👹☠️ جن ها چـیســـــتـنـد؟ 👹☠️
جن ابزار نیست وبه علت خصوصیات فیزیکی منحصر به فرد قادر است در مکان و شرایطی زندگی کند و برای همین به خانه و مسکن نیازی ندارد زیرا سرما و گرما باد و بوران برای او کارگر نیست به وسایل حمل و نقل نیاز است و از اینجا می توان فهمید که تنها دارای صنعت و تکنولوژی نیستند و شهر و کاشانه آن دارد مکان معمول زندگی آنها کوه و جنگل و دشت است
#Part_3
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
✅فیلم: "نوارهای احضار"
Conjuring Tapes [2025]
━━━༺📯༻━━━
₰ژانر:ترسناک,معمایی,مهیج
₰محصول:امریکا''🇺🇸"
₰امتیاز:8.9از10''⭐️''
━━━༺📯༻━━━
💬 خلاصه داستان: دو زن در حال مرتب کردن وسایل دوست از دست رفتهشان، نوارهای ویدئویی قدیمی را پیدا میکنند که صحنههایی ترسناک و ناآشنا از خودشان را نشان میدهد. هر نوار، آنها را بیشتر در چنگال یک موجود مرموز و شیطانی گرفتار میکند و…
‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌚 #ارسالی_اعضا
🌵 ترسناک ترین چیزی که تا حالا شنیدی؟
سلام من شنیدم میگن وقتی بیش از چند دقیقه تو ایینه نگاه کنید مغز خسته میشه و شما خودتون رو به یه شکل دیگه میبینید😣تاحالا جرعت نکردم چند دقیقه تو ایینه نگاه کنم😅😥
✖️•🎃👀 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهفتادویکم
جهان گفت چون ادعا نکردی
_چی بگم زشته خب !!!
_چه زشتی؟! حقته...الان اینا رو ول کن داره هوا سرد میشه بهتره زودتر برگردیم گفت نیره من دوستت دارم ،نه حالا ،از خیلی وقت پیش، فکر میکردم فراموش میشه ولی نشد، حتی سعی کردم با گزینه هایی که مامانم انتخاب میکرد آشنا بشم ولی خب نمیشه همه جا تویی هر جایی و هر طرفی نگاه میکنم تو جلو چشممی
نگاهم به جهان بود ....منم اونو دوست داشتم، شاید تا حالا حتی به خودم هم اعتراف نکرده بودم و جرات هم نکرده بودم اعتراف کنم ولی منم دوست داشتم مدام جهان کنارم باشه، از بودن باهاش و حرف زدن باهاش لذت میبردم، کنارش حس امنیت خوبی داشتم و اینکه اگه مدتی نمی دیدمش دلم براش تنگ میشد، ولی خب موقعیت من خاص بود، درسته هنوز 20 سال نداشتم ولی خب پسری داشتم که من رو مجزا از دختر های دیگه میکرد ،جهان گفت نیره چیزی نمیگی ؟!
_من ...جهان من ...
_تو چی؟!
_این چیزایی که گفتی خیلی خوبه یعنی هر کسی آرزوی شنیدنش رو داره ولی من ...میدونی که یه پسر دارم !!
_داشته باش، چی رو عوض میکنه ؟!
_نمیدونم
_ببین نیره تو فقط به من و خودت فکر کن، من فقط از تو یه چیزی میخوام اینکه بدونم تو هم ...تو هم من رو دوست داری !!!!این رو بدونم همه چی حله ....یه چیزایی حس میکنم، می بینم تو هم یه جاهایی در مقابل من دلت میلرزه ...نمیتونی منکر این بشی درسته ؟!سرم رو زیر انداختم جهان گفت چرا خجالت میکشی؟!
_من نمیخوام به خاطر من توی دردسر بیفتی!!!
_چه دردسری دختر ؟!تو فقط بگو ....بگو که تو هم من رو دوست داری ،من این رو بشنوم دنیا هم جلو دارم نیست !لبخندی بهش زدم، مثل یه پسر بچه میموند توی اون حال، اروم گفتم منم ....منم دوستت دارم !!!خوشحال و ذوق زده گفت همینه ....همینه فقط همین کافیه برای من!!!
_جهان ؟!
_جانم !!!باز خجالت کشیده سرم رو زیر انداختم که جهان گفت خجالت نداریماااا .....بگو چیزی میخواستی بگی ؟!
_حالا چی میشه؟
_چی میخواد، بشه با عموم حرف میزنم بالاخره بزرگترت محسوب میشه!
_ هاجر خانم قیامت میکنه
_به اینا فکر نکن ، حالا نمیگم، یه مدت بگذره تازه سال پسرش رو داده یه کم حرمت نگه داریم، این وسط یه کم هم من و تو همدیگه رو بشناسیم خب ؟!سری تکون دادم و جهان گفت پاشو بریم الان غروب میشه!!!
_اینهمه وقت اینجا بودیم ؟!
