2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚♂ #فکت_انیمیشن
👀 راپانزل یه آدم بد جنس میشه و ارتباطش با نامادری سیندرلا😳
#𝘁𝗵𝗲𝗼𝗿𝘆
" 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهفتادوپنجم
ساکت بودن و منتظر تا من حرفم رو ادامه بدم، کمی من و من کردم و گفتم من ...من سهم ارث مادرم یعنی شهلا رو میخوام ،بالاخره ارثش به من میرسه درسته ؟!شاهین پوزخندی زد و نصیر خان رنگش قرمز شد و حاجی گفت نیره الان وقتشه ؟!
_پس کی وقتشه حاج بابا ؟!تا قبل از این رو چیزی نمیدونستم ارث و میراثی هست ولی از وقتی هم که حقیقت رو شده کسی از حق من نمیگه ،باید از حقم دفاع کنم یا نه ؟!نصیر خان به حرف اومد و با صدایی که از عصبانیت خش دار بود گفت کسی نخواست حقت رو بخوره ،گذاشته بودم بعد از ازدواج با شاهین حق و حقوقت رو بدم !
_اینا دو تا چیز جدان
_به اونم رسیدگی میکنم !و دیگر منتظر نشد کسی حرفی بزنه از جا بلند شد و با اهل و عیالش رفتن.. اونها که رفتن حاجی برای اولین بار توبیخم کرد و گفت ازت توقع نداشتم نیره این چه طرز رفتار با مهمون بود ؟!
_چه کردم مگه ؟!جوری حرف میزنن انگار لطف کرده اومده خواستگاری من !!!
_با موقعیت تو ،اره لطف کرده !!!
_مگه موقعیت خودش بهتره ؟!
_یعنی چی ؟!
_شاهین هم ازدواج کرده و یه بچه داره البته پیش مادرشه!!!
_چییی؟!
_بله دیگه، نصیر خان فکر میکنه کسی خبر نداره و میاد منت سر من میذاره
_نمیدونستم،تو از کجا خبر دار شدی ؟!
_بالاخره فهمیدم، منم همچین هالو نیستم که !هاجر خانم به حرف اومد و گفت تو ؟!هالو؟! نه!!! تو یه ماری که نیش میزنه فقط.توجهی بهش نکردم و علی رو برداشتم و رفتم توی اتاق ،دلم گرفته بود اونجا پیش روی همه مقاومت کرده بودم و حرفم رو زده بودم ولی توی اتاق که تنها شدم شکستم، اشکهام که روی صورتم ریخت علی رو به سینه چسبوندم تا من رو نبینه ....در اتاق زده شد و بعد صدای حاجی اومد که گفت نیره ؟!اشکهام رو پاک کردم و گفتم بله حاج بابا !!!اومد داخل نگاهی به من انداخت و گفت گریه کردی ؟!
_نه
_دروغم نمیتونی بگی، چشمهات سرخ سرخه!!! بشین ببینم، بشین چند کلام حرف بزنیم.نشستم حاجی هم نشست و صدا زد حلیمه؟ حلیمه ؟حلیمه توی چارچوب در ایستاده و گفت بله خان !!!
_علی رو ببر
_چشم.حلیمه علی رو از دست من گرفت و سوالی گفت چیزی شده ؟!
_نه خوبم
علی رو برداشت و رفت ،حاجی گفت ببینم نیره این حرف ارث از کجا در اومد؟! دختر یهو انداختی وسط !!!
_حقمه مگه نیست !!!
_هست ولی الان جاش نبود که
_از نظر اونا باشه هیچوقت جاش نیست،منم باید به فکر آینده پسرم باشم ،همیشه که بچه نمیمونه، اگه چیزی نداشتم خب میگفتم ندارم، خیالم راحت بود ولی وقتی میراثی دارم چرا باید ازش بگذرم
_کسی نگفت بگذر که، میگم الان نباید میگفتی !!
_دیگه گفتم
_میدونی دختر عجیبی هستی، درست عین شهلا!!!! اونم همینطوری بود کار خودش رو میکرد کاری به درست و غلط و اینکه دیگران چی فکر میکنن نداشت،امیدوارم بختت مثل اون نشه.....بعدم من نمردم که تو نگران آینده علی هستی !!!
_خدا سایه اتون رو صد و بیست سال بالا سرمون نگه داره ولی منم باید به فکر باشم !!!حاجی دیگه در مورد ارث چیزی نگفت، فقط گفت نیره چرا شاهین رو رد کردی؟! گفت که علی رو هم قبول داره !
_نمیدونم حاج بابا، نمیتونم توی روش نگاه کنم شاید زشت باشه حرف زدن در این مورد ها ولی ...
