#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهفتادوچهارم
نصیر خان گفت نمیشه که هاجر خانم البته برای نیره هم بهتره که بچه رو بسپاره به مادر شوهرش نمیخوای که اصلا نبینیش میای بهش سر میزنی و
نگذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم شما بگو یکساعت .... نمیتونم بچمه.شاهین باز اظهار فضل کرد و گفت باشه بچه هم باشه.زورم میگرفت... لعنتی به جهان فرستادم که چرا توی اون موقعیت نباید حضور داشته باشه و من اینجور تک و تنها بمونم ولی خب باید اون بحث رو همونجا تموم ،میکردم برای همین گفتم
من بخوام هم ازدواج کنم با ایشون ازدواج نمیکنم دهن شاهین باز موند و سعی میکرد چیزی بگه ولی نمیتونست چیزی بگه حاجی زودتر از همه به حرف اومد و گفت نیره ؟!بله حاج بابا...این چه طرز جواب دادنه حق داشت ... این بزرگترها بودن که برای دختر تصمیم میگرفتن دختراجازه حرف زدن ،نداشت اونم توی روی دو تا خان روستا.... تازه اگه موقعیتش عادی بود ولی موقعیت من عادی نبود.... بیوه بودم و یه بچه هم داشتم و پسر خان خواستگارم بود ... پس اجازه هیچ مخالفتی نداشتم و توقع همه این بود من با رویی باز استقبال کنم از این پیشنهاد، ولی من شاهین رو نیخواستم..... زن نصیر خان که معمولا زن آرومی بود یا من اینجوری شناخته بودمش از جا بلند شد و گفت از اول هم گفتم اومدنمون اشتباه بودنصیر خان گفت بشین زن !!!نشست ولی سگرمه هاش رو هم کشید توی هم نصیر خان رو به من گفت مشکلت کجاست؟! شاهین که گفت بچه ات رو هم قبول داره !!!! بچه که مشکل ،نیست هر کسی من رو بخواد بچه ام رو هم باید بخواد مشکل اینه من کلا نمیخوام با ایشون ازدواج کنم !!!از هر طرف زمزمه هایی به گوشم رسید بی حیا!!!بی تربیت !!!دختره چشم سفید !!!و..
توجهی نکردم زندگی من ،بود نمیتونستم به سختی بگذرونم صدای گریه هاجر خانم باعث شد همه توجهها بهش جلب بشه روی زانوش میزد ومیگفت بمیرم برا بچه ام با چه زن بی حیایی زندگی میکرده !!! عصبانی بودم از همه طرف داشتم میخوردم برای همین گفتم از آب گل آلود ماهی نگیر هاجر خانم !!!شاهین که ساکت بود گفت بريم بابا !!!نصیر خان میخواست بلند بشه ولی من که اون روز پررویی رو پیشه کرده
بودم گفتم:
میشه بشینید نصیر خان !!!
نصیر خان سر جاش نشست و با همون اخمهای درهم نگاهم کرد، گفتم : راستش میخواستم جایی که هم شما باشید هم حاج بابا حرف بزنم !!!
ادامه دارد
اینها انسان های واقعی نیستند،
بلکه آدمک هایی مومی هستند.
هرکسی که به نیویورک رفته باشد حتما از موزه مادام توساد که شامل آدمک های مومی است دیدن کرده است. اما اگر این آدمک ها آسیب ببینند چه می شود؟ یا آنها را مانند این عکس در داخل می گذارند یا دوباره آنها را ذوب کرده و مجددا استفاده انبار می کنند.
‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
چشمت میتواند در تاریکی خودش را تقویت کند
🤍وقتی وارد فضای تاریک میشوی، مردمک چشم گشاد میشود و سلولهای حساس به نور در شبکیه فعالتر میشوند. حدود ۲۰ تا ۳۰ دقیقه طول میکشد تا دید شبانه کامل شود. بدن ما خودش را با نور محیط تنظیم میکند.
#𝘁𝗵𝗲𝗼𝗿𝘆
"📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🧚♂ #فکت
دانستنی هایی درباره مغز انسان 🧠🧹
تقریبا نصف انرژی کودک صرف مغزش میشه چون در حال یادگیری، پردازش و رشد سریع هستن. ☃️🔥
خودِ مغز، درد رو احساس نمیکنه.مثلا وقتی کسی سردرد داره، فکر میکنه که این درد از مغزش هستش اما در واقع عضلات و پوست اطراف مغز درد رو احساس میکنن.💎💙
با اینکه مغز تنها 3% از وزن بدن رو تشکیل میده، 30% از خونی که قلب پمپاژ میکنه رو دریافت میکنه. این نشون میده مغز نسبت به بخش های دیگه بدن به توجه و حفاظت بیشتری نیاز داره و مثل یک بچه لوس وحریص هستش! 🧬🔮
فقط و فقط یک ده هزارم ثانیه طول میکشه تا مغز به چیزی واکنش بده و یک عمل ایجاد کنه 🕐🏳
مغز ما توانایی ذخیرهی اطلاعاتی معادل دو و نیم پتابایت دیتا رو داره. دقیقا به اندازه دیدن سه میلیون ساعت برنامهی تلوزیونی یا حافظهی تقریبی ۴۰۰۰ دستگاه ۲۵۶ گیگابایتی! 🙀❤️🔥
✖️📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🙁مراسم عروسی میمون ها در هند :
در روستایی در نزدیکی شهر بتی در هند مراسمی خاص در جریان بوده است. در ان مراسم عروسی یک جفت میمون به عقد هم درآمدند. این میمون ها در مراسمی اشرافی بهمراه حلقه های نامزدی و ماشین عروس با هم ازدواج کرده اند. رامو و رامدولان نام این میمون ها است. در این مراسم غیر عادی عروس و داماد لباس های محلی پوشیده بودند و میهمانان زیادی در این جشن شرکت کرده اند. به گفته صاحب مجلس او از خرجی که برای این مراسم عروسی کرده پشیمان نیست زیرا خاطره ای خوش برایش بجا مانده است.
