#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهشتادودوم
هیچکس هیچ جا نمیره تو هم هاجر اینقدر این حرف رو تکرار نکن بچه اشه نمیتونه بذاره و بره علی رو برداشتم و رفتم توی اتاق اونشب تا تونستم گریه کردم خیلی احساس تنهایی میکردم راستش اینکه جهان هم ول کرده بود و رفته بود بیشتر اعصابم رو خرد میکرد اینکه حس میکردم اونم دیگه من رو تنها گذاشته در داورترین قسمت ماجرا بود !!!
هاجر خانم که کلا میونه خوبی با من نداشت ولی از وقتی که حاجی این بحث رو کرده بود دیگه هر روز به محض رفتن حاجی به من پیله میکرد که برم !!!! میگفت خودم حق و حقوقت رو میدم هر چی بخوای میدم فقط جعفر رو رها کن و برو... یه جایی برو کسی پیدات نکنه !
روزی نبود که این بحث رو پیش ،نکشه یه روزی که زیادی پیله کرده بود بهش گفتم چه اصراری داری من برم؟! علی که مدام پیشته منم که جز سر وعده ها از اتاق بیرون ،نمیام مشکلت چیه ؟!!نمیدونی چیه ؟!!نه والا بگو تا بدونم !
جلوم ایستاد چشمهاش رو انداخت توی چشمهام و گفت از این چشمها متنفرم !!!!
توی تک تک کلماتی که میگفت نفرت موج میزد گفت :
زندگی من از روزی خراب شد که صاحب این چشمها پا گذاشت به این عمارت تو فکر میکنی من خرم نمی بینم حال حاجی رو وقتی بهت نگاه میکنه، ته نگاهش اون زن رو میبینه یا شایدم تو رو جای اون گذاشته خیلی خیلی حرف زشت و سنگینی زده بود، عصبانی گفتم خجالت بکش هاجر ،خانم این چه طرز حرف زدنه؟ میفهمی چی میگی؟! من خوب میفهمم حاجی با بودن تو توی این خونه شهلا رو مرور میکنه . برای همین میخوام ،بری برو و دیگر اثاری ازت پیدا نشه.من حرفی ندارم علی رو بر میدارم و میرم !!!
حرف از اون ،نزن اون یادگار جعفره !!!! من بی علی جایی نمیرم ، حرفهایی هم که امروز زدی رو یه جایی نگه میدارم به وقتش به خورد حاجی میدم میدونی که میتونم تحت تاثیرش
قرار بدم !!!! وقتش ؟!
بخوای همین طور به اذیت کردنم ادامه بدی اره
بیا برو بچه !!! انگار من معطل حرف زدن توام
رفتن جهان شد سه ماه و من دیگه مطمئن بودم که برنمیگرده..... ته دلم به جور زخم عمیق بود زخمی که هر چی میگذشت بیشتر سرباز میکرد.... شبها على که میخوابید من تا دیر وقت مینشستم و فکر میکردم به اینکه زندگیم تهش چی میشه؟ تا کی میتونم اینطور ادامه بدم؟! یکی از همون شبهایی که فکر و خیال باطل زیاد کرده بودم تصمیم گرفتم با حاجی حرف بزنم و ارث و میراثم رو هم از نصیر خان بگیرم هم از حاجی!!! کسی نمیدونست فردای روزگار چی میشه و من باید هوای زندگی خودم و علی رو داشتم !!!
یکی از روزهایی که حاجی خونه بود رفتم سمت اتاقش در رو زدم و
گفتم حاج بابا منم نیره!!! میتونم بیام ؟!
بيا بابا
وارد اتاق شدم سوالی نگاهم کرد و گفت
چیزی شده ؟!
ادامه
قدیمیترین لباس دنیا در مقبرهای با فاصله 50 کیلومتری از شهر قاهره کشف شده است. طبق بررسیهای انجامشده، این لباس، قدیمیترین لباس بشر معرفی شده است و قدمت آن به 5 هزار سال پیش بازمیگردد. محققان، این لباس را متعلق به زنی لاغراندام یا یک نوجوان دانستهاند.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
پرتره نفرین شده Delphine LaLaurie:
شرارتهایی که Delphine LaLaurie در نیواورلئان مرتکب شده بود او را به یکی از شرورترین زنان تاریخ تبدیل کرده بود. در دهه ۱۹۹۰، ساکنان یک ساختمان که اتاق LaLaurie نیز آنجا بود، تصمیم گرفتند داراییهای خود را جمع کنند و با برخی کارهای هنری زیبا فضای آپارتمان را بهتر کنند. 🖼️
راهی بهتر از پیدا کردن ریکاردو پوستانیو، هنرمند محلی برای ترسیم پرتره از یک چهره مشهور محلی وجود نداشت. آنها با مراجعه به این نقاش یک پرتره دوست داشتنی و شاد از مادام دلفین لالوری را انتخاب کردند و نمیدانستند که شبح لالوری نیز در این نقاشی وجود دارد و قصد اذیت آنها را دارد👻
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
شهری که مرگ در آن ممکن نیست 😐👇🏻!
لانگییربین شهر کوچکی در یکی از جزایر نروژ است. بر اساس قانون، مرگ ساکنان لانگییربین در آنجا ممکن نیست،علت این مسأله آب و هوای بسیار سرد این منطقه است که از تجزیه ی اجساد جلوگیری می کند و باعث جذب حیوانات وحشی می شود،کسانی که مرگ آن ها نزدیک است را پیش از مرگ به سرزمین اصلی نروژ منتقل می کنند 😐 !!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