اسرار پر ابهام فکت
دختری که ۲۵ سال در یک اتاق زندانی بود❗️ ✖️•🎃👀 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ #فکت #عجایب
#فکت
بلانش مونیر دختر جوان فرانسوی بود که به جرم عشق به دست مادرش به مدت بیست و پنج سال زندانی و از نعمت زندگی آزاد محروم شد.بلانش مونیر بیستو پنج ساله عاشق مرد وکیلی شد که هم از خودش بزرگتر و هم ورشکسته بود.
مادر او با این ازدواج موافق نبود ولی بلانش به انجام این کار اصرار داشت،ناگهان بلانش ناپدید شد. دیگر هیچکس او را ندید . مادر و برادر او برایش سوگواری کردند و بعد از مدتی همه چیز تمام شد و آنها به زندگی عادی خود بازگشتند،اما این همه ماجرا نبود . پشت زندگی عادی آنها رازی مخوف و وحشیانه مدفون بود.
در 23 ماه می سال 1901 نامه ای عجیب به دفتر دادستانی کل پاریس رسید یا این مضمون :« دختری در خانه مادام مونیر زندانی شده. در حالیکه لباسی به تن ندارد. گرسنه است و در زباله و تاریکی به سر می برد. او مدت 25 سال است که زندانی است.» پلیس که از این نامه شوکه شده بود تصمیم گرفت علی رغم حسن شهرت خانواده مونیر به بررسی این موضوع بپردازد.پلیس به بررسی خانه پرداخت و متوجه دری در زیر زمین این خانه شد که قفل بود. بعد از باز کردن در آنها با صحنه ای وحشتانک روبرو شدند.
زنی را در یک رختخواب یافتند که دور و برش پر از زباله و غذاهای فاسد شده بود. شپش همه جا را گرفته بود. زن بیچاره در حالی که 25 کیلو وزن بیشتر نداشت روز تخت دراز کشیده بود.
هوای اتاق به حدی بوی بد و تهوع آوری داشت که ادامه بررسی ها برای ماموران پلیس غیر ممکن شده بود،خانم مونیر مادر بلانش که به دلیل فعالیت های شهری خود برنده جایزه کمیته کارهای خوب شده بود فورا دستگیر شد.
او 15 روز بعد در زندان مرد. مردی که بلانش به او علاقمند بود هم سالها قبل در سال 1885 مرده بود. برادر بلانش هم به جرم همدستی در جرم دستگیر و به 15 ماه زندانی محکوم شد.
بلانش سرانجام در سال 1913 درگذشت.
✖️•🎃👀📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔸 در برخی مناطق چین، مردم برای درمان سرماخوردگی تخممرغهای پختهشده در ادرار پسران خردسال میخورند! این درمان سنتی به نام «تونگ زی دان» در شهر «دونگیانگ» هر ساله در فصل بهار انجام میشود و معتقدند این تخممرغها خاصیت دارویی دارند.
این تخممرغها که به رنگ سبز-طوسی درمیآیند، حتی در فهرست میراث فرهنگی غیرمادی چین ثبت شدهاند!
‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
👹☠️ جن ها چـیســـــتـنـد؟ 👹☠️
جن ابزار نیست وبه علت خصوصیات فیزیکی منحصر به فرد قادر است در مکان و شرایطی زندگی کند و برای همین به خانه و مسکن نیازی ندارد زیرا سرما و گرما باد و بوران برای او کارگر نیست به وسایل حمل و نقل نیاز است و از اینجا می توان فهمید که تنها دارای صنعت و تکنولوژی نیستند و شهر و کاشانه آن دارد مکان معمول زندگی آنها کوه و جنگل و دشت است
#Part_3
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
✅فیلم: "نوارهای احضار"
Conjuring Tapes [2025]
━━━༺📯༻━━━
₰ژانر:ترسناک,معمایی,مهیج
₰محصول:امریکا''🇺🇸"
₰امتیاز:8.9از10''⭐️''
━━━༺📯༻━━━
💬 خلاصه داستان: دو زن در حال مرتب کردن وسایل دوست از دست رفتهشان، نوارهای ویدئویی قدیمی را پیدا میکنند که صحنههایی ترسناک و ناآشنا از خودشان را نشان میدهد. هر نوار، آنها را بیشتر در چنگال یک موجود مرموز و شیطانی گرفتار میکند و…
‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌚 #ارسالی_اعضا
🌵 ترسناک ترین چیزی که تا حالا شنیدی؟
سلام من شنیدم میگن وقتی بیش از چند دقیقه تو ایینه نگاه کنید مغز خسته میشه و شما خودتون رو به یه شکل دیگه میبینید😣تاحالا جرعت نکردم چند دقیقه تو ایینه نگاه کنم😅😥
✖️•🎃👀 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهفتادویکم
جهان گفت چون ادعا نکردی
_چی بگم زشته خب !!!