_وقت که خوب بگذره زود میگذره، وای از اون وقتی که بد بگذره !!!با هم برگشتیم سمت ماشین، سوار که شدیم جهان گفت کاش میشد الان بریم یه جای دور، جایی که کسی نخواد ازمون سوال جواب کنه، خودمون دو تا باشیم !راستش اگه قرار بود اتفاقی بیفته من باید محکم از همون اول تکلیف علی رو مشخص میکردم، برای همین گفتم میدونی که خودمون دو تا نمیشه، من یه بچه دارم که...
_میدونم ،نگفتم جدا از بچه ات
_آهان این شد!!! میدونی که من تحت هیچ شرایطی از علی جدا نمیشم !
_کسی هم نمیخواد ازش جدا بشی.برگشتیم ده، هنوز هوا روشن بود،وارد ساختمون که شدیم علی داشت گریه میکرد دویدم سمتش و گفتم چشه ؟!هاجر خانم گفت هیچی بچه اس دیگه گریه هم میکنه !!!علی محکم من رو چسبیده بود و هق هق میزد، هاجر خانم گفت زود اومدید ؟!
_باز خوبه اومدیم وگرنه دق میکرد بچه !
_بزرگش نکن نیره بچه اس دیگه !!!علی رو بر داشتم و رفتم توی اتاق ،حلیمه اومد اتاق، رو بهش گفتم خوبه بهت سپرده بودم بچه ام رو، ببین دق کرده !!!
_چه کنم نیره ؟!سر گریه رو برداشت اروم هم نمیشد ،بعدم فکر میکنی هاجر خانم بچه رو به من میده ؟!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهفتادودوم
خودش میخواست آرومش کنه !!
_دیدم چطور اروم کرده!!!کمی علی رو گردوندم تا کمی اروم شد و خوابش برد، اون رو سر جاش گذاشتم نشستم ،حلیمه گفت چه خبر بود اونجا ؟!
_هیچ مهمونی بود دیگه و البته خیلی حوصله سر بر...حلیمه انگار مطمئن نباشه از چیزی که میخواد بگه ،گفت :
_نیره ؟!
_هان؟
_نصیر خان چیزی نگفت ؟!
_چی مثلا ؟!
_از ارث و میراث شهلا !!!
_نه چیزی نگفته، انگار تا من حرف نزنم اونا نمیخوان چیزی بگن، ولی منم به خاطر آینده علی حقم رو میخوام !!
_آفرین همینه، زندگی که همیشه اینجوری نمیمونه، بالاخره تو هم زندگی داری !!!حلیمه نگرانی هاش رو که رفع کرد رفت تا بخوابه !!!میخواستم بخوابم که کسی به پنجره زدم سریع برگشتم پشت سرم و جهان رو دیدم که پشت پنجره بود، لبخندی نشست روی لبم و پنجره رو باز کردم اومد داخل و گفت یخ زدم ،چی میگه این حلیمه؟!
_تو کشیک حلیمه رو میکشی ؟!
_اومدم بیام اینجا دیدم اینجاست
_تو رو که ندید؟!
_به نظرت؟!!! ولی یخ زدم سرما !!!چراغ رو کشیدم جلوش و پتویی هم بهش دادم، پیچید دور خودش و گفت افرین همیشه همینطوری بهم رسیدگی کن!!!
_پررو
_حرف بد نزن ،بشین ...کمی از خوراکی هایی که توی اتاق داشتم رو برداشتم و اومدم جلو جهان گذاشتم و خودمم روبروش نشستم ،گفت راستش فکر میکردم خسته ام و خوابم میبره ولی هرچی این دنده و اون دنده شدم نشد ،تو که خواب نبودی ؟!
_به نظرت ؟!همونطور که سعی میکرد صدای خنده اش بلند نشه شروع به خندیدن کرد و گفت نگاه کن ،من رو دست میندازی ؟!جوابی ندادم و ظرف پر از مغز گردو رو جلوش گذاشتم، اونشب تا نیمه های شب حرف زدیم، گاهی من،گاهی جهان ،گاهی خوب و گاهی بد و از اون شب، اون شب نشینی ها شد جز جدایی ناپذیر زندگی ما ....روز رو میگذروندیم تا شب بشه و باهم حرف بزنیم... دیگه از احساس هم خبر داشتیم و خیلی راحتتر باهم کنار می اومدیم ....جهان یکی از همون شبها گفت برای عید نوروز مادرم رو میارم ده ،البته قبلش باید آماده اش کنم بعد حرف تو رو پیش بکشم ...راستش همیشه ته دلم از اینکه عالم خانم مخالفت کنه میترسیدم برای همین گفتم من میترسم جهان! اگه مادرت قبول نکنه چی ؟!
_زندگی منه نه مادرم
_ولی...
ادامه دارد
#فکت
جالبه بدونید حتی انسان هم در معرض انقراض بوده!!
انسان تقریبا 70000 سال پیش به گفته تاریخ شناسان منقرض شد، وقتی که جمعیت کل آدم های زمین به زیر 2000 نفر رسید (این 2000 نفر به صورت گسترده پخش بودند و راه ارتباطی نداشتند)
+ کاش این بشر دوپای ویرانگر منقرض میشد 😐👌 !!
✖️•🎃👀📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