eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.2هزار دنبال‌کننده
44.4هزار عکس
7.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرگرمی مشتریان رستوران‌ها قبل از سرو غذا در اون‌ور دنیا 😍 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🟦بنظرتون اگه به ترامپ بگیم مردم ایران از ۵۰۰ سال قبل از میلاد با ساعت آبی فنجان (پنگان) زمان رو اندازه می‌گرفتن، سکته میکنه؟! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
میدونستی مگس‌ها و پشه‌ها به گل آفتاب گردان حساسیت دارن و هرجا که گل آفتاب گردان باشه هیچ مگس و پشه‌ای وارد اونجا نمیشه؟😯🌻   ‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
میدونستی داشتن موهای قرمز و چشم‌های آبی نادرترین ترکیب در انسانه؟! 💥 📛 @Gamgahanbin
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
نگاهی به انگشتر کردم و گفتم ممنون جهان !!! _خواهش میکنم قابلت رو نداره _خب نمیگی چرا بی‌خبرم گذاشتی این مدت ؟!چرا زودتر نیومدی؟ اصلا مگه ...مگه قرار نبود بری مامانت رو بیاری ؟!جهان سرش رو زیر انداخت و گفت نیومد !!!حدسش رو میزدم و برای همین تعجبی نکردم جهان که دید من واکنشی نشون ندادم، سرش رو بالا گرفت و گفت نمیپرسی چرا ؟! _نه!!! یه چیزه واضح بود! معلوم بود قبول نمیکنه ! _ولی زندگی منه، به مامانم هم گفتم ! _نمیتونی با مامانت در بیفتی جهان ! _چه در افتادنی؟! من میخوام زندگی کنم نه اون!!! فقط تو باید پشتم باشی یعنی از حرفت برنگردی! _من بر نمیگردم جهان، ولی نمیخوام هم بین مادرت و تو دشمنی بندازم ! _دشمنی نیست که !!!تو به حرف من گوش کن مامانم هم بعد از یه مدت راضی میشه یعنی مجبوره راضی بشه ! _اگه مادرت راضی نباشه، حاجی هم راضی نمیشه ،میدونی که ؟! _عموم با من _جهان ...تو ...ممکنه بعدا پشیمون بشی !!! _مگه بچه ام که پشیمون بشم؟! مثل مامانم حرف نزن من کاری که بخوام رو انجام میدم کسی هم نمیتونه توی کارم دخالت کنه.کمی دودل بودم برای گفتن حرفم، ولی خب باید میدونست دل به دریا زدم و گفتم: _میدونی نصیر خان اومد خواستگاریم عصبی گفت چییییی؟! _اره با شاهین ولی خانواده اش اومدن _خیلی بیجا کردن، چی گفتی؟! _چی باید می گفتم ؟! گفتم نه دیگه !! _از جانب تو مطمئنم، ولی نکنه عموم قولی بده یه وقت ؟! _نه حاجی همچین کاری نمیکنه _خب پس واجب شد زود با عموم حرف بزنم _جهان من میترسم!!! وقتی مادرت راضی نیست کاش صبر میکردیم شاید راضی میشد _بیست روزه دارم براش میخونم، هر چی میگم، میگه نه!!! با عموم حرف میزنم البته رضایت اونم مهم نیست، مهم من و توایم که راضی هستیم، مامان هم بعد از یه مدت قبول میکنه!!! _اگه حاجی راضی نشد چی ؟! _نشه !!!مهم تر از مادرم که نیست، تو هم نیاز به اجازه کسی نداری میریم سراغ زندگیمون _پس علی ؟! _علی هم باهامونه!!!جهان خیلی راحت میگفت علی هم باهامونه، ولی من میدونستم اون کار به این راحتی ها نیست، چون هاجر خانم از علی جدا نمیشد و این دردسر بزرگی بود، ولی چیزی نگفتم باید میسپردم دست زمان تا خودش پیش میبرد، جهان بعد از ناهار هم نرفت اتاقش، هرچی میگفتم کسی سر میرسه!!!گوش نمیداد و میگفت بیخیال نهایت تا آخر شب میمونم و بعد میرم !!!ولی خب وقتی سرو صدا از حیاط عمارت بلند شد و نشون داد اهالی برگشتن اونم خودش رو جمع و جور کرد و رفت اتاقش، البته قبل از رفتن به من تذکر داد که تو من رو ندیدی ،من بی سرو صدا رفتم بالا _باشه.هاجر خانم ،محمد خان و مریم با هم اومدن داخل، علی که راه افتاده بود همونطور که کج کج راه می رفت، رفت سمت هاجر خانم ،هاجر خانم بغلش گرفت و تا میتونست ماچ و میچش کرد محمد خان گفت جهان اومده ؟!خودم رو به بی‌خبرم زدم و گفتم من ندیدم !!!هاجر خانم با غضب رو به من گفت چطور تو خونه بودی و ندیدی؟! _خب شاید نیومده !!!محمد خان گفت اومده چون ماشینش توی حیاطه!!!هاجر خانم علی رو که دست و پا میزد که پایین بذارتش، گذاشت پایین و گفت اینجا کاروانسراس!!! هر کی هر وقت بخواد بره، میره و هر وقت بخواد بیاد، میاد!!! آدم توی خونه خودشم آرامش نداره،صدای پای جهان از بالای پله ها اومد و همین باعث شد هاجر خانم سکوت کنه ،جهان با همه سلام علیکی کرد و در جواب محمد خان که گفت کی اومدی ؟!گفت خیلی وقت نیست گفتن کسی خونه نیست،منم رفتم بالا...