_چه زشتی؟! حقته...الان اینا رو ول کن داره هوا سرد میشه بهتره زودتر برگردیم گفت نیره من دوستت دارم ،نه حالا ،از خیلی وقت پیش، فکر میکردم فراموش میشه ولی نشد، حتی سعی کردم با گزینه هایی که مامانم انتخاب میکرد آشنا بشم ولی خب نمیشه همه جا تویی هر جایی و هر طرفی نگاه میکنم تو جلو چشممی
نگاهم به جهان بود ....منم اونو دوست داشتم، شاید تا حالا حتی به خودم هم اعتراف نکرده بودم و جرات هم نکرده بودم اعتراف کنم ولی منم دوست داشتم مدام جهان کنارم باشه، از بودن باهاش و حرف زدن باهاش لذت میبردم، کنارش حس امنیت خوبی داشتم و اینکه اگه مدتی نمی دیدمش دلم براش تنگ میشد، ولی خب موقعیت من خاص بود، درسته هنوز 20 سال نداشتم ولی خب پسری داشتم که من رو مجزا از دختر های دیگه میکرد ،جهان گفت نیره چیزی نمیگی ؟!
_من ...جهان من ...
_تو چی؟!
_این چیزایی که گفتی خیلی خوبه یعنی هر کسی آرزوی شنیدنش رو داره ولی من ...میدونی که یه پسر دارم !!
_داشته باش، چی رو عوض میکنه ؟!
_نمیدونم
_ببین نیره تو فقط به من و خودت فکر کن، من فقط از تو یه چیزی میخوام اینکه بدونم تو هم ...تو هم من رو دوست داری !!!!این رو بدونم همه چی حله ....یه چیزایی حس میکنم، می بینم تو هم یه جاهایی در مقابل من دلت میلرزه ...نمیتونی منکر این بشی درسته ؟!سرم رو زیر انداختم جهان گفت چرا خجالت میکشی؟!
_من نمیخوام به خاطر من توی دردسر بیفتی!!!
_چه دردسری دختر ؟!تو فقط بگو ....بگو که تو هم من رو دوست داری ،من این رو بشنوم دنیا هم جلو دارم نیست !لبخندی بهش زدم، مثل یه پسر بچه میموند توی اون حال، اروم گفتم منم ....منم دوستت دارم !!!خوشحال و ذوق زده گفت همینه ....همینه فقط همین کافیه برای من!!!
_جهان ؟!
_جانم !!!باز خجالت کشیده سرم رو زیر انداختم که جهان گفت خجالت نداریماااا .....بگو چیزی میخواستی بگی ؟!
_حالا چی میشه؟
_چی میخواد، بشه با عموم حرف میزنم بالاخره بزرگترت محسوب میشه!
_ هاجر خانم قیامت میکنه
_به اینا فکر نکن ، حالا نمیگم، یه مدت بگذره تازه سال پسرش رو داده یه کم حرمت نگه داریم، این وسط یه کم هم من و تو همدیگه رو بشناسیم خب ؟!سری تکون دادم و جهان گفت پاشو بریم الان غروب میشه!!!
_اینهمه وقت اینجا بودیم ؟!
_وقت که خوب بگذره زود میگذره، وای از اون وقتی که بد بگذره !!!با هم برگشتیم سمت ماشین، سوار که شدیم جهان گفت کاش میشد الان بریم یه جای دور، جایی که کسی نخواد ازمون سوال جواب کنه، خودمون دو تا باشیم !راستش اگه قرار بود اتفاقی بیفته من باید محکم از همون اول تکلیف علی رو مشخص میکردم، برای همین گفتم میدونی که خودمون دو تا نمیشه، من یه بچه دارم که...
_میدونم ،نگفتم جدا از بچه ات
_آهان این شد!!! میدونی که من تحت هیچ شرایطی از علی جدا نمیشم !
_کسی هم نمیخواد ازش جدا بشی.برگشتیم ده، هنوز هوا روشن بود،وارد ساختمون که شدیم علی داشت گریه میکرد دویدم سمتش و گفتم چشه ؟!هاجر خانم گفت هیچی بچه اس دیگه گریه هم میکنه !!!علی محکم من رو چسبیده بود و هق هق میزد، هاجر خانم گفت زود اومدید ؟!
_باز خوبه اومدیم وگرنه دق میکرد بچه !
_بزرگش نکن نیره بچه اس دیگه !!!علی رو بر داشتم و رفتم توی اتاق ،حلیمه اومد اتاق، رو بهش گفتم خوبه بهت سپرده بودم بچه ام رو، ببین دق کرده !!!
_چه کنم نیره ؟!سر گریه رو برداشت اروم هم نمیشد ،بعدم فکر میکنی هاجر خانم بچه رو به من میده ؟!