر به بیماری یا آسیب می کند.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتوپنجم
راستش ازش دلخور بودم، اینکه چند ماه بیخبر رفته بود و حالا هم که اومده بود حرف از رفتن دائمی میزد... ولی خب به من ربطی نداشت اصلا چرا باید ازش دلخور میشدم مگه چیزی بین ما بود ؟!....نبود !!!جهان کمی که به سکوت گذشت گفت انگار این چند وقت خبرایی بوده !دستم توی موهای علی خشک شد و گفتم چه خبرایی؟!
_نمیدونم رفت و آمد خونه نصیر خان و شاهین میاد دنبالت ...دفعه های قبل هم اون می اومده دنبالت؟!دستم رو از موهای علی بیرون کشیدم و از جام بلند شدم لب پنجره نشستم و گفتم منظورت از دفعه های قبل ؟!!اونم بلند شد و رفت سمت طاقچه و گفت میگم شاید توی این مدت رفت و امدی داشتی خونه نصیر خان !!!یه جوری حرف میزد انگار من هر روز خونه نصیر خان بودم و با شاهین دل و قلوه میدادم و میگرفتم ،چطور اون من رو حرص میداد منم میتونستم حرصش بدم ،راستش از سر شب وقتی اون حرفا زده شده بود از دستش حرصی بودم ،برای همین گفتم مشکلیه رفت و آمدم به خونه نصیر خان ؟!
_نه چه مشکلی !!!فقط تا وقتی من بودم اسمی هم ازشون نبود انگار من مزاحم بودم وقتی من رفتم رفت و آمدها شروع شده !!!جوابی بهش ندادم که گفت سکوت نشونه تاییده نه ؟!
_شاید ...
_خوبه پس کاش پیشنهاد موندن نداده بودم و گذاشته بودم شاهین بیاد دنبالت !حرفهاش پر از حرص و کنایه بود از جا بلند شدم روبروش ایستادم و گفتم دنبال چی هستی ؟!
_من؟! هیچی اصلا مگه به من مربوطه !!!با تموم حرصی که ازش داشتم گفتم پس اگه بهت مربوط نیست دخالتی هم نکن !!!
_چشم منتظر دستور بودم ،کاش این کارها تموم میشد زودتر تا از اینجا خلاص میشدم !!!
_چیه دلتنگ یاری؟! خب می آوردیش تنها نمونه.پوزخندی زد و گفت نمیتونه اینجا بمونه !
_آهان... بله همه که مثل ما دهاتی نیستن !
_تو ...الان داری حسودی میکنی ؟!
_حسودی ؟!به کی ؟به تو؟!
_به من ،به یار نداشته ام !!!
_به من چه یار داشته و نداشته ات سالم باشه!!!
_خوبه فردا صبح بعد صبحانه راهی میشم اگه سختت هم هست بگیم شاهین خان بیاد دنبالت !
_دسترسی بهش ندارم وگرنه خبرش میدادم.اخم هاش رو کشید توی هم و از پنجره رفت بیرون... مشتی به دیوار کنار پنجره زدم و لعنتی نثار جهان کردم ،مرض داشت من رو حرص میداد...بعد از چند ماه اومده بود و اونطوری رفتار میکرد و من رو هم مجبور میکرد بر خلاف میلم حرفهایی بزنم که هیچ دوست نداشتم ...اون شب رو تا صبح نخوابیدم صبح بعد از صبحانه علی رو سپردم به هاجر خانم و گفتم جون شما و جون علی !!!علی رو محکم گرفت و گفت نترس بهتر از تو ازش مواظبت میکنم !!!به حلیمه سفارش کرده بودم حواسش باشه، قرار بود غروب همون روز برگردم ده، راستش شب قبل به خاطر اینکه جهان میخواست بره منم رضایت داده بودم ولی با حرص حرفای آخر شبش پیش خودم میگفتم کاش قول نداده بودم و نمی خواستم برم !!!هر چی بود توفیق اجباری بود و باید میرفتم... سوار ماشین جهان شدیم و راه افتاد حرفی نمیزد، یه دستش به فرمون ماشین بود و دست دیگه اش رو لبه پنجره گذاشته بود و سرش رو بهش تکیه داده بود ،نزدیک ده نصیر خان که رسیدیم گفت درباره سهمت از اون زمینها تصمیمی گرفتی ؟!
_نه
_یعنی با شاهین حرفی در این باره نزدید؟!
_نه.ماشین رو نگه داشت و خم شد سمت من و گفت قرص نه خوردی ؟!ناغافل گفتم نه !!یهو زد زیر خنده، دلم برای خنده هاش هم تنگ شده بود، نگاهم بهش بود دست از خندیدن کشید و اونم نگاهش ثابت موند روی من !!!در حد چند ثانیه اون حالت طول کشید ولی برای من سالها گذشت، جهان زودتر از من به خودش اومد و نگاهش رو از من گرفت و گفت بهتره بریم !!!برگشتم سمت پنجره کنارم و بی هیچ حرفی راه افتادیم، دم در خونه نصیر خان خواستم پیاده بشم که گفت صلاحت رو خودت میدونی ،ولی مواظب باش کلاه سرت نره!!! خواستم بپرسم در چه مورد؟! ولی اون خیلی سریع پیاده شد، منم پیاده شدم و میخواستم سوالم رو ازش بپرسم که شاهین از در عمارت اومد بیرون و اجازه این کار رو نداد... با جهان سلام و علیکی کرد و اومد طرف من ،خیلی گرم حال و احوالی کرد و گفت خوش اومدی !!!
_ممنون.جهان ایستاده بود، انگار منتظر بود با هم وارد بشیم، معطلش نکردم و راه افتادیم سمت ساختمون، نصیر خان و زن و دختر هاش توی ایوون خونه اومدن به استقبال ،وارد خونه شدیم راستش حس غریبی داشتم ، هم اینکه علی که کنارم نبود انگار چیزی گم کرده بودم...جهان با نصیر خان مشغول حرف زدن شد و من ساکت نشسته بودم دخترهای نصیر خان یا نمیخواستن یا واقعا اهل حرف زدن نبودن، هر کدوم برای خودشون گوشه ای کاری میکردن،شاهین که با فاصله از جهان و نصیر خان نشسته بود خودش رو سمت من کشید و گفت اگه حوصله ات سر رفته بریم بیرون گشتی بزن !!!هیچ دلم نمیخواست با شاهین تنها بشم برای همین گفتم نه خوبه! عادت به بیرون رفتن توی هوای سرد رو ندارم !!!