_نه.... هیچکی به اندازه من اجبار رو درک نمیکنه !!!بعدم بلند شد و رفت ...اون روزا گذشت و تا چند روز سر زبون همه این بود که نیره تو روی نصیر خان ایستاده و ادعای ارث و میراث کرده و اینکه علنا جلو همه گفته شاهین رو نمیخوام !!!از نظر مردم ده و اهالی عمارت، هر کدوم از این کارها قبیح و زشت بود و حالا من دو تاشون رو باهم انجام داده بودم، راستش اون روزا اصلا به این حرفا توجه نمیکردم فقط نگران جهان بودم نه اومده بودده ،نه خبری رسونده بود.روز 13 فروردین بود ،حاجی کل عمارت رو مرخص کرده بود که هرکسی باخانواده اش باشه این کارهای حاجی رو دوست داشتم....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهفتادوششم
مریم و محمد خان همراه بچه هاشون رفته بودن پیش معصومه خانم که هنوز تنها توی خونه مادریش زندگی میکرد،هاجر خانم هم صبح زود ظرفی آب برداشت و گفت میرم سر خاک جعفر تنها نمونه بچه ام !!!حلیمه و رحیمه هم رفته بودن خونه اقوامشون و من و حاجی تنها توی خونه بودیم، نزدیک ظهر بودعلی رو که خسته از شیطنت بود رو خوابوندم و پشت پنجره رفتم ،حدود 20 روزی بود جهان رفته بود تهران و خبری ازش نبود راستش دیگه داشتم نگرانش میشدم برای اینکه فکر و خیال الکی نکنم در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون.... حاجی توی در هال بود و داشت به یکی از زنهای عمارت که زن تنهایی بود و همونجا مونده بود میگفت من میرم تا شب احتمالا بر نمیگردم کسی سراغم رو گرفت بگو رفته سمت انبارهای بالای ده !بعد هم رفت ...پیش خودم گفتم اینم از حاجی... نیره تو تنها موندی.اون زن اومد پیشم و گفت خانم جان اگه گرسنه ای ناهار بیارم برات ؟!
_نه... هر موقع خواستم خودم برمیدارم برو استراحت کن !!!
_پس من برم پیش بقیه اونطرف حیاط
_برو راحت باش.یه عده بودن که یا کس و کاری نداشتن یا دلخوشی به اقوامشون نداشتن و توی عمارت میموندن و برای اینکه تنها نباشن دور هم جمع میشدن..... اونکه رفت منم مطمئن شدم علی خوابه و رفتم طبقه بالا ،دلم میخواست سری به اتاق جهان بزنم ولی خب در قفل بود چشم چرخوندم بلکه کلیدی روی در اتاقها ببینم ،مثل دور قبل برم داخل ولی نبود... ناراحت برگشتم پایین داشتم میرفتم سمت اتاق که دیدم ماشینی اومد داخل حیاط ،ماشین فورا پشت درختها رفت فکر کردم محمد خان برگشته، چون خود ماشین رو ندیدم.بیخیال شدم و رفتم توی اتاق،کاسه ای نخودچی کشمش برداشتم و خواستم چند تا دونه نخودچی بریزم دهنم که با دیدن جهان دم در هال دستم خشک شد و نگاهم ثابت موند روی جهان، خیلی طول نکشید که به حرف اومد و گفت یواش یواش!!! همه رو یهو نخور خفه میشی خدایی نکرده !!!دستم رو پایین آوردم و کاسه رو گوشه طاقچه گذاشتم، جهان می اومد سمت اتاق و منم میرفتم سمت هال، نزدیک هم که رسیدیم جهان گفت سلام ...منم خوبم ..خوش اومدم !!!از دیدنش تعجب کرده بودم و با حرص گفتم اصلا هم خوش نیومدی !
_وا چرا ؟!اینجوری استقبال میکنن ؟!
_توقع استقبال هم داره آقا !!!
_چیه خب ؟!تمام حرصم رو یه جا خالی کردم و گفتم معلوم هست کجایی ؟!تو رفتی که زود برگردی! 20 روز گذشته نباید خبری از خودت بدی، هیچکس خبری ازت نداره تو ...نتونستم حرفم رو ادامه بدم، چون جهان گفت هیس نفس بگیر نیره !!!سکوت کردم، جهان روبروم ایستاده بود نگاهش میخندید ولی ته ته نگاهش چیزی بود که نمیدونستم چیه؟!کمی که گذشت گفت خوبی ؟!
_اوهوم
_گفتن اهالی خونه نیستن منم با خیال راحت اومدم پیشت !!!
_تو کجا موندی چرا خبری ازت نیست ؟!
_میگم حالا !!!!تو چرا اینقدر عصبانی ای ؟!
_نباشم ؟!جهان تو برای چند روز رفتی ولی الان ...
_پیش میاد ،بیا بشین ببینم.نشستم نگاهش بهم بود ،چشمهام رو ازش دزدیدم که گفت دلم برات تنگ شده بود !!!اروم گفتم منم !
_بلند تر بگو نشنیدم گفتم پررو نشو !!!
_چشم
_گرسنه ای چیزی بیارم بخوری ؟!
_بیاری خوب میشه !!اونروز سفره ای انداختم، البته توی اتاق... نمیتونستم ریسک کنم ممکن بود هر لحظه یکی از راه برسه... در اتاق رو بستم و باهم دوتایی ناهار رو خوردیم ....علی که بیدار شد و جهان رو دید لبخند نشست روی لبهاش، بچه ام جهان رو میشناخت....سفره رو که جمع کردم جهان رفت بیرون از اتاق و وقتی برگشت اسباب بازی دست جهان داد و گفت اینم عیدی این گل پسر
_زحمت کشیدی.جعبه ای هم سمت من گرفت و گفت اینم عیدی شما !!!
_دستت درد نکنه ولی .....
_ولی نداره بازش کن.باز کردم انگشتری قشنگی بود گفتم خیلی قشنگه ولی ...اینقدر نگو ولی، دستت کن !!!
_دیگه چی؟! تا هاجر خانم بذارتم دم در عمارت!!!
_بذاره خودم برت میدارم دستم کردم و جهان گفت :
به دستت میاد !!!
ادامه دارد
🌍 به اعتقاد آیین و اساطیر زرتشتی"احتکار" یکی از پست ترین اعمال انسانی و موجب تسلط تاریکی اهریمن است.
پنی دیو، یکی از فرماندهان ارتش اهریمن است. اوست که انبار میکند و به مردم نمی بخشد. سپس به هنگام گرسنگی و قحطی گزافه فروشی می کند.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