🫧 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
ما تهرانی هستیم و حدودا یک سال پیش ، من و مادرم دم غروب تو خونه تنها بودیم و من توی اتاقم مشغول بودم و با ایرباد داشتم آهنگ گوش میکردم ، مامانم در اتاقو بار کرد گفت من دارم میرم بیرون خرید کنم یه ساعت دیگه میام ، منم گفتم باشه . حدودا چهل پنجاه دقیقه بعد ، شارژ ایربادم. تموم شد منم درشون آوردم تا بزنم تو شارژ ، دیدم صدای شیر آب از حموم میاد و چند ثانیه بعد مامانم صدا کرد حوله بیار . منم فک کردم حتما کارش زود تر تموم شده بوده واسه همین زود تر اومده خونه و رفته دوش بگیره ، رفتم که حوله رو بردارم (حموم و اتاق دقیقا بغل هم هستن و یه ضلع چارچوبشون یکیه ) همینجوری شروع کردم باهاش حرف زدن ، گفتم کارت زود تموم شد ؟؟ دیدم جواب نداد ، منم حوله رو گذاشتم پشت در و دیدم که در باز شد و دستشو آورد بیرون و حوله رو برداشت ، منم رفتم سمت هال ، هنوز به مبل نرسیده بودم که یکی در خونه رو زد ، درو باز کردم و دیدم مامانم با یه عالمه پلاستیک دستش پشت دره ، اولش انقد تعجب کردم زانوم خالی کرد و افتادم زمین ، مامانم ترسید گف چی شده ؟؟؟ داستانو که گفتم اونم خیلی ترسید ، باهم رفتیم سمت حموم ، درو باز کردیم هیچی داخل حموم نبود ، ولی حموم خیس بود و بخاطر آب داغ بخار کرده بود . بجز حوله ی خیسی که کف زمین افتاده بود
حدودا یکی دو هفته بعد از اون رو خونه ی مامان بزرگم اینا موندیم و بد از اون از یه نفر کمک گرفتیم و گفت براتون طلسم گذاشتن ، خونه رو گشتیم و یه دندون پیدا کردیم که روش با یه خط عجیب غریب یه سری چیز میز نوشته بود و با یه نخ به پای کنده شده ی یدونه مرغ یا هر پرنده ای وصل بود . از بعد از اون دیگه چیزی ندیدم و امیدوارم که ازین به بعد هم نبینم...👁
#داستان_ترسناک
join :∆
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#فکت
🌔🌿نفرین اودین نوعی اختلال خواب است که ناشی از اختلال دستگاه
عصبی خودکار است. مبتلایان به این بیماری نمیتوانند خودبخود نفس بکشند ، آنها برای
نفس کشیدن مجبورند که هر دم و بازدم را بطور ارادی و آگاهانه انجام دهند(مغز فراموش میکند که ریه هارا به تنفس وادار کند) ، بنابراین
اگر آنها بخوابند ، خفه خواهند شد. دستگاههای رسپیراتور میتواند به این بیماران
کمک کند. نام دیگر این سندرم هایپوونتیلاسیون آلوئولار مرکزی ارثی است. نفرین اودین
نامش را از افسانه پری دریایی گرفته است. در این افسانه پری دریایی عاشق یک انسان
میشود و در ازای این عشق جاودانگیش را از دست میدهد . اما اودین ، روزی عشقش را
در آغوش زنی دیگر مییابد و مرد را نفرین میکند که وقتی به خواب فرو رود ، بمیرد.😢🥀
+ بیچاره اونایی که به این بیماری مبتلان 🐌
‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
⟨اخرین عملیات⟩☣️⚠️
#part_25
در باز کردم و رفتم داخل یه اتاق کم نور و تاریک؛ یه نفر یه مرد سن بالا با ریش نسبتا بلند و کت شلوار و یه سیگار برگ تو دستش نشسته بود روی صندلی پشت میز ؛ نور از لای پنجره به داخل میتابید ولی صورتش کامل معلوم نبود
تو گلو گفت
-میتونی بشینی
شنیدم حسابی ترکوندی..برا همین خواستم بیای اینجا
من به محض دیدنش ادای احترام کردم ولی اون فقط با سکوت بهم خیره شده بود
شروع کرد به حرف زدن
-ببین من از آدمایی مثل تو خوشم میاد از هر ۱۰۰۰ نفری که میان اینجا ۳ تا ۵ تاشون منو میشناسن اون فرمانده ای که جلوی بقیه میاد خودشو نشون میده مترسکه سازمانه شخصیت های اصلی رو هیچکس نمیشناسه
امیر با صدای لرزان جوابشو داد:
- ب..بله قربان !
فرمانده اصلی از جاش بلند شد و رو به پنجره رفت و گفت
-دیگه چیزی به پایان نمونده ما فقط داریم سعی میکنیم اوضاع رو درست کنیم
از کلماتش میفهمیدم اون یه فارس نیست ولی فارسی رو خوب بلد بود ولی هرزگاهی سوتی هایی میداد
اون ادامه داد ازت میخوام بهم کمک کنی تا بتونیم بیشتر جلوی زامبی ها مقابله کنیم
ویروس داره پخش میشه خیلی از ایالت ها سقوط کردند و هنوز کسی نمیدونه به زودی دیگه چیزی برای نابودی نمیمونه...
نویسنده: Amir_Dark
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