#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهشتادم
جهان اونشب کلافه از پیش من رفت و من تا دیر وقت به حرفهای حاجی فکر میکردم به جهان گفته بود :
اجازه نمیدم نوه و عروسم زیر دست مادرت بیان که عذاب شون بده!! راستش از اینکه حاجی مخالف این ازدواج بود واقعا ناراحت بودم ولی خب اینکه هوام رو داشت و تا این حد بهم اهمیت میداد حس خوبی بهم
میداد
....
صبح روز بعد حاجی زودتر از سر سفره بلند شد و رفت توی اتاقش طولی نکشید که در رو باز کرد و گفت
نیره بیا !!!
جهان نگاهی بهم انداخت و سوالی نگاهم کرد هاجر، خانم غری زیر لبی زد و من رفتم سمت اتاق حاجی، وارد که شدم گفت :
در رو ببند و بشین !!!
بی مقدمه گفت:
میدونی که جهان اومد پیشم و در موردت حرف زد
از کجا میدونست من میدونم؟! گفتم :
من
!
"
نمیخواد حاشا !کنی میدونم از خیلی قبل تر با خودت حرف زده!!! من رو ببین نیره من از شهلا نتونستم محافظت کنم یعنی فکر نمیکردم دنیا اینقدر نامرد باشه ولی از روزی که شهلا ،مرد با خودم عهد کردم هر کم کاری که در قبال اون انجام دادم در مورد تو جبران کنم ..... خواستم عروسم بشی که پیش خودم باشی جلو چشمم باشی درسته شاید ناحقی بود زن دوم جعفر شدن، ولی خب بهتر از این بود که ندونم کجایی و چه میکنی!!!! البته که باید روح شهلا رو از تهمتها پاک میکردم این دینی بود که به گردن من بود... هرچی کاری به اینا ندارم...... جهان پسر برادرمه جوون خوب و پاک و باعرضه ،ایه به خودش شکی ندارم ولی مادرش، عالم اون نمیذاره آب خوش از گلوت پایین بره .. از شهلا کینه داره تو رو نمیخواد و
اینکه الان هم جهان گفت مخالفت ،کرده این کار شدنی نیست نیره، راستش اصلا دلم نمیخواد تو وارد خانواده شهلا بشی.... نه جهان نه شاهين !!!! نمیخوام برهای که سالها ازش نگهداری کردم رو بدم دست گرگ!!!! هنوز باز عالم راست و پوست کنده حرفش رو زده ولی نصیر دنبال ارث و میراثه نه ؟!
یکی از دلایلش اینه..... تو ... تو جهان رو دوست داری؟! سکوت کردم و سر به زیر انداختم صداش اومد که گفت : یه کلمه اس اره یا نه ؟!
سری به نشونه مثبت تکون دادم که حاجی گفت :
وا مصیبت !!!! ببین نیره من در به صورت اجازه این کار رو میدم سوالی نگاهش کردم که :گفت در صورتی که عالم با پای خودش بیاد خواستگاریت، اونم پیش من!!!
ادامه دارد
🌎🚴♀️رکورد سرعت دوچرخه 🤔
🔸رکورد جهانی گینس برای سرعت بر روی دوچرخه مسابقه ای توسط اریک بارون فرانسوی که به "بارون سرخ" نیز معروف است، ثبت شد. هنگام پایین آمدن از کوه (ارتفاع 2.7 کیلومتر از سطح دریا) در مسیر زمستانی مخصوص کوه های آلپ، توانست به سرعت 223.3 کیلومتر در ساعت برسد.🤯
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
موردانتظارترین هتل جهان در ابوظبی
علاوه بر معماری شگفت انگیز،پنل های این هتلِ درحال ساخت انرژی خود را از طریق باد و خورشید که در بیرون هتل است تأمین می کنند و درآن شیشه غول پیکری وجود دارد که می تواند هوای تازه را با باز کردن پنلهایش به داخل بکشد
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
وقتی میخوابین حدود ۸ میلی متر قد میکشین و وقتی بیدار میشین دوباره به قد اول خود بر میگردین دلیلشم اینه که که وقتی نشسته یا ایستاده این صفحات غضروفی بین مفاصل به خاطر جاذبهی زمین مثل اسفنج فشرده میشن
وقتی میگین که دارم از بی خوابی میمیرم درسته در واقع شما میتونین هفتهها غذا نخورین بدون اینکه از پا دربیاین ولی نهایت زمانی که بتونین بدون خواب دووم بیارین ۱۱ روزه
و اگه این زمان بیشتر بشه ممکنه دیگه هرگز بیدار نشین!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
⟨اخرین عملیات⟩☣️⚠️
#part_28
بعد حرفاش سلاحـشو گرفت سمت بالا و منور هوایی شلیک کرد.
شروع کردیم به رفتن ادامه راه همه جا سکوت و خلوت بود.
گیاهان شهر رو به سلطه در اورده بودند.
فرمانده گروه مشکوک میزد و همیشه با یه نفر در حال مکالمه بود حتی چند باری هم به من خیره شد و انگار فهمیده بود من از همه چیز با خبرم..!
به یه سوله بزرگ رسیدیم و بهمون با اشاره دست گفتن وایستید
کم و کم فهمیده بودم که میخان یه حرکتی روی تیم بزنند آروم بدون اینکه متوجه بشن رفتم و پشت یه کابل برق قایم شدم.
فرمانده داخل رفت و بعد چند لحظه تمام سکوت ها شکسته شد...!
گلوله ها از هر طرف به سرباز ها برخورد میکرد اصلا فرصتی ندادند که کسی بخاد از خودش دفاع کنه تمام افراد و کشتن فرمانده با چند نفر دیگه به بیرون اومد و شروع کرد به شناسایی افراد ولی فهمید...سریع بلند داد میزد و به زبون روسی حرف میزد
همه اینور اونورو میگشتن من موقعیت خوبی پیدا کرده بودم نمیتونستم از دستش بدم وقتی به بیرون اومدم مستقیم بهش شلیک کردم و فرار کردم
نفس در درون سینم حبس شده بود و استرس از در تمام حرکاتم مشخص بود
به داخل گودی که به جنگل میخورد پریدم و قل خوردم پایین از سمت بالا بهم تیراندازی میکردن ولی من بدون توجه میپریدم و فقط با تمام سرعت میدویدم ... زامبی ها لا به لای درخت ها در حا در حال پرسه بودند با دیدن من تحـریک به حمله شده بودند ..
بوی خون جاری در رگ هام اونارو وحـشی کرده بود
ولی یک ثانیه غفلت کافی بود تا هیچوقت دیگه نتونم راه برم...
نویسنده: Amir_Dark
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