eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.5هزار عکس
7.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
افرادی به سندوم رنفیلدز مبتلا هستند ، یا خون رو خریداری میکنند یا توسط دوست و آشنا خون میگیرن و میخورن ! این افراد از بچگی علاقه شدید به خون دارن و حتی وقتی به بلوغ میرسن جوری میشه که باید همیشه خون بخورند اگه نخورن دچار سردرد و گرسنگی میشن ! ﹏📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پمپ بنزینی در دهه ۴۰ شمسی در تهران جالبه بدونید حروف ب پ روی تابلوی موجود در عکس مخفف شرکت "بریتیش پترولیوم" یا نفت بریتانیا است. ☠ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
✨بیمارستان روانی Hellingly یکی از مخوفترین مکانهای دنیا بوده و معلوم نیست چه کارهایی در آن صورت گرفته که چندین سال قبل در آبطور کامل تخته و ملکش متروک شد... ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
این بزرگوار رو که میشناسید، دلفین هستن، جنس نر دلفینا برای اینکه جفت‌گیری داشته باشن، دلفین ماده رو اسیر میکنن و اون ماده بدبخت تا وقتی باهاشون جفت‌گیری نکنه اجازه نداره غذا بخوره!😐 ‌📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
همه انواع " رفتار شیطانی " را می توان به چهار گروه تقسیم کرد : ماکیاولیسم(رسیدن به قدرت بدون توجه به اخلاق و بی عاطفه بودن)  , سادیسم(توضیح دادم قبلا تو چنل), روان پریشی و خودشیفتگی... اما چیزی که باید بدونید اینه که این رفتار فقط مختص انسان نیست و هر یک از این انواع رفتار در حیوانات و حتی گیاهان نیز دیده شده است، زیرا آنها نیز صفاتی هستند که می توانند بقای یک گونه را تضمین کنند... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
یک کلیسای کوچک در جمهوری چک وجود دارد که به عنوان دکور ازاسکلت 40هزار تا 70هزار انسان استفاده کرده است. ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر اختلالات شخصیتی غذا بودن از دید هوش مصنوعی: 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
حرف حساب جواب نداشت، سکوت کردم باز گفت : تو هم اگه من رو قبول داری کاری جز این نکن !!! چشم نیره اول تا آخرش باید بدونی که تو امانت شهلا به منی و شهلا عزیزترین آدم توی زندگی من بوده !!!! نگاهی به حاجی انداختم اشک توی چشمهاش جمع شده بود ،چقدر دوست داشته شهلا رو که هنوز بعد از اینهمه سال حتی آوردن اسمش هم چشمهاش رو پر از اشک میکرد!! ناخوداگاه گفتم : خوش به حال شهلا !!! چی ؟! میگم خوش به حال شهلا که شما اینجوری دوستش داشتید، کاش به هم رسیده بودید شاید شهلا الان زنده بود !!! تقدیر هر کسی رو از روز ازل مینویسن..... تقدير ما هم همین بود!!! ولی ای کاش تقدیر ما جور دیگه ای بود شاید، شهلا الان کنارم بود .... به من اعتماد کن نیره خب ؟! حتما راستش حرفهایی که حاجی ،میزد پشتوانه ای برای من بود، یه جورایی اینکه بدونی کسی هست که حواسش بهت باشه و نگران حال و احوالت باشه خیلی چیز خوبیه..... از در اتاق که بیرون رفتم کسی داخل هال نبود صدای علی از اتاق هاجر خانم می اومد رفتم توی اتاق در رو که بستم و برگشتم سمت اتاق، از دیدن جهان اونقدری جا خوردم که دست روی قلبم گذاشتم و گفتم : ترسیدم !!! مگه جن دیدی دختر ؟! والا بدتر چطور تو روز روشن میای اینجا آخه ؟!میگفت چی عموم؟! صبر میکردی تا شب !!! نیره چی گفت ؟!هیچی !!!گفت من دختر به عالم نمیدم !!!! عجب ... مگه میخوای با مامانم ازدواج کنی ؟!حرفهای حاجی منطقیه جهان تو رو هم برد تو جبهه خودش ؟! من تو جبهه کسی ،نیستم دیشبم گفتم تا مادرت راضی نباشه این کارشدنی نیست !!!راضیش میکنم. خیلی هم خوب!!! این گوی و این میدان !!!! ولی حال عموم رو هم میگیرم توقع نداشتم برام خط و نشون بکشه !!! جهان ؟!هان چیه؟! دروغ میگم ؟ جهان اون روز با کلی ترس و لرز از در اتاق زد بیرون و سر سفره ناهار فهمیدم که رفته تهران .... یعنی هاجر خانم ،گفت داشتن بشقابها رومیچیدن توی سفره که هاجر خانم گفت یکی کمتر بذارید جهان خان رفته !!!!