2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍓🐼 #فکت_روانشناسی
داخل علم روانشناسی گفتن جمله دلم برات تنگ شده از زبان یک دختر خانم واقعی ترین جمله دنیاست
•🎃👀📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🍓🐼 #فکت_روانشناسی
شما زمانی می توانید شخصیت واقعی یک نفر را بفهمید که اون یه چیزی که حقیقتا از شما میخواسته نرسیده باشه:(
•🎃👀 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📬 #ترفند_روانشناسی ❤️💤 !
🔙🤍برای این که نشون بدید واقعا به صحبتهای کسی گوش میدید ابتدا به یک چشم و سپس به چشم دیگر و سپس به دهان آن شخص نگاه کنید،و این الگوی مثلثی رو برای ادامه مکالمه گهگاهی انجام بدید !!
🔙🤍اگه با کسی بحثتون شد ، به جای اینکه روبروی اون باشید ، کنارش بشینید ... اینجوری فضای بین شما آروم میشه !!
🔙🤍میخوای مردم با حرفات موافق باشن ، موقع حرف زدن به چشماشون نگاه کن و سر تکون بده،ناخوداگاه این پیام رو به اون ها منتقل میکنی که " هر چی من میگم درسته پس قبولش کن" !!
.. 👀🐳|📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوشصتونهم
کمی که گذشت به جهان گفتم خب ادامه بده
_خب دیگه ،یهو جعفر سرو کله اش پیدا شد ،خودت ماجرا رو میدونی، نمیدونستم تو کی هستی ،فقط همین که دیده بودم توی اون موقعیت وارد آب شده بودی نشون میداد دختر پر دل و جراتی هستی، فکر کردم با جعفر آشنایی ولی وقتی دیدم داره اذیتت میکنه نتونستم بی تفاوت بمونم، از پشت درختها راهی باز کردم و پشت جعفر قرار گرفتم.... اونجا بود که صورتت رو دیدم، من هیچوقت نه شهلا رو دیده بودم نه حتی حرفی ازش شنیده بودم، ولی توی اون لحظه با دیدن اون چشمها و حالت نگاهی که انگار التماس میکرد نجاتش بدم، دلم رو باختم !!!جهان جلو اومد و گفت حرف زدن در این باره برای من خیلی خیلی سخته ولی ...من باید همون بار حرف دلم رو میزدم، نباید میگذاشتم از دستم بری، نمیخوام این بار هم از دستم سر بخوری و بری.نگاهم به جهان بود ...حرفهایی که میزد رویاهایی بود که من گاهی فقط بعضی شبها وقتی تنها بودم با خودم مرور میکردم، حتی جرات به زبون آوردنش رو هم نداشتم ،ولی حالا توی اون موقعیت و اون مکان قشنگ جهان روبروم بود و داشت میگفت قبل از ازدواجم با جعفر خواهانم بوده.... قطره اشکی از چشمم ریخت،جهان گفت گریه چرا ؟! اشکهام رو پاک کردم و گفتم کاش....
_کاش چی ؟!