هاجر خانم رو به من گفت تو کجا بودی که متوجه نشدی جهان خان اومده ؟! _من؟ توی اتاق _اگه یکی خونه رو بار کنه و ببره این خانم از خوابم بیدار نمیشه ،جهان خواست مثلا از من حمایت کنه گفت نه زن عمو من اروم اومدم نخواستم مزاحم ایشون بشم ! دلم میخواست تا می‌خورد بزنمش البته از طرفی هم حق داشت اگه هم هاجر خانم میفهمید من میدونستم جهان خونه اس، یه مرافعه دیگه بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اونشب سفره شام رو انداخته بودن که حاجی وارد خونه شد، جهان جلوش بلند شد روبوسی کردن و حاجی گفت چه میکنی پسر ؟!بی‌خبر میری بی‌خبر میای ؟! _کار داشتم عمو، حالا مفصل حرف میزنیم و این مفصل!!! دل من رو می لرزوند، حاجی گفت چرا عالم خانم نیومد نکنه رفته خونه نصیر خان ؟! _نه عمو همون تهرانه نخواست بیاد ده ! _آهان.شام رو خوردیم و هر کسی رفت سراغ کار خودش، اونشب تا دیر وقت منتظر موندم تا جهان بیاد، ولی نیومد !!!چند باری خواستم برم ببینم مشکلی پیش نیومده باشه ولی خب هاجر خانم اونشب مدام در حال رفت و آمد توی هال بود و من ترس اینو داشتم که من رو ببینه....صبح روز بعد هم از جهان و حاجی خبری نبود، محمد خان گفت حاج بابا کجاست ؟!هاجر خانم در جوابش گفت باز این جهان پیداش شد بابات رو هم از راه به در کرد، معلوم نیست صبح کله سحر باهم کجا رفتن!!! _با هم رفتن ؟! _اره.محمد خان ابرویی بالا انداخت و مشغول خوردن صبحانه اش شد، دلم شور میزد، فکر کردن به اینکه جهان با حاج مظفر حرف بزنه یه جورایی ترس به دلم می انداخت ...تا غروب جهان و حاجی خبری ازشون نشد ..... حلیمه که من رو کلافه دید گفت چته نیره ؟! _من؟! هیچی _هیچی که نشد حرف!!! مورچه از دست و پات داره بالا میره دو دقیقه به جا بند نمیشی ! _نمیدونم چمه.سری تکون داد و رفت سراغ کارش... هوا داشت تاریک میشد و من همراه علی توی هال بودم هاجر خانم و مریم هم بودن، در هال باز شد و اول حاجی و بعدش جهان اومدن داخل،جهان سرسری سلامی داد و رفت بالا ،حاجی هم دست و روش رو شست و گفت یه کم میخوابم کسی سراغم نیاد.هاجر خانم گفت خواب؟! این موقع؟! ناخوشی حاجی ؟ _نه زن میخوابم بخوابم ،خسته ام !!!حال هیچکدومشون میزون نبود ،طولی نکشید که جهان ساک به دست اومد پایین، رو به ماها و خطاب به هاجر خانم گفت با اجازه زن عمو زحمت دادم بهتون !!!هاجر خانم که پیدا بود خوشحاله ولی حفظ ظاهر کرد و گفت کجا این وقت شب ؟! _کار فوریه باید برم تهران !!دلم میخواست همونجا برم جلو و ازش بپرسم چی شده؟! ولی خب نمیشد از صدای حرف زدن اونها حاجی از اتاقش اومد بیرون جهان رو که ساک به دست دید گفت خیر باشه ؟! _باید برم عمو _این وقت شب ؟!مگه از خونه بیرونت کردن _هرچه زودتر برم بهتره _لازم نکرده!!! خواستی هم بری صبح برو، هوا که روشن شد یالا برگرد بالا _عمو من ...حاجی که داشت میرفت سمت اتاقش، برگشت سمت جهان و گفت همین که گفتم برگرد بالا !!!جهان که پیدا بود از اون وضعیت راضی نیست، برگشت بالا... ندیده بودم به حرف کسی گوش بده و اینکه حاجی اینطور محکم بهش گفته بود که چیکار کنه، نشون از اون داشت که بحث بزرگ شده ، هاجر خانم اروم گفت حالا هم که اون میخواست بره حاجی نمیذاره و مریم گفت از این رفتن ها رو هزار بار رفته و برگشته،باید زنش بدن تا یه جا بند بشه.هاجر خانم گفت عالم هیچکی رو در حد خودش و پسرش نمیدونه اینکه ندونی چه اتفاقی دور و برت داره می افته بد بود و بدتر اینکه حدس بزنی اون اتفاقها ربطی به تو داره که دیگه واویلا!!!! اونشب علی رو که خوابوندم خودم هم خواستم بخوابم، شب قبل تا دیروقت منتظر جهان مونده بودم و طول روز هم خسته شده بودم ...برای همین خوابم می اومد،میدونستم فکر و خیال اجازه خواب راحت نمیده ولی خب خستگی از تنم بیرون میرفت... هنوز سر روی بالشت نگذاشته بودم که کسی به پنجره زد، فوری روسری رو روی سرم کشیدم و رفتم پشت پنجره، جهان بود!!!! اومد داخل بی توجه به جای پهن شده من رفت بالای اتاق نشست، گفتم بفرمایید مزاحم نیستید !!! _حوصله ندارم نیره _چیه کشتی های مال التجاره غرق شده ؟! _نخیر...نشستم جلوش و گفتم کجا بودین با حاجی ؟! _رفتیم حرف بزنیم _در مورد ؟! _تو _حدس میزدم !!!ولی چه طولانی !!!!از صبح تا غروب، خب حرف زدی ؟! ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هرجا بری مثل سایه کنارتم..👁