لعنتی به جهان فرستادم عين رجب غيب بود، نه اومدنش پیدا بود نه رفتنش... جهان رفت و تا دو ماه بعد خبری ازش نشد نگرانش بودم اینکه کجاس و چیکار میکنه و کلا بیخبری بد بود ولی راه به جایی هم نداشتم .... نصیر خان به گفته حاجی باز باهاش سر سنگین شده بود و حاجی میگفت : حتی سر ساختمون هم میبینیم هم رو در حد سری تکون دادنه و ردمیشه.یه شب که باز حاجی در مورد نصیر خان ،میگفت، هاجر خانم گفت: حق داره والا !!!و حاجی در جوابش گفت:چه حقی زن ؟!والا اومده برا پسرش از زن بیوه خواستگاری ،میکنه جواب رد بهش میده معلومه بهش برمیخوره !!! خواستم جوابش رو بدم که انگار حاجی متوجه شد و اشاره کرد چیزی نگم ولی خودش گفت زوری که نیست اونا بچه رو نمیخوان این دخترم بچه اش رو رها نمیکنه که !!!تا کی؟ تا ابد میخوا بمونه ور دل ما !!!جای تو رو تنگ کرده زن؟! من نمیدونم چرا این قدر پشتیبان این دختری؟! نمیشه مال این باشه که مادر نوه امه!!! والا تو نیره رو سوای همه ،میخوای مردمم خر نیستن میدونن به خاطرچیه ؟!حيا كن زن !!!من حيا كنم مشكلاتت حل میشه ؟!حاجی که از جوابهای هاجر خانم کلافه شده بود گفت دیگه نمیخوام کلامی در این باره بشنوم !و هاجر خانم هم مثل خودش گفت منم نمیخوام این دختر رو جلو چشمم ببینم بسه دیگه!!! حق و حقوقش رو بده بره !خیلی زورم ،گرفت رو به حاجی گفتم راست میگن حق و حقوقم رو بدید تا برم !هاجر خانم خوشحال گفت واقعا ؟!اره میرم جایی برای موندن داشته باشم علی رو برمیدارم و میرم.عصبانی گفت بیخود !!! مگه من میذارم دست به این بچه بزنی !!!!صدای حاجی باعث شد هر دومون سکوت کنیم گفت بسه ... بسه ...
هیچکس هیچ جا نمیره تو هم هاجر اینقدر این حرف رو تکرار نکن بچه اشه نمیتونه بذاره و بره علی رو برداشتم و رفتم توی اتاق اونشب تا تونستم گریه کردم خیلی احساس تنهایی میکردم راستش اینکه جهان هم ول کرده بود و رفته بود بیشتر اعصابم رو خرد میکرد اینکه حس میکردم اونم دیگه من رو تنها گذاشته در داورترین قسمت ماجرا بود !!! هاجر خانم که کلا میونه خوبی با من نداشت ولی از وقتی که حاجی این بحث رو کرده بود دیگه هر روز به محض رفتن حاجی به من پیله میکرد که برم !!!! میگفت خودم حق و حقوقت رو میدم هر چی بخوای میدم فقط جعفر رو رها کن و برو... یه جایی برو کسی پیدات نکنه ! روزی نبود که این بحث رو پیش ،نکشه یه روزی که زیادی پیله کرده بود بهش گفتم چه اصراری داری من برم؟! علی که مدام پیشته منم که جز سر وعده ها از اتاق بیرون ،نمیام مشکلت چیه ؟!!نمیدونی چیه ؟!!نه والا بگو تا بدونم ! جلوم ایستاد چشمهاش رو انداخت توی چشمهام و گفت از این چشمها متنفرم !!!! توی تک تک کلماتی که میگفت نفرت موج میزد گفت : زندگی من از روزی خراب شد که صاحب این چشمها پا گذاشت به این عمارت تو فکر میکنی من خرم نمی بینم حال حاجی رو وقتی بهت نگاه میکنه، ته نگاهش اون زن رو میبینه یا شایدم تو رو جای اون گذاشته خیلی خیلی حرف زشت و سنگینی زده بود، عصبانی گفتم خجالت بکش هاجر ،خانم این چه طرز حرف زدنه؟ میفهمی چی میگی؟! من خوب میفهمم حاجی با بودن تو توی این خونه شهلا رو مرور میکنه . برای همین میخوام ،بری برو و دیگر اثاری ازت پیدا نشه.من حرفی ندارم علی رو بر میدارم و میرم !!! حرف از اون ،نزن اون یادگار جعفره !!!! من بی علی جایی نمیرم ، حرفهایی هم که امروز زدی رو یه جایی نگه میدارم به وقتش به خورد حاجی میدم میدونی که میتونم تحت تاثیرش قرار بدم !!!! وقتش ؟! بخوای همین طور به اذیت کردنم ادامه بدی اره بیا برو بچه !!! انگار من معطل حرف زدن توام رفتن جهان شد سه ماه و من دیگه مطمئن بودم که برنمیگرده..... ته دلم به جور زخم عمیق بود زخمی که هر چی میگذشت بیشتر سرباز میکرد.... شبها على که میخوابید من تا دیر وقت مینشستم و فکر میکردم به اینکه زندگیم تهش چی میشه؟ تا کی میتونم اینطور ادامه بدم؟! یکی از همون شبهایی که فکر و خیال باطل زیاد کرده بودم تصمیم گرفتم با حاجی حرف بزنم و ارث و میراثم رو هم از نصیر خان بگیرم هم از حاجی!!! کسی نمیدونست فردای روزگار چی میشه و من باید هوای زندگی خودم و علی رو داشتم !!! یکی از روزهایی که حاجی خونه بود رفتم سمت اتاقش در رو زدم و گفتم حاج بابا منم نیره!!! میتونم بیام ؟! بيا بابا وارد اتاق شدم سوالی نگاهم کرد و گفت چیزی شده ؟! ادامه