_هیچ ولش کن
_نیره باور کن من نمیدونستم تو کی هستی، یعنی برام مهم هم نبود، از دل و جرات و جسارتت و صد البته قشنگی صورتت خوشم اومده بود.... روزی که توی اتاق بالا پات رو اونجوری زخمی دیدم دلم صد تیکه شد ولی اصلا به مغزم خطور نمیکرد که تو اینقدر سریع با جعفر ازدواج کنی.... پیش خودم میگفتم جهان یه هوس زود گذره رفع میشه، ولی نشد!!!تهران که بودیم دلم اینجا بود ،شاید بیشتر به خاطر بودن تو اینجا سرمایه گذاری رو شروع کردم، فکر میکردم بهت نزدیکم، ولی به محض برگشتن به اینجا فهمیدم قراره ازدواج کنی، اونم باجعفر !!!!! تا اینکه نمیدونم کی بود ولی یه باری که همه باهم بودیم، خونه دایی نصیر شاهین از دختری تعریف کرد که لب قنات دیده، دختری که چشمهاش خیلی شبیه کسی بوده که توی عکسهای خانوادگی قبلا دیده.... رنگ نصیر خان و مامانم پرید و وقتی اون عکس رو آوردن،من تو رو شناختم و گفتم این دختر نیره اس!!!! از اونجا پیگیر ماجرا شدم و فهمیدم که شهلایی بوده و تو دخترشی،راستش دل چرکین شدم از آدمهای اون خونه و بدتر اینکه چیزهای خوبی در مورد جعفر به گوشم نمیرسید ،برای همین تصمیم گرفتم توی خونه عمو بمونم و مواظبت باشم !!!!سرم زیر بود و به حرفهای جهان گوش میدادم، ساکت که شد سرم رو بالا آوردم و گفتم چرا همون موقع نگفتی که میدونی من دختر شهلام؟!خندید و گفت از کل حرفام فقط همین برات سوال موند؟! ...عیب نداره میگم چرا نگفتم ...نگفتم چون وقتی درباره شهلا با عموم حرف زدم چیزای دیگه ای برام روشن شد، اینکه بهشون تهمت زدن، اینکه نصیر خان اصلا دوست نداشته حتی اسم دختر شهلا رو بشنوه و اینکه عموم سعی داشت شهلا رو و در واقع خودش رو از اون تهمت ها پاک کنه ،برای همین هم راحت با ازدواج تو و جعفر موافقت کرد، چون اینجوری هیچ شک و شبهه ای نمیموند تو عروس مظفر خان میشدی و اون شک که تو دختر شهلا و حاج مظفری به کل از بین میرفت...اینجا بود که نصیر خان از کرده خودش پشیمون شد اما باز هم نخواستن تو بدونی !!!
_چرا ؟!
_نمیدونم ،ولی هر دو تاشون متفق القول میگفتن بهتره نیره خبردار نشه، شاید میترسیدن جعفر رو رها کنی و بری و این برای هر دو تاشون خوب نبود ،برای عموم خوب نبود چون بالاخره عروسش بودی ،برای نصیر خان هم خوب نبود،ممکن بود ازش ادعای ارث کنی !!!
_هیچ وقت هیچکدومشون رو نمی بخشم نه مظفر خان نه نصیر خان!!! باعث شدن 16 سال از عمرم رو کلفتی کسانی رو بکنم که لایقش نبودن!!!
_درسته حق داری، ولی خب به نظر من نصیر خان مقصر تره اگه حرف عموم رو قبول میکرد هیچکدوم از این اتفاقات پیش نمی اومد ،از من نشنیده بگیر حتی عموم میخواسته تو رو برای محمد بگیره تا زودتر حرف و حدیث تمام بشه ولی خب چی شده، نمیدونم !!!
_عجب !!!
_اینا رو ول کن نیره ،اصل حرف من رو گرفتی ؟!سوالی نگاهش کردم لبخندی زد و گفت گاهی در حد یه بچه 5 ساله خنگ میشی... یکساعت برات قصه کردشبستری که نگفتم ...ببین نیره من ...من دوستت داشتم، یعنی هنوزم دارم، اونموقع فکر نمیکردم این قضایا روی کار باشه و به خیال خودم فکر میکردم کم کم باهات آشنا میشم و بعد تصمیم نهایی رو میگیرم، ولی خب داستان جور دیگه ای پیش رفت و عموم انگار منتظر همچین فرصتی بود، زود تو رو عقد جعفر کرد... دست من موند توی پوست گردو .. وقتی در مورد جعفرمشکوک شدی باز امید افتاد به دلم که شاید ازش جدا بشی ولی خب باردار بودی و این یه احتمال کمی بود... تا اینکه جعفر فوت شد
_خوشحال شدی نه ؟!