6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنبورهای عسل، مهندسان طبیعت! 🐝
🔸 زنبورهای عسل با ساخت کندوهای ششضلعی، اثبات میکنند که ریاضیدانان ماهری هستند! این ساختار نهتنها استحکام فوقالعادهای دارد، بلکه بیشترین فضای ذخیرهسازی با کمترین مواد اولیه را فراهم میکند. جالب است بدانید برای تولید یک کیلو عسل، زنبورها باید حدود ۴۰ هزار بار به بیرون از کندو پرواز کنند و از ۴ میلیون گل شهد جمعآوری کنند!
‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚♂ #فکت_انیمیشن
👀 راپانزل یه آدم بد جنس میشه و ارتباطش با نامادری سیندرلا😳
#𝘁𝗵𝗲𝗼𝗿𝘆
" 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهفتادوپنجم
ساکت بودن و منتظر تا من حرفم رو ادامه بدم، کمی من و من کردم و گفتم من ...من سهم ارث مادرم یعنی شهلا رو میخوام ،بالاخره ارثش به من میرسه درسته ؟!شاهین پوزخندی زد و نصیر خان رنگش قرمز شد و حاجی گفت نیره الان وقتشه ؟!
_پس کی وقتشه حاج بابا ؟!تا قبل از این رو چیزی نمیدونستم ارث و میراثی هست ولی از وقتی هم که حقیقت رو شده کسی از حق من نمیگه ،باید از حقم دفاع کنم یا نه ؟!نصیر خان به حرف اومد و با صدایی که از عصبانیت خش دار بود گفت کسی نخواست حقت رو بخوره ،گذاشته بودم بعد از ازدواج با شاهین حق و حقوقت رو بدم !
_اینا دو تا چیز جدان
_به اونم رسیدگی میکنم !و دیگر منتظر نشد کسی حرفی بزنه از جا بلند شد و با اهل و عیالش رفتن.. اونها که رفتن حاجی برای اولین بار توبیخم کرد و گفت ازت توقع نداشتم نیره این چه طرز رفتار با مهمون بود ؟!
_چه کردم مگه ؟!جوری حرف میزنن انگار لطف کرده اومده خواستگاری من !!!
_با موقعیت تو ،اره لطف کرده !!!
_مگه موقعیت خودش بهتره ؟!
_یعنی چی ؟!
_شاهین هم ازدواج کرده و یه بچه داره البته پیش مادرشه!!!
_چییی؟!
_بله دیگه، نصیر خان فکر میکنه کسی خبر نداره و میاد منت سر من میذاره
_نمیدونستم،تو از کجا خبر دار شدی ؟!
_بالاخره فهمیدم، منم همچین هالو نیستم که !هاجر خانم به حرف اومد و گفت تو ؟!هالو؟! نه!!! تو یه ماری که نیش میزنه فقط.توجهی بهش نکردم و علی رو برداشتم و رفتم توی اتاق ،دلم گرفته بود اونجا پیش روی همه مقاومت کرده بودم و حرفم رو زده بودم ولی توی اتاق که تنها شدم شکستم، اشکهام که روی صورتم ریخت علی رو به سینه چسبوندم تا من رو نبینه ....در اتاق زده شد و بعد صدای حاجی اومد که گفت نیره ؟!اشکهام رو پاک کردم و گفتم بله حاج بابا !!!اومد داخل نگاهی به من انداخت و گفت گریه کردی ؟!
_نه
_دروغم نمیتونی بگی، چشمهات سرخ سرخه!!! بشین ببینم، بشین چند کلام حرف بزنیم.نشستم حاجی هم نشست و صدا زد حلیمه؟ حلیمه ؟حلیمه توی چارچوب در ایستاده و گفت بله خان !!!
_علی رو ببر
_چشم.حلیمه علی رو از دست من گرفت و سوالی گفت چیزی شده ؟!
_نه خوبم
علی رو برداشت و رفت ،حاجی گفت ببینم نیره این حرف ارث از کجا در اومد؟! دختر یهو انداختی وسط !!!
_حقمه مگه نیست !!!
_هست ولی الان جاش نبود که
_از نظر اونا باشه هیچوقت جاش نیست،منم باید به فکر آینده پسرم باشم ،همیشه که بچه نمیمونه، اگه چیزی نداشتم خب میگفتم ندارم، خیالم راحت بود ولی وقتی میراثی دارم چرا باید ازش بگذرم
_کسی نگفت بگذر که، میگم الان نباید میگفتی !!
_دیگه گفتم
_میدونی دختر عجیبی هستی، درست عین شهلا!!!! اونم همینطوری بود کار خودش رو میکرد کاری به درست و غلط و اینکه دیگران چی فکر میکنن نداشت،امیدوارم بختت مثل اون نشه.....بعدم من نمردم که تو نگران آینده علی هستی !!!
_خدا سایه اتون رو صد و بیست سال بالا سرمون نگه داره ولی منم باید به فکر باشم !!!حاجی دیگه در مورد ارث چیزی نگفت، فقط گفت نیره چرا شاهین رو رد کردی؟! گفت که علی رو هم قبول داره !
_نمیدونم حاج بابا، نمیتونم توی روش نگاه کنم شاید زشت باشه حرف زدن در این مورد ها ولی ...
_نه.... هیچکی به اندازه من اجبار رو درک نمیکنه !!!بعدم بلند شد و رفت ...اون روزا گذشت و تا چند روز سر زبون همه این بود که نیره تو روی نصیر خان ایستاده و ادعای ارث و میراث کرده و اینکه علنا جلو همه گفته شاهین رو نمیخوام !!!از نظر مردم ده و اهالی عمارت، هر کدوم از این کارها قبیح و زشت بود و حالا من دو تاشون رو باهم انجام داده بودم، راستش اون روزا اصلا به این حرفا توجه نمیکردم فقط نگران جهان بودم نه اومده بودده ،نه خبری رسونده بود.روز 13 فروردین بود ،حاجی کل عمارت رو مرخص کرده بود که هرکسی باخانواده اش باشه این کارهای حاجی رو دوست داشتم....
ادامه دارد...