eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.2هزار دنبال‌کننده
44.4هزار عکس
7.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کم کم غذا درست کردن هم داره پیشرفته میشه ! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از عجیب ترین مدلهای سرو غذا 😳 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هیچکاک: استاد تعلیق که از تخم مرغ وحشت داشت! 🔸 آلفرد هیچکاک، استاد سینمای تعلیق، خودش از یک چیز کاملا غیرمنتظره می‌ترسید: تخم مرغ! این ترس عجیب که اووفوبیا نام دارد، باعث می‌شد: - هرگز تخم مرغ کامل (با زرده و سفیده) نخورد. - در صحنه‌های غذاخوری فیلم‌هایش هرگز از تخم مرغ استفاده نکند. - به شوخی می‌گفت: "من از تخم مرغ بیشتر از خون می‌ترسم!" نکته طنزآمیز اینجاست که هیچکاک در فیلم پرندگان (1963) از صحنه‌های ترسناک با صدها پرنده استفاده کرد، اما حاضر نشد حتی یک تخم مرغ در صحنه‌های فیلم نشان دهد! این تناقض عجیب، یکی از رازهای کمتر شنیده شده درباره سلطان تعلیق سینماست.   ‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرگرمی مشتریان رستوران‌ها قبل از سرو غذا در اون‌ور دنیا 😍 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🟦بنظرتون اگه به ترامپ بگیم مردم ایران از ۵۰۰ سال قبل از میلاد با ساعت آبی فنجان (پنگان) زمان رو اندازه می‌گرفتن، سکته میکنه؟! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
میدونستی مگس‌ها و پشه‌ها به گل آفتاب گردان حساسیت دارن و هرجا که گل آفتاب گردان باشه هیچ مگس و پشه‌ای وارد اونجا نمیشه؟😯🌻   ‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
میدونستی داشتن موهای قرمز و چشم‌های آبی نادرترین ترکیب در انسانه؟! 💥 📛 @Gamgahanbin
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
نگاهی به انگشتر کردم و گفتم ممنون جهان !!! _خواهش میکنم قابلت رو نداره _خب نمیگی چرا بی‌خبرم گذاشتی این مدت ؟!چرا زودتر نیومدی؟ اصلا مگه ...مگه قرار نبود بری مامانت رو بیاری ؟!جهان سرش رو زیر انداخت و گفت نیومد !!!حدسش رو میزدم و برای همین تعجبی نکردم جهان که دید من واکنشی نشون ندادم، سرش رو بالا گرفت و گفت نمیپرسی چرا ؟! _نه!!! یه چیزه واضح بود! معلوم بود قبول نمیکنه ! _ولی زندگی منه، به مامانم هم گفتم ! _نمیتونی با مامانت در بیفتی جهان ! _چه در افتادنی؟! من میخوام زندگی کنم نه اون!!! فقط تو باید پشتم باشی یعنی از حرفت برنگردی! _من بر نمیگردم جهان، ولی نمیخوام هم بین مادرت و تو دشمنی بندازم ! _دشمنی نیست که !!!تو به حرف من گوش کن مامانم هم بعد از یه مدت راضی میشه یعنی مجبوره راضی بشه ! _اگه مادرت راضی نباشه، حاجی هم راضی نمیشه ،میدونی که ؟! _عموم با من _جهان ...تو ...ممکنه بعدا پشیمون بشی !!! _مگه بچه ام که پشیمون بشم؟! مثل مامانم حرف نزن من کاری که بخوام رو انجام میدم کسی هم نمیتونه توی کارم دخالت کنه.کمی دودل بودم برای گفتن حرفم، ولی خب باید میدونست دل به دریا زدم و گفتم: _میدونی نصیر خان اومد خواستگاریم عصبی گفت چییییی؟! _اره با شاهین ولی خانواده اش اومدن _خیلی بیجا کردن، چی گفتی؟! _چی باید می گفتم ؟! گفتم نه دیگه !! _از جانب تو مطمئنم، ولی نکنه عموم قولی بده یه وقت ؟! _نه حاجی همچین کاری نمیکنه _خب پس واجب شد زود با عموم حرف بزنم _جهان من میترسم!!! وقتی مادرت راضی نیست کاش صبر میکردیم شاید راضی میشد _بیست روزه دارم براش میخونم، هر چی میگم، میگه نه!!! با عموم حرف میزنم البته رضایت اونم مهم نیست، مهم من و توایم که راضی هستیم، مامان هم بعد از یه مدت قبول میکنه!!! _اگه حاجی راضی نشد چی ؟! _نشه !!!مهم تر از مادرم که نیست، تو هم نیاز به اجازه کسی نداری میریم سراغ زندگیمون _پس علی ؟! _علی هم باهامونه!!!جهان خیلی راحت میگفت علی هم باهامونه، ولی من میدونستم اون کار به این راحتی ها نیست، چون هاجر خانم از علی جدا نمیشد و این دردسر بزرگی بود، ولی چیزی نگفتم باید میسپردم دست زمان تا خودش پیش میبرد، جهان بعد از ناهار هم نرفت اتاقش، هرچی میگفتم کسی سر میرسه!!!گوش نمیداد و میگفت بیخیال نهایت تا آخر شب میمونم و بعد میرم !!!ولی خب وقتی سرو صدا از حیاط عمارت بلند شد و نشون داد اهالی برگشتن اونم خودش رو جمع و جور کرد و رفت اتاقش، البته قبل از رفتن به من تذکر داد که تو من رو ندیدی ،من بی سرو صدا رفتم بالا _باشه.هاجر خانم ،محمد خان و مریم با هم اومدن داخل، علی که راه افتاده بود همونطور که کج کج راه می رفت، رفت سمت هاجر خانم ،هاجر خانم بغلش گرفت و تا میتونست ماچ و میچش کرد محمد خان گفت جهان اومده ؟!خودم رو به بی‌خبرم زدم و گفتم من ندیدم !!!هاجر خانم با غضب رو به من گفت چطور تو خونه بودی و ندیدی؟! _خب شاید نیومده !!!محمد خان گفت اومده چون ماشینش توی حیاطه!!!هاجر خانم علی رو که دست و پا میزد که پایین بذارتش، گذاشت پایین و گفت اینجا کاروانسراس!!! هر کی هر وقت بخواد بره، میره و هر وقت بخواد بیاد، میاد!!! آدم توی خونه خودشم آرامش نداره،صدای پای جهان از بالای پله ها اومد و همین باعث شد هاجر خانم سکوت کنه ،جهان با همه سلام علیکی کرد و در جواب محمد خان که گفت کی اومدی ؟!گفت خیلی وقت نیست گفتن کسی خونه نیست،منم رفتم بالا...هاجر خانم رو به من گفت تو کجا بودی که متوجه نشدی جهان خان اومده ؟! _من؟ توی اتاق _اگه یکی خونه رو بار کنه و ببره این خانم از خوابم بیدار نمیشه ،جهان خواست مثلا از من حمایت کنه گفت نه زن عمو من اروم اومدم نخواستم مزاحم ایشون بشم ! دلم میخواست تا می‌خورد بزنمش البته از طرفی هم حق داشت اگه هم هاجر خانم میفهمید من میدونستم جهان خونه اس، یه مرافعه دیگه بود.